تبليغاتX
بابای فردا - دُردی...

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

دیشب سر راه خونه رفتن یه کیسه دُردی خریدم. بعضی خوراکی ها همیشه خاطراتی شیرین و مثبت را تداعی میکنن٬ بعضی خوراکی ها خوش شانس تر از بعضی خوراکی های دیگه هستن و فکر نمی کنم که آدم با یادآوری اسمشون و یا خوردنشون یاد خاطره ای بد بیوفته. حس می کنم خرید دُردی دیشب باعث شد تا خاطرات منم همچون نارنج بشه، رنگ پیدا کنه و طعم پیدا کنه... 

دُردی همون گردو تازه خودمونه همون که توی این فصل فراوونه ٬ همون که فکر نمی کنم کسی تا به حال ازش خاطره ای بد داشته باشه٬ از اون خوراکی های خوش شانسه که آدم با خوردنش یاد خاطرات شیرین میافته٬ یاد دربند و درکه یاد فرحزاد و شمال٬ یاد پیاده روهای پهن اون خیابون بزرگه شهرمون... باخوردنش یاد نور چراغ زنبوری دست فروش ها میافتم همون دست فروش هایی که همه نهی میکنن ازشون دُردی نخریم و میگن هزار و یک آلودگی داره... ولی مگه میشه توی این فصل گردو تازه نخورد مگه میشه آدم با دیدن یه گردو سفید و خوشمزه بتونه مقاومت کنه... من حتی اگه موفق به کنترل خودم هم بشم راستش به خاطر سروش عزیزم هم که شده باید یه دل سیر دُردی بخورم...

اون موقع ها که سروش و یاسمن ایران بودن و اون موقع هایی که شیرینی کلمات خود ساخته سروشم باعث میشد روی ابرها پرواز کنم همون موقع ها که منو بوآااددی صدا می کرد درست توی همون ایام به گردو هم میگفت دُردی... این کلمات توی دلم حک شده٬ تو ذهنم نقش بسته و به خاطراتم رنگ و طعمی خاص داده... خاطره هایی که نمیشه فراموششون کرد و خوراکی هایی که نمیشه نخوردشون و راستی که چقدر خوراکی های خوش شانس را دوست دارم...

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |