تبليغاتX
بابای فردا - اومدش و چه طناز هم اومد...

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

کی میتونه وصف کنه٬ کی میتونه تعریف کنه و بیان کنه... کی میتونه تجسم کنه حال دل بابای فردا را وقتی که یلدای نازش را از اتاق عمل آوردن بیرون... مگه میشه احساس اون لحظه اول که یلدای ناز در اوج گریه با صدای بابایی یهو ساکت شد را به قلم آورد٬ درست مثل اون وقت هایی که توی دل مهربون مامانش حوصله اش سر میرفت و شروع به ضربه زدن میکرد و با صدای بابایی یهو آروم آروم میشد٬ این بار فقط از فاصله چند سانتی و بلافاصله با شنیدن صدای بابایی... ساکت شد٬ یه خمیازه کشید و گوشه چشم چپش را با دلبری و طنازی باز کرد تا برای اولین بار صاحب صدای مردونه خونه را بشناسه.

این نازدونه خونه دلم٬ دلبرک وجودم و شیرین ترین عسلکم با طنازی و دلربایی با یه دنیا عشق و عشق و عشق اومدش و چقدر نرم و لطیف اومد. دختر بابا ساعت ۱۰:۱۵ صبح دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۴ بود که گوشه چشم چپش را برای بابایی باز کرد٬ براندازی کرد و فهمید که قراره از این به بعد توی دل کی برای خودش خونه درست کنه. یلدای من با همون نگاه اول فهمید که دل بابایی نه تنها برای وزن کوچولوش که فقط ۳ کیلو و ۶۵۰ گرم بود٬ جا داره٬ بلکه میتونه تا ابد به روی این دل حساب کنه و میتونه حساب کنه که دل بابایی امن ترین و گرم ترین سراهای عالم برایش خواهد بود.

در اون لحظه دلربایی فرشته کوچولو٬ مهربون مامان فردای عزیزم٬ توی اتاق سبز رنگ لحظات آخر عمل و بعدش مراقبت بعد عمل را طی می کرد تا اینکه اومد و فقط نگران بود... نگران بود که دخترکش کجاست٬ آیا سالمه٬ تو سفر راحت بوده٬ خسته نشده٬ وزنش چقدره٬ حالا که تازه رسیده و گشنشه کی بهش غذا داده و هزارن سوال که پس چرا دخترکم را نمیارین؟؟؟   و چه با شکوه و عارفانه بود اولین نگاه این مادر و دختر الهی... بابای فردا تازه اونجا بود که فهمید عشق یعنی چه و خدا کیست و جایگاهش کجاست... خدایی که تنها با یک هدیه و ایجاد ارتباط مادری٬ چنین صحنه ای خلق می کند... وصف ناشدنی ترین و جاودانه ترین صحنه ضبط شده در دل و ذهنم٬ همین لحظه عارفانه اولین دیدار مامانی و یلدایی با هم بود...

یلدای دلم را تا ساعت ها گذاشتن پیشمون توی اتاق بمونه٬ شیر بخوره٬ عشق و انرژی بده و عشق بگیره و خلاصه بدونه که دنیای آدم زمینی ها کجاست. یلدا موند پیشمون و تمام وقت تو آغوش گرمی بود که نه ماه حسش کرده بود. همسرکم با بودن "تمام وجودش" توی بغلش دیگه ناله نمی کرد... همه دردها فراموش میشد و نور خدا بود که توی اون لحظات فضای اتاق را پر کرده بود.

خدایا خیلی دوست دارم٬ چی بگم بهت که خودت آگاهی که چه کرده ای با دلم. خدایا خیلی دوست دارم و می دونم که اون آرزوهای لحظه اولین دیدار را برآورده خواهی کرد. خدایا خودت می دونی که خیلی ها سفارش داشتند. خدایا خودت می دونی که بدون کرمت٬ جرات برداشتن حتی یک گام را هم ندارم و الحق که خدایی برازنده ذات توست.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |