تبليغاتX
بابای فردا - او...

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

دوست داشتي، اين دل نوشته‌ را در خلوت خويش بخوانم... وقتي كه سكوتي ژرف بر سكونتگاهم مستولي شده و مي‌توانم بيشتر و بهتر از هر زمان ديگري تمركز كنم...

نشد...

صداي او از اتاقش مي آمد. صدايش تمركزم را بر هم ميزد. من عاشق اين برهم خوردن تمركز هستم. او نشسته، كتاب مي خواند. عكس به عكس و صفحه به صفحه، درست مثل مامان فردا. خلوتم با اوست. سه شب قبل كه به خانه آمدم با لفظي جديد صدايم كرد. او به من گفت داداش... بعد از نامم داداش گذاشت و به همراه نامم صدايم كرد. او را در وجودم حس مي كنم. او را مي پرستم. نمي دونم كجا كي و چگونه، چه كردم كه او نصيبم شد اما عجب نصيبي است اين ترنم ناب...

آخر شب است. كتابش تمام شده، دارد مي رقصد. باز هم از آن اتاق صدايش مي آيد. عاشقانه مي رقصد. در ماههايي كه روزمرگي هاي كار مرا از خودم از مهربون مامان فردا از گل نرگس و از سالگرد وبلاگم غافل كرده، او هوامو داشت. باز هم نمي دونم چرا، ولي حضور و وجودش را در دقايقم در رگ و ريشه ام در بيداري و در خوابم حس مي كنم. يادته مي گفتم ميوه بهشتي است؟ خود بهشت است. معناي بهشت است. تعبير و نور بهشت است. او مرا دوست دارد. مي دانم و مي داند. اما نمي دانم كه چه كردم تا برايم او رقم خورد. نمي دانم شانس آوردم و چرخ روزگار بروفق مرادم چرخيد يا آنكه مستحق او بودم... نمي دانم... مهم نيست كه بدانم مهم اينست كه ببويمش... مهم اين است كه روزهاي‌مان را نفروشيم! مهم اينست كه نرگس را فراموش نكنم... باورت مي شود امسال فراموش كردم كه نرگس ها آمده اند...

او را در قلب يلدايم مي بينم... درخشش او را مي بينم... سرمستم... هديه او را مي بينم... او به من نزديك است... خيلي نزديك تر از باور و رويايم... او دو سال است كه هم خانه ما شده...

 

قول مي دهم تا يكي دو ساعت ديگر دوباره آن دلنوشته ات را بخوانم... در ژرفاي سكوت شب... اما قول نمي دهم در آن لحظات طاقت بياورم و صداي او را در وجودم زمزمه نكنم... اين روزها صداي او بي نظير است...

دوستان عزيز كه هر روز دوباره و ده باره آمدنتان بيش از پيش شرمنده ام مي كند، از او از حس حضورش در زندگيتان، از نور وجودش بر قلبتان و بودن او در دقايقتان بگوييد. محمد درويش عزيز همه ما را دعوت كرده، نگاه كنيد، ببينيد:


اگر خداي سهراب در همين نزديكي است
لاي اين شب‌بوها، پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب، روي قانون گياه …
خداي من و تو چرا نباشد؟
.
.
.

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |