تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

خب اول از پوکوهانتس بگم... همون دختر زیبای سرخ پوستی که خودش را اسیر بسیاری از قید و بندهای قبیله نمی دید و خرامان و سرخوش لذت می برد از تمام رنگ های پیرامونش...
البته نه٬ منظورم خود خودش نیست٬ راستش پرنس سفید پوست٬ قد بلند٬ خوش بیان و خلاصه دریانورد ایشون سوژه هستند... ماجرا از این قرار ِ که از وقتی ما صاحب CDهای این فیلم کارتونی/داستانی شدیم٬ رنگ و لعابی جدید هم در عمق چشمان کلوچه خانم برامون هویدا شده... با ظاهر شدن جناب آقای سوژه مربوطه٬ خجالتی همراه با ریزخندهای دلنشین تمام وجودش را فرا می گیره... هرچند حس می کنه تونسته از ما مخفی نگه داره اون برق چشم ها را... اما داستان به همین جا هم ختم نمیشه٬ دلبرک با دیدن پوکوهانتس و پرنسش در کنار هم دچار آنچنان هیجانی میشه که در بیشتر مواقع چشمانش را می بنده و با یک جیغ/ذوق دوست داشتنی٬ یهو پشتش را می کنه به تصویر و تنها از لابلای انگشتانش با حالتی خاص نگاه می کنه نجوای عاشقانه آن دو را... ... ...
خب چی بگم من که کوچولوتر هم که بودند خواب پرنس کیپ (پرنس فیلیپ زیبای خفته) را هم دیده بودند و گویا جناب پرنس کیپ با دخترکم بر بالای ابرها با هم رقصیده بودند... بماند

روزهای سه شنبه هر هفته مهدکودک حال و هوای دیگری داره... بچه ها با هیجان بیشتری میان چرا که روز خاصی است... روز آزاد کردن انرژی های مسکوت و قررررهای خفته...
سه شنبه ها عمو بهرام با کوله باری از هیجان و ساز و ضرب میان به جمع دلبرکان قد و نیم قد... سه شنبه ها روز شعر و سرود و رقص دسته جمعی است. روز بزن و بکوب و البته گویا روز برق زدن عمق چشم ها... بعله مامان فردا درست حدس زده بودند. منم وقتی یکبار در محوطه مهد حس یلدایم در زمان رسیدن عمو بهرام و پیاده شدن ایشان از ماشینشان را دیدم فهمیدم که یلدا خانم من گویا دچار احساساتی طناز شده اند... امروز هم مامان فردا می گفت باز جیغ/ذوق های همراه با ریز خندهای ملوسی وجود کلوچه خانم را فرا گرفته بوده... دلبرکم جوری چشماش را می دزده که گویی در چهره آن عموی پشت ارگ نشسته٬ پرنسی دریانورد با لباس و کلاه آبی و یا شاهزاده بالای ابرها را می بینه... چمیدونم... بماند
.
.
.
همین

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

من با هیچکی قهرم...
                  من با هیچکی قهر میشم...

دوتایی٬ مامانی و کلوچه خانم٬ مشغول درست کردن یک پازل خوشگل با کلی تکه ریز ریز هستند و منم سرگردان در وقت تلف کردن اینترنتی... چند بار تکرار میشه و من به روی خودم نمیارم آخه افه دخترانه اش خوشگل و دلبرانه است... چندین و چند بار دخترک با مامان فردا بر سر انتخاب تکه های پازل قهر می کنه و چشماش را می بنده و صورتش را با کف دستاش می گیره و میگه:  من با هچکس قهر می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |