هرچي نوشته بودم پريد به سادگي و مثل آب خوردن...
.
.
.
بگذریم...
.
.
.
شعري از پابلو نرودا، با ترجمه احمد شاملو:
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر بردهي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي …
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش واميدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميکنند،
دوري کني ....،
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگيات
وراي مصلحت انديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن.
پ.ن: متن نوشته شده در نیمه شب پرید. موندم خونه اداره نرفتم و خلوتی برای خودم ساختم. کلوچه خانم و مامان فردا رفتند مهد... سعی کردم حرف های متن پریده را دوباره بنویسم به یاد آبان ۸۴ که تازه در گیر و دار نوشتن یا ننوشتن در وبلاگ بودم... یادش بخیر اون ایام
ادامه مطلب



