تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

 


پرده اول:
با گریه بیدار شدن از خواب
     - مامان٬ قورواره (قورباغه) چیپس هام را خورد...
و ادامه گریه...


پرده دوم:
بیدار شدن و یک ساعت گریه مداوم بدون شرح و نهایتا
     - مامان٬ تو گم بودی٬ منم گم بودم


پرده سوم:
با رضایت کامل بیدار شدن از خواب و
     - مامان٬ پرنس اومد دم اتاقم در زد
     - پرنس اومد؟ بابایی بود؟
     - نه! مال خودم بود...
     - خب چی کار کرد؟
     - بوسم کرد از خواب بیدارم کرد...
     - اسمش چی بود؟
     - پرنس کیپ...
     - بعد چی کار کرد؟
     - بغلم کرد بعد برد تو آسمون چرخوند...
     - لباسش چه رنگی بود؟
     - لباس من آبی عروس بود مثل اورورا (زیبای خفته)
       اونم لباسش قهوه ای

 

بعله! فکر کنم دیگه از پرنس بودن خودم نباید خیلی هیجان زده باشم... جناب [پرنس کیپ] که احتمالا همون [پرنس فیلیپ] معروف باشن به خواب کلوچه خانم تشریف آوردن... فکر کنم دیگه وقتش باشه تمام CD های سیندرلا و زیبای خفته را جمع کنیم و بچسبیم به هاچ زنبور عسل٬ پسر شجاع و نهایتا خانواده دکتر ارنست...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

  داستان موضوع این پست از این قرار ِ که من تازگی ها شدم پرنس و کلوچه خانم هم سیندرلا... باید در طی روز و شب٬ چند بار دستان ایشون را بگیرم و به سبک و سیاق شاهزاده و سیندرلا با هم نرم و لطیف برقصیم. البته انتظار دارن که مثل متن موزیک این فیلم من هم آواز بخونم که خب سخت ترین بخش پرنس شدن همین جا است... نتیجه این شد که شعر [عاشقت بگردم... عشق ِ بابایی... ممممم... همم هممممم... قربون بشم من... فداهِت (فدايت) بگردم... ممممممم هممممم...] ساخته شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |