





شب یلدا مبارک![]()
اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.
دارم صدای ضربان قلبم را می شنوم... صبح زود بیدار شدیم... اون نگرانی و ترس شیرین مامان فردا هنوز یادمه... برای سلامتی هردوشون دعا می کردم... گیج بودم و می خواستم بدونم کیه چه شکلیه کی میاد و خلاصه ایام گذشت و گذشت... دو سال ناب گذشت... از اومدنش از بوسیدن و بوییدن و عشق ورزیدن به یلدای من دو سال گذشت... باورم نمیشه هنوز تجسم حضورش برام شگفت انگیزه اما وقتی تو خلوت خودم در جریان رانندگی به صداها و آواهای شیرین ضبط شدش گوش می دم از شگفتی در میام... باورم میشه که من لایق یلدا هستم![]()
دخترکم خانوم شده٬ بزرگ شده و حالا دیگه خودش طرح کیک و کادو تولدش را انتخاب میکنه... تازگی ها موقع خواب ازش میخوام که او برامون قصه بگه... بی نظیره تکرار جز به جز قصه های یلدایی... طوطی کوچولوی من تقریبا کامل صحبت می کنه٬ جدا از کلمات خود ساخته (مثلا:بی لِه --> پسونک) خودش همه حرفا و تکه کلمات و صحبت های اطرافیان را تکرار میکنه. بهش میگم بابایی می دونی طوطی چیه میگه (یه جوجو ِ مثل یلدا ِ )
.
.
.
کلوچه عزیزم٬ دخترک نازم٬ تولدت مبارک![]()
مهربون مامان فردا٬ عزیزم٬ تولد دختر نازت٬ روز جذب عشق مادر شدنت مبارک![]()
یک دنیا سپاس از دوستان بی نظیرم٬ همراهان ناب سرزمین مجازی که طی این چند روز با کامنت٬ پیغام های خصوصی٬ ایمیل و خلاصه انواع و اقسام روش های مختلف به من و خانواده ام در شرف تولد کلوچه خانم ابراز محبت کردند
سعی می کنم بلافاصله بعد از مهمانی جشن تولد یلدا با چند عکس و خاطره از تولد برگردم... امسال مهمان ویژه هم داریم که جشن تولد را بعد از رسیدنشون برگزار می کنیم... امسال سروش و یاسمن عزیزم بعد از ۵ سال مهمان ویژه دلمون هستند... تولد یاسی و یلدا در یک شب مشترکا برگزار میشه و حتما با خاطرات رویایی اون شب باز خواهم گشت.
دوست داشتي، اين دل نوشته را در خلوت خويش بخوانم... وقتي كه سكوتي ژرف بر سكونتگاهم مستولي شده و ميتوانم بيشتر و بهتر از هر زمان ديگري تمركز كنم...
نشد...
صداي او از اتاقش مي آمد. صدايش تمركزم را بر هم ميزد. من عاشق اين برهم خوردن تمركز هستم. او نشسته، كتاب مي خواند. عكس به عكس و صفحه به صفحه، درست مثل مامان فردا. خلوتم با اوست. سه شب قبل كه به خانه آمدم با لفظي جديد صدايم كرد. او به من گفت داداش... بعد از نامم داداش گذاشت و به همراه نامم صدايم كرد. او را در وجودم حس مي كنم. او را مي پرستم. نمي دونم كجا كي و چگونه، چه كردم كه او نصيبم شد اما عجب نصيبي است اين ترنم ناب...
آخر شب است. كتابش تمام شده، دارد مي رقصد. باز هم از آن اتاق صدايش مي آيد. عاشقانه مي رقصد. در ماههايي كه روزمرگي هاي كار مرا از خودم از مهربون مامان فردا از گل نرگس و از سالگرد وبلاگم غافل كرده، او هوامو داشت. باز هم نمي دونم چرا، ولي حضور و وجودش را در دقايقم در رگ و ريشه ام در بيداري و در خوابم حس مي كنم. يادته مي گفتم ميوه بهشتي است؟ خود بهشت است. معناي بهشت است. تعبير و نور بهشت است. او مرا دوست دارد. مي دانم و مي داند. اما نمي دانم كه چه كردم تا برايم او رقم خورد. نمي دانم شانس آوردم و چرخ روزگار بروفق مرادم چرخيد يا آنكه مستحق او بودم... نمي دانم... مهم نيست كه بدانم مهم اينست كه ببويمش... مهم اين است كه روزهايمان را نفروشيم! مهم اينست كه نرگس را فراموش نكنم... باورت مي شود امسال فراموش كردم كه نرگس ها آمده اند...
او را در قلب يلدايم مي بينم... درخشش او را مي بينم... سرمستم... هديه او را مي بينم... او به من نزديك است... خيلي نزديك تر از باور و رويايم... او دو سال است كه هم خانه ما شده...
قول مي دهم تا يكي دو ساعت ديگر دوباره آن دلنوشته ات را بخوانم... در ژرفاي سكوت شب... اما قول نمي دهم در آن لحظات طاقت بياورم و صداي او را در وجودم زمزمه نكنم... اين روزها صداي او بي نظير است...
دوستان عزيز كه هر روز دوباره و ده باره آمدنتان بيش از پيش شرمنده ام مي كند، از او از حس حضورش در زندگيتان، از نور وجودش بر قلبتان و بودن او در دقايقتان بگوييد. محمد درويش عزيز همه ما را دعوت كرده، نگاه كنيد، ببينيد:
…
اگر خداي سهراب در همين نزديكي است
لاي اين شببوها، پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب، روي قانون گياه …
خداي من و تو چرا نباشد؟
.
.
.