تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

حدود ۲۰ ماه و ۱۰ ساعت قبل خاطره ای ناب شکل گرفت... خاطره ای افسانه ای با تولد دلبرکم بر دلم نقش بست... امروز ۲۱ مرداد و درست کمی بعد از ساعت ۱۰ صبح روحم اوج گرفته بود به آذرماه  ۸۴ راهروی مقابل اتاق نوزادان در بیمارستان کیان... فرشته کوچولوی دیروز حالا دیگه با قصه خوندن و نقاشی سر خودش را گرم می کنه... کلوچه خانم می دونه دلش چی می خواد و چی نمی خواد... صبح ها شیر کاکائو را دوست داره ولی غروب هیچ میلی بهش نداره... سر ناهار ته دیگ را ترجیح می ده... در طی روز سعی می کنه حضوری یا تلفنی دیکته های بابابزرگ را بنویسه٬ با دقت کامل هر کلمه و جمله ای را که بشنوه٬ شکلی براش می کشه... حدود شبِ بیست ماهگی توی یک روز تعطیل فقط گشتیم و گشتیم٬ شاید اولش بی هدف ولی همین هم اوج هدف بود... با هم بودن... فارغ از روزمرگی و کار و کار... رفتیم ددر... شهر کتاب٬ ناهار٬ بستنی٬ پیاده روی حتی یه سر رفتیم محل جدید کار بابایی تا دلبرک ببینه اون کجاست که از صبح تا شب سر باباییش را گرم کرده...

امروز صبح با مامان فردا تماس گرفتم٬ یادش انداختم که چه روزی است... یادش انداختم خاطره ۲۱ آذرماه ۱۳۸۴ را... خاطره دقایق بی هوشی او و مدهوشی و سرمستی خودم را... خاطره اولین گریه و خاطره ناب دقایق انتظار را... گفتیم و مرور کردیم... حالا دیگه زندگیمون رنگ و لعاب یلدایی به خودش گرفته... فرم و قالب زندگی و روزانه ها عوض شده... حال و هوای خونه دلبرانه و کودکانه شده... حالا دیگه می دونم حتی توی خلوت خودم باید توی چه خیالی باشم و از چه ریتم موسیقایی لذت برم... هفته پیش تو حال خودم بودم. کلوچه خانم هم مشغول بود با کتابهاش... بی هیچ پیش زمینه و سابقه ای پا شد و اومد با دو دستش طرفین صورتم را گرفت٬ به چشمهام نگاه کرد و لبهامو بوسید... اشک توی چشمهام حلقه زد. هیچوقت حاضر نشده بودم روی اون لبهای ناز دلبرک را ببوسم٬ باز اومد سراغم حداقل سی بار تکرار کرد و هر بار سعی می کردم مثل همیشه لُپ های سرخش را ببوسم و هر بار مخالفت می کرد٬ اعتراض می کرد و با اون دوتا دست گرم کوچولو دو طرف صورتم را می گرفت... اشکم سرازیر شده بود... ... ... آره درسته بیست ماه گذشت...

 

 

 

 

 پ.ن: این متن چه از نظر احساسی و چه از نظر نگارشی با اون متن اولیه که توسط Blogfa خورده شده خیلی تفاوت داره... کاشکی بازیافت ذهن و دل می تونست به صددرصد حس ابتدایی برسه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

کلوچه خانم... روزی نزدیک به روز مادر٬ پارسال...

همون کلوچه خانم٬ روزی نزدیک به روز پدر٬ امسال...

 خدایا٬ درپناه خودت حفظش کن...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |