تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

قرار بود دارا و سارا متولد بشن طوری که بچه ها عاشقشون باشن... قرار بود هر کدوم شناسنامه ای ایرانی داشته باشن... یک هویت گویا از سرزمین عزیزمون ایران... قرار بود توی همه دنیا برن و برای خودشون بازی و شادی کنن و دل بچه های دنیا را عاشق خودشون کنن... قرار بود دارا همه جور لباس داشته باشه٬ همه جور بازی و یک دنیا سرزندگی پسرونه... قرار بود سارای عزیزمون دختری طناز باشه با هزارتا زرق و برق دخترونه... قرار بود٬ قرار بود و قرار بود... درسته اولش ایده ها خیلی قشنگ مطرح شدند اما حیف که به همه چیز فکر شد به جز اون چیزی که بچه ها می خوان. به همه چیز مطابق میل آدم بزرگا فکر شد. قرارداد بسته شد. احتمالا طبق معمول چین وارد عمل شد و با کمترین لطافت و به کلیشه ای ترین حالت ممکن دارا و سارای عزیز ما خلق شدند... اما حیف چقدر صورتشون تکراری بود. همه چیز تکراری به جز یک سری لباس محلی از گوشه گوشه ایران زمین...

بگذریم... چند وقت پیش لباسی ساده و خنک برای توی خونه کلوچه خانم خریدیم. عکس دخترکی کوچولو و کارتونی روش بود که خیلی هم برامون جلب توجه نمی کرد... یلدای من با دیدن تصویر اون دوست جدید عاشقش شد. بدون اینکه تا حالا جایی دیگه تصویر یا کارتونی ازش دیده باشه... اینقدر دوسش داشت که ما هم مجبور شدیم به تصویر شیرین روی لباس بیشتر دقت کنیم. بالای عکس اون دختر کوچولوی مو مشکی چشم درشت نوشته بود ...Dora... ما هم از همه جا بی خبر به دلبرک گفتیم اسم این دوستت دوراست... یلدا عاشق Dora شده بود چند روز بعد توپی رنگ و وارنگ از Dora و میمونش گیر آوردیم. دلبرک این یکی را دیگه بوپ صدا نمی کرد. این توپ نبود این Dora بود. شبا بغلش می کرد و باهاش میخوابید. توی تاب کنار خودش میشوند و روزا دوتایی کلی با هم بازی می کردن...

امشب وقتی از مهمونی اومدیم خونه دیدیم بسته ای از طرف اون عمه مهربون و بی نظیر یلدا برامون رسیده... کیف و کتاب و DVD هایی از Dora از همون دخترک Spanish دوست داشتنی از همونی که برای خلقش بیشتر بچه ها ملاک قرار گرفتند. همون که در نگاه اول برای آدم بزرگا شاید خیلی خاص و ویژه نباشه اما عکسی ازش روی تی شرت در گوشه ای از دنیا باعث شد دلبرکی یک سال و نیمه عاشقش بشه... آره درسته Dora هویتی تعریف شده داره. شناسنامه و سرگذشت داره... لباساش رنگ وارنگ و شاد و ساده هستن فقط یک دستبند با گل های آبی داره و یک میمون فسقلی که همیشه همراهشه... Dora چیز خاصی نداره اما به دل اونهایی که باید بشینه میشینه... فقط حیف که ایرانی نیست... بهتر بگم حیف که اون دوتا دوست ایرانیش در تولید انبوه کارخونه های چینی خلق شدن و محو شدند... حیف...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

میگم پدر جان بلال ها خوب و شیر هستن... با لهجه خاصی میگه اگه خوب نبود که من نمیاوردم... صورتش پر از خط و خطوط٬ آفتاب سوخته و مهربون بود... همینطور که بلال ها را روی ذغال می چید٬ خیره بهش نگاه میکردم٬ حس کردم دارم آلبوم زندگیش را ورق میزنم. بهش میگم باباجان خدا بهت برکت بده٬ میگه خدا به تو بیشتر بده اینقدر بهت بده که دیگه دنبال چیزی نباشی...

طاقت نیاوردم رفتم از توی ماشین دوربین را آوردم٬ گفتم میشه ازت یه عکس بگیرم... با همون لهجه و با تعجب پرسید "از من!" گفتم اگه اجازه بدین... پشت اون چین و چروک ها لبخندی نشست٬ عکس اول را که گرفتم دیدم داره چیزی میگه... گفتم جان... دوباره تکرار کرد٬ گفت "آخه من که افغانیم..." گفتم چه فرقی داره هممون برادریم... عکس دوم را هم گرفتم. برق چشماش بیشتر و بیشتر شده بود... واقعا مگه فرقی هم میکنه... خدا بهش برکت بده...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

تا اونجایی که متوجه شدم از طرف سه نفر از دوستان دوست داشتنی وبلاگستان به بازی دعوت شده ام. گیج منگولی عزیز مرا به بازی انتخاب تاثیر گذارترین وبلاگ دعوت کرده و از طرف مهندس درویش عزیز و شبنم عزیز هم به بازی تاثیرگذارها دعوت شدم...

  • انتخاب تاثیر گذارها برام سخت بود. شاید تا به حال بهش فکر نکرده بودم... مرور کودکی تا امروز و نقش تاثیر گذارها و انتخاب چند مورد خیلی خاص...
  1. جناب آقای برارین٬ معلم کلاس دوم ابتدایی٬ مدرسه ۱۳ آبان قلهک... همیشه دیدیم و عادت داریم که معلم های دوره ابتدایی خانم باشند و گویی اونها راحت تر می تونن نقش تربیت بچه ها را به عهده بگیرن. نقشی مادر گونه در اجتماع... اما من در سال دوم ابتدایی خدمت مردی متین٬ هنرمند٬ دلسوز٬ دوست داشتنی٬ فنی و خلاصه نزد یک معلم واقعی درس خوندم. آقای برارین بیشتر از مشق و درس نرمال و در چارچوب کتاب٬ از همون سن و سال درس زندگی را با بر و بچه های کلاسش شروع کرده بود. ادبیات را به گونه ای درس میداد که نکات ریزش و تاکیدی که بر آئین نگارش داشت را هنوز به یاد دارم. حتی دست خط امروزم نیز مدیون وقت و دقت مضاعف این استاد بی نظیر است... یادم میاد توی جشن های مدرسه٬ همیشه بچه های کلاس آقای برارین از اینکه معلمشون را مشغول نواختن ساز مورد علاقه اش می دیدن کیف می کردن و توی کلاس هم جذب صحبت هایی می شدیم که برامون تعریف می کرد به خصوص تعریفش از ساخت وسایل چوبی و دست ساز... معلم زندگی بود و بخشی از شخصیتم را مدیونش هستم... یادش بخیر
  2. پدرم٬ همون بابوچی دیروز دلم و بابا ایرج امروز... بی شک پر رنگی شخصیت با شکوه او در من تاثیر داشته. بابایی که با سربلندی و افتخار و غرور سایه اش را بر سرم حس می کنم. شخصیتش از تاثیر گذارهای زندگیم بوده چرا که همیشه آنچنان راه زندگی را با شناخت و ایمان پیموده که بهترین راه برای یک پسر جوان٬ گام برداشتن در راه پدر است. مسیر روشن و مستقیم٬ ایمانی بی نظیر و عشقی ناب به خانواده... در محیط کارم در اجتماع و هر جا که او را می شناسند و از او می گویند افتخار می کنم. بار مسئولیتم سنگین میشه و باز افتخار می کنم. بابا ایرج تنها برای من تاثیر گذار نبوده٬ دوستان و همکاران و خیلی از آشنایان نیز چه باور داشته باشند یا نه٬ با اختیار یا بی اختیار٬ تحت تاثیر شخصیت قوی٬ محکم٬ دوست داشتنی و عاطفی او هستند من که جای خود دارم...
  3. کار و محیط کارم... از سال ۱۳۷۶ در همان مجموعه بزرگی که پدرم نیز شاغل بود من هم مشغول شدم. مدرسه و دانشگاه هم حضور در عرصه اجتماع بود اما این تجربه خیلی خیلی فرق داشت. حضور در یک محیط کاری در سن ۲۱ سالگی٬ برخورد با آدم ها٬ روابط اداری و تجربه هایی از این دست. برای من که به شدت خجالتی و کم حرف بودم٬ بی نظیر بود. ده سال از اون روزها گذشته و بیشترین ساعات روز من در اداره سپری میشه... شخصیت امروزم نسبت به ده سال پیش مطمئنا بسیار تغییر کرده و نقش تاثیر گذار این محیط دوست داشتنی قابل انکار نیست... از محیط کاری و نوع شغلم راضیم...
  4. ازدواج٬ زندگی مشترک و همسرم... شاید برای مخاطبین متاهل نیاز به هیچ توضیحی نباشه که مقوله ازدواج آنچنان تاثیر پیچیده ای در شخصیت انسان داره که باورش غیر ممکنه... تبدیل یک جوان خام و کم تجربه به فردی پخته و با مسئولیت. دو سال اول با همسرم عقد کرده بودیم و امسال ششمین سال زندگی مشترکمان است. روز به روز پخته تر شدیم و شاید به هم شبیه تر... کتاب ازدواج هنوز که هنوزه برام صفحات تازه و جذابی داره...
  5. یلدا کلوچه... این پدر سوخته دوست داشتنی فسقلی هم برام تاثیر گذار بوده... کی می تونست باور کنه دلبر کوچولوی ملوسی بیاد و حتی قبل از اینکه به حرف بیافته رو بابایی تاثیر داشته باشه... اما این فرشته کوچولوها با ماموریت های آسمانی خاصی میان... اونها یکسری طعم و مزه و رنگ جدید الهی را بهمون هدیه میدن... وجود یلدا منو بابا کرد. مزه یک عشق جدید را چشیدم و هدف زندگیم رنگ و لعابی دیگه هم یافت. یکسال و نیم از تولدش گذشت و حالا وجودم در وجودش شکل میگیره...

 

 

 

  • اما بازی بعدی که دعوت شدم٬ انتخاب تاثیر گذارترین وبلاگ ها بود...
  1. نارنج٬ قلم بی نظیر٬ صراحت بیان و شیوه پرداخت نارنج عزیز به موضوعات را بسیار بسیار دوست دارم... یکی دوبار نوع نگارش خودم به گونه ای بود که بعدها با مرور دوباره جمله ای خاص٬نقش و تاثیر نارنج را حس کردم... گویی قلم تمام مخاطبینش به تسخیر جادوی بی نظیر کلام او در می آید...
  2. دوشس٬ گردشم در وبلاگستان بعد از یکسری وبلاگ های عمومی به مسیر دلنوشته های خانوادگی کشیده شد... جایی که به سادگی و لطافت بشه گرمای عشق را جذب کرد. دوشس بسیار شاخص بود. یادم میاد زمانی که از ارتباط آهو دوست داشتنی و پدرش سخن می گفت و من هنوز بابا نشده بودم٬ به رویا فرو می رفتم و آرزو می کردم من هم دختری داشته باشم که با هم دوست باشیم...
  3. گلهای ما٬ اولین آشنائیم با این وبلاگ از طریق تکه فیلم کوتاه رقص و قررر دادن های رز کوچولو بود... مامان خوشبخت با اون نگاه عاشقانه اش به دو فرشته ناز زندگیش واقعا هم خوشبخت است. روزی که اولین کامنت وبلاگم را برایم نوشت٬ بال در آورده بودم... روزی که محمد عزیز (بابای مهربون یاسمن و رز) برای تولد یلدای من کامنت گذاشت نیز به خود بالیدم... این خانواده عزیز را دوست دارم و شاید یکی از انگیزه های آغاز حضورم در دنیای مجازی مرور خوشبختی ناب تصویر شده گلهای ما بود.
  4. نوشی و جوجه هایش٬ تاثیرش نه تنها برای من بلکه برای تمام جامعه وبلاگ نویسان خانوادگی ایرانی ملموس٬ دوست داشتنی و خاطره انگیز بوده... انگیزه ای که قلم نوشی عزیز بوجود آورد٬ راهی را که آغاز کرد و تداوم بی نظیر آن راه تا زمان سکوت تلخش٬ استثنایی بود... یادش بخیر
  5. مهار بیابان زایی٬ پنجره ای رو به طبیعت بدون هیچ پرده و شیشه و فیلتری توسط مهندس محمد درویش عزیز به هنرمندی هرچه تمام تر گشوده شد. بارها خودم را غرق در نوشته هایش یافتم... علاقه مند شدم و حساس... موضوعاتی برایم اهمیت پیدا کرد که شاید بدون وجود این وبلاگ ارزنده هیچگاه احتمال نداشت در آن وادی حساس شوم. راه وبلاگیم بسیار تحت تاثیر مجموعه وبلاگ های مهندس درویش بوده٬ به خصوص قصه های شیرین اروند عزیز... اما مهار بیابان زایی با دید حرفه ای به موضوعی تخصصی موفق شد نه تنها مخاطب خاص خود را جوابگو باشد بلکه بیش از هزار مخاطب نا آشنا با طبیعت ایران زمین را به این وادی کشانده و آنان را عاشق کند... مهار بیابان زایی هر از چند گاهی به همه ما تلنگری می زند تا کوچه پس کوچه های دوست داشتنی ایران عزیزمون را از یاد نبریم... دست استاد درد نکنه.
+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

شاید کلش سه چهار ثانیه بود اما عجیب و خاص... نمی تونم بشمرم که توی اون چند ثانیه چندتا تصویر و خاطره٬ فکر و خیال٬ امید و آرزو اومدن جلو چشمام... بعد از دور گرفتن و سر خوردن و آخرش پرت شدن از روی اون صخره بلند توی هوا که بودم بیشتر از همه یلدایم جلو چشمم بود... راستی راستی که خدا بهم رحم کرد...

روز جمعه خانوم ها طبق معمول برای خودشون برنامه ای جور کرده بودن که البته آقایون اجازه حضور نداشتن. من و پدر بزرگ کلوچه خانم هم تصمیم گرفتیم بریم کوه... خیلی زود راه نیافتادیم و تقریبا خواب صبح جمعه و صبحانه توی خونه را از دست ندادیم و بعد با صبر و حوصله راهی شدیم... مسیر همون مسیر همیشگی و دائمی پدر خانمم بود... وزوا... گپ زنان و نرم نرمک رفتیم. توی هر دوتا قهوه خونه سر راه چای و خرما خوردیم و به جای اون شیب نهایی همیشگی٬ به سمت آبشار رفتیم تا در محدوده خنکای بی نظیرش٬ ضمن هضم صدای ناب پرنده ها٬ چای و نهار را راه بندازیم... حس طراوت محیط توی رگهام پخش شده بود سرمست و ازخود بی خود شدم٬ از حاشیه آبشار تا می تونستم بالا رفتم... بالای بالا٬ خودم و دوربینم! اون بالا ها پر بود از آرامش و سکوت٬ سکوتی که پر بود از همهمه صدای آبشار... تا جایی که می تونستم خنکای آب را تحمل کنم پاهام را توش میذاشتم٬ توی آرامش و بی خبری مدتی نشستم... حس خوبی بود... به شارژر وصل شده بودم. خواستم بر گردم که مرور مسیر طی شده تا اونجا توی دلم را خالی کرد... یکی دوتا دامنه را تغییر دادم و خلاصه ضمن ثبت اون همه زیبایی٬ مسیر خیلی خوبی برای پایین اومدن پیدا کردم و راهی شدم... دیگه چیزی نمونده بود. بوی دود آتیش و نهار سرعت حرکتم را بیشتر و بیشتر می کرد... نمی دونم چی شد یهو٬ شبیه این بود که کسی از پشت هولم داده باشه... نمی تونستم خودم را کنترل کنم یکی دوبار به طرفین افتادم و تمام سعیم این بود تا قبل از رسیدن به لبه صخره ای که زیرش خالی بود خودم را نگه دارم... فکر کنم یکی دو ثانیه بعد داشتم توی هوا گام بر میداشتم و تمام اون تصاویر و خاطره ها اومدن جلو چشمام...

.

.

.

به خیر گذشت... کل روز خیلی چسبید... ذهنم باز باز شده دوباره... طبق معمول هزار و یک قرار با خودم گذاشتم که فقط سالی یکبار نرم٬ هفته ای یکبار برم...

 

 

 

 

پ.ن: اون شعر فریدون مشیری عزیز٬ گویاترین سخن برای شناسنامه دلنامه های مادری است که بالاخره حاضر به نوشتن شد... اما هنوز برای حضور تمام و کمال با خودش کنار نیومده... نظرش برام محترمه... پنجره نگاهش به پیرامون و نوع آذین بندی کلماتش را خیلی خیلی دوست دارم...

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |