تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

            خوبِ خوبِ نازنین من!                                   
            نام تو مرا همیشه مست می کند                    
            بهتر از شراب.                                             
            بهتر از تمام شعر های ناب!                            
            نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی است          
            من تو را به خلوت خیال خود:                          
            "بهترینِ بهترینِ من" خطاب میکنم،                   
            بهترینِ بهترینِ من!                                      

 

 

خوشحالم که شروع کرد به نوشتن!

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

بعد گذشت شونصد سال از اختراع برق٬ دیشب یکساعتی در خاموشی به سر بردیم. خونه پر شده بود از شمع های قد و نیم قد... کلوچه خانم اولش فکر می کرد تولدی جشنی خبری چیزی شده... براش هم جالب بود و هم عجیب ولی عجیب تر توی اون تاریکی درخواست مُصرانه برای ‌پخش برنامه های Baby Tv بود که هرچی توضیح می دادیم فایده نداشت و دلبرک دلش برای Baby Chef و Tulli تنگ شده بود.   

 

 

 

این دو شب اخیر روال خوابیدن و ماجراهای قبلش کاملا عوض شده... شبهای پیش اگه دلبرک خیلی هم مقاومت می کرد نهایتا تا ساعت ۱۲:۳۰ بیدار می موند اما تجربه سخت این روزا بهمون نشون داد که میشه از ساعت ۱۲:۳۰ تازه بیدار شد و شارژ هم بود... نصفه های شب از حجم انرژی و مبارزه اش با خواب خنده ام میگیره... خودم دارم بی هوش میشم٬ به صبح و بیدار شدن ساعت ۵:۳۰ فکر می کنم... نیم نگاهی به عقربه های ساعت کوچیکه روی میز که حدود ۳ صبح را نشون میده و بعد نگاهی به کلوچه خانم که انگار تازه از خواب بعد از ظهر بیدار شده... وقتی من و مامان فردا هم یه نیم چرت خوابمون میبره بعد از کمی سر گرم کردن خودش شروع میکنه به جیغ زدن و نگاه کردن به رفلکس مامان و بابا اگه جیغ جیغ جواب نده میاد کنارم میشینه٬ آروم آروم میزنه روی تنم و میگه "بابا... باا باااا... بااا بااااا" ٬ وروجک فهمیده این روش از جیغ و داد موثر تر و کارساز تره... میدونه با این روش بابایی دیگه حتما بیدار میشه... اولین شبی که اینطوری با لحن ظریف و معصومش توی سکوت شب صدام کرد کلی کیف کردم و حسابی بهم چسبید... نتیجه این شب زنده داری ها هم شده دير رسيدن هاي بابايي به اداره و خواب دلبرك تا نیم بعد از ظهر... فکر کنم موضوع تا به عادت تبدیل نشده باید راه چاره اي برای این روش جدید پیدا کنیم...

 

 

 

راستي همين تازگي ها بود كه يك روز كامل را تعريف كردم... نمي دونم چرا عكس بخش ما قبل پاياني روز مربوط به حمام رفتن طولاني مدت كلوچه خانم و بابايي را نذاشته بودم...  

اينم از اين...

 

 

 

خوب نتيجه يكي دو تا پست بي عكس ميشه چيزي شبيه اين پست كه باز به سمت فتو بلاگ كشيده شدم... شايد براي تنوع بد نباشه به خصوص كه نارنج عزيز هم از دلتنگي يلدا و عكسهاش گفته بودند. عكس زير هم تقديم به همه دوستاني كه يلدايم را دوست دارند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

بابایی از صبح توی دلش قند آب شده بود. بابایی می دونست که امروز با بقیه روزای زندگیش خیلی خیلی فرق داره. تا حالا چند بار پیش اومده بود که بابایی توی اداره پذیرای فرشته کوچولوی همکاراش باشه ولی اینبار قرار بود خودش با غرور تمام یک دلبر کلوچه ناز را بغل کنه و محکم و پر طنین گام برداره و ضمن افتخار به همه بگه که این طناز کوچولو ، دختر منه... بابایی امروز قد کشیده بود. بابایی امروز پر نشاط بود و بابایی عاشق امروز و رنگ خاطره اش شده.

 

 

پ.ن: متن فوق بخشی از حس و حال دیروز بابای فرداست... قرار بود بعد از ظهر چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ماه٬ مامان فردا و کلوچه خانم بیایند اداره و به همراه همدیگه جایی بریم... آمدند و کلوچه خانم هم افتخار داده و به محل کا بابایی آمدند. اولش کمی خجالت کشیده بود ولی بعد از حدود یک ربع وقتی خواستم بغلش کنم و برم خیلی محکم بهم گفت " نَع " این را گفت و چسبید به یکی از همکارانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

عادت کردم مناسبت ها٬ تاریخ ها و ایام برام بار مثبت داده باشه... سعی می کنم اونایی را که دوست ندارم فراموش کنم... همیشه به ماهگردها٬ سالگردها و روزهایی اشاره می کنم که دوسشون دارم... روزی که پای به دنیای مجازی گذاشتم با خودم عهد بستم به هیچ وجه از تلخی ها نگم. به خودم گفتم اگه ایام خیلی برات سخت بود و تلخی روزگار دلت را گرفت٬ سکوت کن...

تا قبل از یک آزمون عملی فوق العاده سخت و سنگین٬ فکر می کردم بتونم تحمل کنم و با سکوت صفحه وبلاگم را همچنان شیرین و مثبت نگه دارم٬ ادعام میشد٬ اما حدود ساعت ۶ عصر٬ روز جمعه ۸ اردیبهشت سال ۸۵ تمام بستر سازی پیش بینی شده به هم خورد... اوضاع بدجوری پیچیده شد... تجربه یک فاجعه... رخدادی که این روزها با نزدیک شدن سالگردش قلبم می لرزید... یکی دو روز اول شاید خیلی حاد بودن قضیه برای خودمون هم مشخص نبود٬ از طرفی من هم می خواستم وبلاگم طبق استاندارد ذهنی خودم خیلی شسته رُفته باشه برای همین دو روز بعد از تصادف شدیدی که برای مادرم رخ داده بود٬ بدون کوچکترین اشاره به اصل موضوع تنها به دیدار آن دکتر محترم و پدرم اشاره کردم ولی این دیدار در زمان عیادت از مادرم شکل گرفته بود...

روزهای بعد٬ نه فرصت داشتم و نه حوصله ثبت چنین خاطراتی٬ اما کار به جایی رسید که دیدم باید دست تمنا دراز کنم به سوی دوستان ناشناسی که هر کدومشون شاید ارتباطی ویژه با بخشی از اسرار ناشناخته هستی داشته باشن... دیگه کم آورده بودم... مجموعه کادر پزشکی سعی می کردن با ما روبرو نشن... جراح اصلی نگاه مستقیم چشمهاشو از من می دزدید تا معنی نگاهش را نفهمم...

اون روزا گذشت... با یک دوره نقاهت طولانی... ولی به خیر گذشت... خدا را دیدم و تجربه کردم... عظمتی بی نظیر را بیشتر باور کردم... یادآوری اون روزا را اصلا دوست ندارم... دلشوره می گیرم و از هشتم اردیبهشت ۸۵ بدم میاد... اما حالا که گذشته و تموم شده از لمس این معجزه لذت می برم... حجم و ابعاد این نور الهی را دوست دارم...

خدایا شُکر...

تولد دوباره خواسته بودم که دریغ نکردی و ناب ترین هدیه ممکن را به ما عطا کردی.

خدای من٬ شُکر ... شُکر و باز هم شُکر

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

روزی که پنجشنبه بودنش بهت اجازه بده بیشتر بخوابی و مجبور نباشی توی گرگ و میش هوا از خونه بیرون بزنی... روزی که در مسیر به ترافیک بر نخورده و از نسیم بی نظیر بهاری پنجره های ماشین که به صورتت می خوره لذت ببری٬ روزی که کار نسبتا سبک باشه و فرصت کنی همزمان با تکیه دادن به صندلی ضمن شنیدن همنوازی ضرب و سنتور٬ مجموعه عکس های دلبرکت را نیز ببینی...

چنین روزی کم پیش میاد٬ خیلی خیلی کم به خصوص با رخدادهای ادامه اش... داشتم فرم های عضویت توی یک صندوق تعاون را پر می کردم. فرم اول برای عضو اصلی صندوق... عادیِ عادی با یک سری مشخصات شخصی تکراری. فرم دوم هم مشخصات خانواده درجه یک... مشخصات همسرم را نوشتم. مثل همیشه وقتی یک جای رسمی بهش اشاره می کنم به خودم می بالم برای داشتنش... اما اصل قضیه کپی دوم از فرم خانواده درجه یک بود... نام٬ نام خانوادگی٬ شماره شناسنامه٬ نام پدر... ای خدای من٬ جلوی بند نام پدر باید اسم خودم را بنویسم. عجب حس بی نظیری... فرم عضویت یلدا کلوچه تکمیل شد٬ از طرفش امضا کردم و ایشون به بابایی وکالت دادند تا عهده دار تمام عملیات گردش مالی حسابشون باشه... من شدم وکیل عزیزکم...

هوای پاکِ پاک بهاری٬ آفتابی و روشن با وزش یک باد خنک دوست داشتنی... سوار ماشین شدم به سمت خونه... زودتر از همیشه و قبل از تاریکی هوا... هنوز راه نیافتاده بودم که موبایلم زنگ زد٬ همسرم از ماجراهای امروز در مرکز بوستان و بازی های یلدا برام تعریف کرد... صحنه به صحنه را تجسم می کردم٬ به خودم اومدم به محدوده خونه رسیده بودم... هیچی از راه و بعد مسافت یادم نمی آمد به جز صدای مهربونش که برام قصه بازی های یلدا را تعریف کرده بود... شام آماده شد ولی نه به شکل ثابت همیشه٬ قرار شد بریم پارک... من و مامان فردا و یلدا و توپ کوچولو... همه با هم رفتیم... آخرش من یکی که از نفس افتاده بودم... ادامه قصه یک روز کامل توی خونه بود و حمام رفتن وکیل و موکل کوچولو با هم... حدود یک ساعت... توی وان خودش نشسته بود و بابایی ماساژش می داد٬ با چشم هاش هزارتا حرف بهم می گفت٬ خستگی بازی ها از تنش بیرون رفته بود. سرش را روی لبه وان گذاشت و با ریز خنده کوچولوی دوست داشتنیش شروع کرد به خُررررر پیششش... چلوندم و بوسیدمش.

آخر این شب هم همراه بود با پوشیدن دمپایی های گنده بابایی و راه رفتن مدل اردکی با اون برق چشمای پیروز از انجام یک کار غیر ممکن...

 

امروز خیلی بهم چسبید.

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |