عادت کردم مناسبت ها٬ تاریخ ها و ایام برام بار مثبت داده باشه... سعی می کنم اونایی را که دوست ندارم فراموش کنم... همیشه به ماهگردها٬ سالگردها و روزهایی اشاره می کنم که دوسشون دارم... روزی که پای به دنیای مجازی گذاشتم با خودم عهد بستم به هیچ وجه از تلخی ها نگم. به خودم گفتم اگه ایام خیلی برات سخت بود و تلخی روزگار دلت را گرفت٬ سکوت کن...
تا قبل از یک آزمون عملی فوق العاده سخت و سنگین٬ فکر می کردم بتونم تحمل کنم و با سکوت صفحه وبلاگم را همچنان شیرین و مثبت نگه دارم٬ ادعام میشد٬ اما حدود ساعت ۶ عصر٬ روز جمعه ۸ اردیبهشت سال ۸۵ تمام بستر سازی پیش بینی شده به هم خورد... اوضاع بدجوری پیچیده شد... تجربه یک فاجعه... رخدادی که این روزها با نزدیک شدن سالگردش قلبم می لرزید... یکی دو روز اول شاید خیلی حاد بودن قضیه برای خودمون هم مشخص نبود٬ از طرفی من هم می خواستم وبلاگم طبق استاندارد ذهنی خودم خیلی شسته رُفته باشه برای همین دو روز بعد از تصادف شدیدی که برای مادرم رخ داده بود٬ بدون کوچکترین اشاره به اصل موضوع تنها به دیدار آن دکتر محترم و پدرم اشاره کردم ولی این دیدار در زمان عیادت از مادرم شکل گرفته بود...
روزهای بعد٬ نه فرصت داشتم و نه حوصله ثبت چنین خاطراتی٬ اما کار به جایی رسید که دیدم باید دست تمنا دراز کنم به سوی دوستان ناشناسی که هر کدومشون شاید ارتباطی ویژه با بخشی از اسرار ناشناخته هستی داشته باشن... دیگه کم آورده بودم... مجموعه کادر پزشکی سعی می کردن با ما روبرو نشن... جراح اصلی نگاه مستقیم چشمهاشو از من می دزدید تا معنی نگاهش را نفهمم...
اون روزا گذشت... با یک دوره نقاهت طولانی... ولی به خیر گذشت... خدا را دیدم و تجربه کردم... عظمتی بی نظیر را بیشتر باور کردم... یادآوری اون روزا را اصلا دوست ندارم... دلشوره می گیرم و از هشتم اردیبهشت ۸۵ بدم میاد... اما حالا که گذشته و تموم شده از لمس این معجزه لذت می برم... حجم و ابعاد این نور الهی را دوست دارم...
خدایا شُکر...
تولد دوباره خواسته بودم که دریغ نکردی و ناب ترین هدیه ممکن را به ما عطا کردی.
خدای من٬ شُکر ... شُکر و باز هم شُکر