یه وقت فکر نکنین طرف متوجه نیست. یک وقت فکر نکنین آداب معاشرت نمی دونه ها. چرا می دونم. می دونم زشته که بشینی و بدون اینکه از خودت ردی به جا بذاری تنها کامنت های وبلاگ خودت را باز بگذاری تا بیان خالصانه و مهربانانه انرژی تقدیمت کنن. بیان و به کلوچه تو مهر بورزن و باز هم خبری ازت نباشه. می دونم هر رفتی یک آمدی داره و خوب می دونم شاید این مقدار که مخاطبین فوق العاده گرامی این وبلاگ٬ غیبت های منو تحمل کردن٬ شاید من اگر به جایشان بودم نمی تونستم طاقت بیارم...
اما هستم. نه مثل سابق و روزانه. نه مداوم و همیشگی ولی به زور خودم را نگه داشته ام که باشم. شاید بد نباشه به آمار ثبت شده در سراهای پر مهرتان سری بزنید و رد "بابای فردا" را ببینید... هستم ولی شاید کمی ساکت و کمی سریع و گذرا... اهل معاشرت هستم ولی بیشتر از آن اهل علاقه هستم. به وبلاگ هایتان می آیم به خاطر علاقه و نه از روی اجبار بابت محبت های بی دریغتان... می آیم می خوانم لذت می برم و اگر در خصوص متن و همان پست خاص نظری داشته باشم ثبت می کنم٬ هر چند شاید بعضی روزها زمانی برای این مرور کوتاه و گذرا هم نداشته باشم٬ ولی باز سعی می کنم خودم را در وبلاگستان نگه دارم... اهل خوش و بش های روزانه نیستم و سکوت و غیبتم شاید از کمی وقت وبگردی و شاید از نداشتن نظری خاص بر پستی ثبت شده باشد. ولی هویت "بابای فردا" آنچنان عشق و انرژی از وبلاگستان و اهالی بی نظیر آن برایم به ارمغان آورده که نبودش برایم غیر قابل تصور است.
بودن گه گاه با کمک فردی مهربان است. او مرا خوب میشناسد. او می داند کی و کجا سکوتم برای چیست. او خوب می داند سکوتم در زمان هایی بی دلیل است و بعضی مواقع هم با دلیل. او می داند عاشق وبلاگم هستم و عاشق مخاطبین٬ انرژی٬ شور و شوق نهفته در آن. کمکم می کند. خودش هم علاقه مند است. علاقه ای با رنگی دیگر. او هم اهل مرور است و سکوت٬ ولی کمکم می کند. اگر مناسبتی اگر رویدادی و اگر خبری خاص را ندیده باشم به من یادآوری می کند. ماجرای پر کشیدن آن میوه بهشتی... خبرهای خاص خبرهای شیرین٬ تولد دلبرکان و فرشته کوچولوها و غیره را اگر ندیده باشم بهم یادآوری میکند.
"بابای فردا" هویتی فردی بود که امروز برایم معنای خانواده ام را دارد. خانواده ای که بی نهایت دوست شناخته شده و نشناخته دارند. خانواده ای که همواره به یاد تمامی این دوستان و تمامی دلبرکان وبلاگستان هستند و باز تاکید می کنم بررسی آمار وبلاگ هایتان موید و گواه حضور خانواده "بابای فرداست".
مدتی است با کلنجار و در ساعات آغازین روز و یا ساعات آخر وقت فرصت مرور دلنوشته هایتان را دارم. اما باز از کوچکترین فرصتم استفاده می کنم. صادق باشم٬ هر روز به همگی سر نمی زنم و من هم برای خودم لیستی ویژه دارم که در آغاز مرور روزانه باید به سراغشان بروم... بعد از آنها به سراغ آنان که آمدند و بعد به سراغ آنان که مدتهاست نیستند و بی خبرم از قصه مجازیشان... اما انتظار نداشته باشید که بیایم تا بیایید... انتظار نداشته باشید که بر نوشتار شما کامنتی بگذارم که هیچ ربطی به آن ندارد... بگذارید "بابای فردا" اگر حرفی زد و نظری داد٬ حرفش را با دلش بزند و نه با ادای تکلیف... آمده ام به وبلاگستان و آمده ایم به اینجا تا از قید و بند های روزانه فرار کنیم. آمده ایم تا محیطی برای خودمان بسازیم و حتی رنگ و طرح قالبش را با میل و اختیار کامل خودمان٬ شکل ببخشیم٬ پس حضورم را باور کنید و رد آن را در آمار دلنامه هایتان بیابید و اجازه دهید برای ادای تکلیف و یا زیاد شدن کامنت هایم نیایم... اجازه دهید به عنوان یکی از معدود باباهای فعال جامعه وبلاگ های خانوادگی همچنان ساکت و آرام نظاره گر دلنامه ها و خاطراتتان باشم. شاید اگر روزی در مجلسی٬ میهمانی و به هر حال حضوری غیر مجازی مرا ببینید و بی خبر مرا بشناسید ٬ بهتر باورم کنید... در خانه و خانواده و دور هم بودن ها هم ساکت هستم مگر آنکه حرفی داشته باشم. نه اهل پیچیدن به پرو پای دوستان هستم و نه هیچگاه محوریت مجلس را بر عهده داشته ام. در کنجی می نشینم و از حضور جمع و در کنار هم بودن تمام شاخ و برگ های این درخت کهن لذت می برم.
غیبت هایم را دوستانه ببخشید. شرمنده ام. اما همین اندک حضور را نیز به سختی جور می کنم. ولی سعی میکنم همچنان باشم و آن یار مهربانم نیز در این راه یاریم می کند.
دلهايتان تا ابد شاد
گلهای ناب باغ زندگيتان را ببوسيد
ارادتمند
بابای فردا