تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

بيست هشتم بهمن ساعت بیست و سه و خورده ای در بیست و پنج سال پیش تو آمدی... آنروزها طفلی بودی که دورادور میشناختمت. آن روزها نوزادی شیرین در خانواده بودی که تنها هم نبودی و چندین همسن و سال داشتی. ولي از همون ماه و سال اول مشخص شد كه با تمام آنها فرق داري. از آن روزها عکس هایی داریم حتی در بعضی عکس ها تو در بغل من بودی. بیست و پنج سال گذشت... امروز من و تو با هم با يلدا و با زندگيمان در كنار هم هستيم. عطر نرگس را دوست داشتي، از جادوي عطرش مست شدم. زندگي را راحت ديدي، با پَستي و بلندي آن كنار آمدم. گام برداشتي و گام به گامت آمدم. دركم كردي، سعي كردم بشناسمت. مادر شدي و پدر شدم. زمان گذشت و گذشت... آن نوزاد آشنا، همدم و همراه و همنفسم شده. در اين چند سالِ با هم بودن هر دو پخته تر شديم که شايد تارهاي نقره اي من گواه آن باشد٬ اما تو همچنان با نقاب زيباي معصوميت كودكانه تمام تجربيات اين سال ها را پوشش داده اي. تو همچنان لطيف چون نوزاد به پيرامون و زندگيمان نگاه مي كني و هنوز عطر نرگس را دوست داري.

عزیزترینم٬ دومين تولد مادرانه را تجربه مي كني. تولدت مبارک

یار مهربونم٬ دخترکمون با هزاران امید و آرزویی که برایش داریم به آینده می نگرد. گام هایش را به سوی فردا و فرداها هدایت کن... عزیزترینم، یلدایم به داشتن مهربون مامان بی نظیرش افتخار خواهد کرد و تو برای من نيز جزئی از وجودم هستی. خودت بهتر از هر کسی می دونی که باهات صادقانه صحبت می کنم. خودت خوب می دونی که وابستگی وجودم به وجودت غیر قابل وصف است و نیک می دونی که عاشقانه دوستت دارم.

 

 تولدت مبارك

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط بابای فردا 

یه وقت فکر نکنین طرف متوجه نیست. یک وقت فکر نکنین آداب معاشرت نمی دونه ها. چرا می دونم. می دونم زشته که بشینی و بدون اینکه از خودت ردی به جا بذاری تنها کامنت های وبلاگ خودت را باز بگذاری تا بیان خالصانه و مهربانانه انرژی تقدیمت کنن. بیان و به کلوچه تو مهر بورزن و باز هم خبری ازت نباشه. می دونم هر رفتی یک آمدی داره و خوب می دونم شاید این مقدار که مخاطبین فوق العاده گرامی این وبلاگ٬ غیبت های منو تحمل کردن٬ شاید من اگر به جایشان بودم نمی تونستم طاقت بیارم...

اما هستم. نه مثل سابق و روزانه. نه مداوم و همیشگی ولی به زور خودم را نگه داشته ام که باشم. شاید بد نباشه به آمار ثبت شده در سراهای پر مهرتان سری بزنید و رد "بابای فردا"  را ببینید... هستم ولی شاید کمی ساکت و کمی سریع و گذرا... اهل معاشرت هستم ولی بیشتر از آن اهل علاقه هستم. به وبلاگ هایتان می آیم به خاطر علاقه و نه از روی اجبار بابت محبت های بی دریغتان... می آیم می خوانم لذت می برم و اگر در خصوص متن و همان پست خاص نظری داشته باشم ثبت می کنم٬ هر چند شاید بعضی روزها زمانی برای این مرور کوتاه و گذرا هم نداشته باشم٬ ولی باز سعی می کنم خودم را در وبلاگستان نگه دارم... اهل خوش و بش های روزانه نیستم و سکوت و غیبتم شاید از کمی وقت وبگردی و شاید از نداشتن نظری خاص بر پستی ثبت شده باشد. ولی هویت "بابای فردا" آنچنان عشق و انرژی از وبلاگستان و اهالی بی نظیر آن برایم به ارمغان آورده که نبودش برایم غیر قابل تصور است.

بودن گه گاه با کمک فردی مهربان است. او مرا خوب میشناسد. او می داند کی و کجا سکوتم برای چیست. او خوب می داند سکوتم در زمان هایی بی دلیل است و بعضی مواقع هم با دلیل. او می داند عاشق وبلاگم هستم و عاشق مخاطبین٬ انرژی٬ شور و شوق نهفته در آن. کمکم می کند. خودش هم علاقه مند است. علاقه ای با رنگی دیگر. او هم اهل مرور است و سکوت٬ ولی کمکم می کند. اگر مناسبتی اگر رویدادی و اگر خبری خاص را ندیده باشم به من یادآوری می کند. ماجرای پر کشیدن آن میوه بهشتی... خبرهای خاص خبرهای شیرین٬ تولد دلبرکان و فرشته کوچولوها و غیره را اگر ندیده باشم بهم یادآوری میکند.

"بابای فردا" هویتی فردی بود که امروز برایم معنای خانواده ام را دارد. خانواده ای که بی نهایت دوست شناخته شده و نشناخته دارند. خانواده ای که همواره به یاد تمامی این دوستان و تمامی دلبرکان وبلاگستان هستند و باز تاکید می کنم بررسی آمار وبلاگ هایتان موید و گواه حضور خانواده "بابای فرداست".

مدتی است با کلنجار و در ساعات آغازین روز و یا ساعات آخر وقت فرصت مرور دلنوشته هایتان را دارم. اما باز از کوچکترین فرصتم استفاده می کنم. صادق باشم٬ هر روز به همگی سر نمی زنم و من هم برای خودم لیستی ویژه دارم که در آغاز مرور روزانه باید به سراغشان بروم... بعد از آنها به سراغ آنان که آمدند و بعد به سراغ آنان که مدتهاست نیستند و بی خبرم از قصه مجازیشان... اما انتظار نداشته باشید که بیایم تا بیایید... انتظار نداشته باشید که بر نوشتار شما کامنتی بگذارم که هیچ ربطی به آن ندارد... بگذارید "بابای فردا" اگر حرفی زد و نظری داد٬ حرفش را با دلش بزند و نه با ادای تکلیف... آمده ام به وبلاگستان و آمده ایم به اینجا تا از قید و بند های روزانه فرار کنیم. آمده ایم تا محیطی برای خودمان بسازیم و حتی رنگ و طرح قالبش را با میل و اختیار کامل خودمان٬ شکل ببخشیم٬ پس حضورم را باور کنید و رد آن را در آمار دلنامه هایتان بیابید و اجازه دهید برای ادای تکلیف و یا زیاد شدن کامنت هایم نیایم... اجازه دهید به عنوان یکی از معدود باباهای فعال جامعه وبلاگ های خانوادگی همچنان ساکت و آرام نظاره گر دلنامه ها و خاطراتتان باشم. شاید اگر روزی در مجلسی٬ میهمانی و به هر حال حضوری غیر مجازی مرا ببینید و بی خبر مرا بشناسید ٬ بهتر باورم کنید... در خانه و خانواده و دور هم بودن ها هم ساکت هستم مگر آنکه حرفی داشته باشم. نه اهل پیچیدن به پرو پای دوستان هستم و نه هیچگاه محوریت مجلس را بر عهده داشته ام. در کنجی می نشینم و از حضور جمع و در کنار هم بودن تمام شاخ و برگ های این درخت کهن لذت می برم.

غیبت هایم را دوستانه ببخشید. شرمنده ام. اما همین اندک حضور را نیز به سختی جور می کنم. ولی سعی میکنم همچنان باشم و آن یار مهربانم نیز در این راه یاریم می کند. 

 

 

دلهايتان تا ابد شاد

گلهای ناب باغ زندگيتان را ببوسيد

ارادتمند

بابای فردا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دلبرک ملوس من ٬ دخترک نازم ٬ یلدای بابا ٬ آخه من عاشقتم عاشق اون دستها اون چشما اون راه رفتن و ایستادن و دست در دست بابا گام برداشتن. آخه کلوچه خانم این عکسهات بابایی را خل میکنه ها. این دلبری ها کار دست بابایی میده ها... وای که من می میرم برای این مجنون شدن. می میرم برای حس باباییت. می میرم برای اون لپ ها و موها و چشما

می میرم برای اون حالت سفت فشار دادن دست بابایی٬ اون اعتماد و اون گرمای کوچولو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

خوابیده بودم خسته بودم و شاید چیزی فراتر از خواب. یه جور بی هوشی و قطع ارتباط با این دنیا... توی عمق خواب و بی خبری دیدم صدایی تو گوشم نجوا میکنه: [آآآآآسی آآآآزززی آااااسی] با لمس اون صدا روی پوست صورتم بیدار شدم ولی باید خودم را به خواب می زدم و نباید می فهمید که خوابم تا ادامه بده... ضربان قلبم از هیجان زیاد شده بود. دلم می خواست فریاد بزنم ولی همه اون حس و عشق را در سینه نگه می داشتم تا ادامه بده... می تونستم خوب خودم را کنترل کنم و جوری وانمود کنم که همچنان با اون دوتا دست کوچولوی کوچولوش به کارش ادامه بده و صدای [آآآآآآسی آآآآزززی آااااسی] گفتنش هم در رگهام جاری بشه ٬ اما دیگه نشد... وقتی صورتم را بوسید و بلافاصله از خیس کردن صورت بابایی با تعجب و خیلی با نمک گفت [آآخ] ٬ دیگه نتونستم تحمل کنم...

از اون شبایی بود که کلوچه خانم برای خوابیدن به هیچ صراطی مستقیم نبود و از طرفی بابایی هم برای بیدار موندن به هیچ صراطی مستقیم نبود. این وسط بیچاره "مامان فردا"

 

دیشب با مرور اون خاطره ناب و با یک ناباوری گفتم "بابایی یه بوس بده" ٬ صورتش را آورد جلو و صورتم را بوسید... باورم نمیشد... خیلی وقت بود به بابایی اینطوری رو نداده بود... دوباره گفتم "بابایی یه بوس بده" باز هم دلبری کرد و گویا اینبار اختیار دست من بود آخه تازگی ها وقتی بهش رو می انداختم٬ با لحن بره کوچولویی خودش بهم می گفت: [ نَع ]

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

چند روز پیش کلوچه خانم نشسته بود روی یه عالمه سیب خوشگل

بعدش چون غروب شده بود دیگه وقت نماز بود و عبادت ... 

 خستگی بالا رفتن از اون سبد خوشگل سیب ها باعث میشه نماز نشسته خونده بشه

آخرش هم چی بهتر از جذب یه دنیا انرژی... اونم از کی؟! از منبع مهربونی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

می خواستم برای بابا و مامانم ماجرای چشم های بره کوچولو... را تعریف کنم همین که رسیدم به بغض یلدایی و فرو خوردن گریه و اون چشمای معصوم٬ دیدم بابام هق و هق زد زیر گریه... ناراحت و دلخور میگه [چرا بچه را دعوا کردی تو به چه حقی اون دختر معصوم منو دعوا کردی٬ چرا این کار را با بچه معصوم می کنین... کی ما با شما ها از این کارها کردیم... کی دعواتون کردیم...] خلاصه بمباران پدر بزرگ حتی اجازه دفاع بهم نداد و تنها چیزی که جیگرم را کباب کرده بود٬ گوله گوله اشک های بابوچی بود...

دل هر دوشون مثل بره است ٬ دل هر دوشون پاک و معصومه... و دل هردوشون نرم و لطیف و نازکه

 

 

خدایا ٬ تا ابد شاد و سلامت برای هم نگهشون دار

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

پرستووو وبلاگستان تا حالا برام دوتا هدیه ارزنده فرستاده٬ اولی عكسي از دخترکم که در ویژه نامه روزنامه خراسان چاپ شده بود و دومی تجسمی زیبا از جوجه ناز زندگیم...تصوير كلوچه خانم در ويژه نامه مورخ 21 شهريور ماه 1385 خراسان شمالي

 

اين هم تشابهي دلنشين در تصوير دوم:                اين جوجه و اون جوجه

خيلي وقته منتظر سومين هديه از اين دست هستم... اين دو تا كه بي نظير بودن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیشب دوبار ازش دلخور شدم... یکبارش می دونست کارش بده ولی بار دوم تقصیر خودم بود. با نگاهی غضبناک دلخوری را بروز دادم و مثل یه بره کوچولو مغرور که دلش هم نمی خواد بزنه زیر گریه٬ نگاهم کرد٬ بغض کرد٬ اشک توی چشماش جمع شد و چانه و لب پایینش می لرزید٬ همینطوری نگاهم کرد و بعد از چندتا نفس نفس که برای فرو دادن بغض بود در حالی که جیگرم داشت برای این معصومیت بی نظیر می سوخت اومد توی دلم... دلبرک فهمیده بود ازش دلخور شدم ولی نمی خواست غرور کوچولوش جلوی بابایی بشکنه و گریه کنه از طرفی نمی تونست بغض ظریف دلش را هم قایم کنه پس بهترین راه پناه آوردن به بغل خودم بود تا فقط با هم چشم تو چشم نشیم...

رخداد اول قصه ای تکراری و ماجرایی هر روزه بود... رفتن سراغ میز تلویزیون٬ باز کردن درب زیر اون و دسترسی به ضبط و خلاصه تذکر بابایی که: [ آ آآآ آ   یلدا بابا٬ دست نزنی هاااا ٬ آ آآآ آآ بابایی دست نه ٬ دخترم در را ببند بیا پیش بابا تا برات قصه بگم] کلوچه خانم همیشه با شنیدن این جملات سریع درب اون میز را می بست و بلافاصله برای خودش دست میزد ولی اینبار گویا تنوعی دیگر در روال بازی می خواست... نوآوری بابا گونه هم این بود که با صدای نسبتا عصبانی و به شدت دلخور تذکری کاملا جدی به طنازکم دادم... خیره توی چشمام نگاه کرد... لایه ای براق به چشماش اضافه شد... گریه را فرو خورد ولی لرزش چانه و ریتم چند نفس نفس کوتاه را نمیشد مخفی کرد... قلبم هُری ریخت و داشتم داغون می شدم... به خودم پناه آورد و سرش را روی پاهام گذاشت... بوسیدمش و دست کشیدم لا به لای موهاش گفتم بابایی٬ عزیزم٬ من عاشقتم و با حرفای دیگه سعی کردم دلجویی کنم که با چند تا قطره اشک بی صدا پاهام نمناک شد و بره کوچولو هنوز چشماهایش را قایم کرده بود...

ماجرای دوم کاملا یک مقصر داشت که بی شک خودم بودم... مامان فردا دیروز توی خونه چند شکار صحنه ناب با دوربین داشت و وقتی اون عکس ها را دیدم بین یکی دوتاشون حتی نمی تونستم انتخاب کنم که کدوم زیباتره... خودم هم دست به کار شدم و همزمان با باز کردن کش های موی یلدا خانم و فرم بی نظیری که موها پیدا کرده بود چندتا عکس گرفتم... یکی دوتا از عکس ها فوق العاده شده بود. دلبرک هم حسابی همراهی می کرد تا بتونم یادگاری های نابی درست کنم. فرم موها زاویه دست گرفتن شیشه شیر و یک پرتره محشر ماحصل دقایق منت کشی بابایی بود. کلوچه خانم را بغل کردم تا با هم از روی دوربین عکس ها را ببینم که تقریبا هر عکس را دوبار می بوسید و طبق معمول با عکسای خودش حرف هم میزد... در جریان این پروسه٬ گفتگوی خبری تلویزیون با مقام دوم کشور نیز شروع شد. تنها چند لحظه توجه به این مقام و غفلت از دلبرک کافی بود تا خانم خانما Delete All Frame كنن... چشمام تار می دید و نمی تونستم باور کنم اون عکس های تکرار نشدنی دیگه وجود ندارن... باز با دلخوری تمام گفتم [بابایی چی کار کردی٬ عکس های قشنگت حیف بود٬ آخه دخترم چی بگم بهت...] باز بغض و فرو خوردن بغض... و این بار اومد توی بغلم و تا می تونست بهم چسبید و سرش را گذاشت رو شونه هام٬ باز هم چانه و لب پایینش می لرزید و من هم داغون این معصومیت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

توی کامنت های پست قبلی مامان آوین کوچولو اشاره ای کرده بودن به قصه راه رفتن... برام خیلی جالبه که بعضی از این دلبرکان شیرین چقدر کاراشون به هم شبیهه... کلوچه خانم ما هم مثل دوست کوچولوی هم سنش (آوین عزیز فقط ۲ روز از یلدای من بزرگتره)٬ خیلی به فکر مصرف بهینه انرژیه و فعلا به ایستادن بسنده کرده البته یه وقتا که خودمون را بکشیم و هزار و یک ترفند و حقه به کار ببریم٬ دلبرک لطف کرده و نهایتا ۳ تا ۴ قدم بر میدارند و مابقی همون قصه ذخیره سازی انرژی است که خوب اون هم حق مسلم بر و بچه های این دوره زمونه است!

توی خونه هم جالبه من کاملا با این قضیه کنار اومدم ولی یه وقتا می بینم که این داستان تنبل بازی و راه نرفتن کاملا رفته رو اعصاب "مامان فردا"... شاید طبق معمول آقایون خونسردتر بوده و دغدغه رشد و نمو این غنچه های زندگی بیشتر با مادرای مهربون باشه... همین چند روز پیش مامان فردا در حالی که می خواست نگرانیش را خیلی هم بروز نده با یک زمینه چینی استادانه و بازی خاص با کلمات داشت منو راضی می کرد که دلبرک را پیش دکتری دیگر هم ببریم و درباره راه نیافتادن یلدا نظر پزشکی دیگر را هم جویا بشیم... هم خندم گرفته بود و هم احساس پشت گرمی بیشتر کردم از این حساسیت های مادرانه و راستی که حالا می فهمم ما خودمون تا به این حد برسیم اون دو تا فرشته مهربون چی کشیدن...

تا حالا سعی می کردم بیشتر از این طرف اون طرف مثال بزنم و اشاره به کتاب بنیامین اسپاک داشته باشم و خیال این مهربون مامان توی خونه را راحت کنم و حالا خوشحالم که یلدا خانم یک شریک جرم هم پیدا کردن البته مدتی است از پرنسس ویانا خبر درست و حسابی نداریم (ویانا کوچولو فقط ۱ روز از یلدای من کوچیکتره) شاید ویانا هم شریک تنبل بازی باشه و شاید هم مشوقی برای مصرف کردن انرژی... اما دختر یکی از همکارام مثال نقضی شده برامون و با راه افتادنش از ده ماهگی مسبب اکثر این نگرانی ها و هزار و یک دلشوره توی خونه ما شده... این وروجک کلا برای تست همه تجربه های کودکانه کلی عجله داره و وقتی تکه فیلم هاشو می بینم اصلا باورم نمیشه که سه هفته از یلدا کوچیک تره.

 

 

رنگ پدرانه دل نگرانی و شدیدتر از اون رنگ و لعاب مادرانه دل نگرانی ها در گام های اول راه زندگی طنازکم وجود داره و طبیعی است اما دعا می مونه که باید روزی هزاران بار از اون خدای مهربون بخواهیم که خودش دستشون را بگیره و تاتی تاتی در جاده زندگی هدایتشون کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

بیشترین تفریحمون با یلدا بودنه...

تو خونه مامانِ مامان تو خونه مامان مامان

خسته از دلبريخسته از دلبري

و باز هم خواب ناز و باز هم خواب ناز

خونه مامانِ بابا خونه مامان بابا

اوج انرژي    اوج انرژي

و بعد٬ خوردن برفی و بعد، خوردن برفي

آخرش هم يه دوش آب گرم آخرش هم يه دوش آب گرم

و در نهايت تاب بازي بعد از آب و جارو و در نهايت تاب بازي بعد از آب و جارو

 

 

 

قصه زندگي شيرينه، به شيريني عسل به شيريني كلوچه و به شيريني يلدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

می دونستم با شنیدن صدای ماشین و بعدش بهم خوردن درب پارکینگ هر دو فهمیدن که رسیدم خونه٬ البته هرچند دیر... منتظر بودم دوباره در باز بشه و کلوچه خانم یا بغل مامانی و یا ایستاده بر روی اون دوتا پای کوچولو و خوشگلش در را به رویم باز کنه... هر شب برای لمس این صحنه هیجان دارم و گویی هر شب برام تازگی داره دیدن یلدایی و مامانی خندون و شاد... ولی این دفعه دیر رسیدن کار دستم داد. درب خونه باز شد ولی به جای دلبری دلبرک اشاره به سکوت مامان فردا را دیدم که بهم گفت طنازکم خوابیده و آروم باشم... گفتم که اینطوری بدخواب میشه و آخر شب خوابش نمی بره که گفت مجبوره نذاره بیدار بشه و تا صبح بخوابه...

این اولین بار در ۱۳ ماه قبل بود که بعد از رسیدن نمی تونستم لطیف ترین کلوچه عالم را ببویم و ببوسم. نشستیم سر شام ولی یه چیزی کم بود. چندین سال اینطوری تجربه کرده بودیم ولی الان نمیشد تحمل کرد. دوست داشتیم وروجک کوچولو ملوسک هم توی صندلی غذاش کنارمون باشه ولی خوابیده بود اون هم چه خوابی... از اون خواب های شبی...

با هم حرف میزدیم و از ماجراهای روز می گفتیم٬ تلویزیون هم روشن بود و صداش مثل همیشه توی خونه شنیده میشد٬ یکی دوتا تلفن هم داشتیم ولی باز خونه آروم بود... یلدای من پر هیاهو و شیطون نیست ولی خواب بودنش زیادی خونه را آروم کرده بود. دلم براش تنگ شده بود. مهربون مامان فردا بهم می گفت بغض دارم و من هم بدون این که به روی خودم بیارم٬ چیزی سنگین را در گلو قورت می دادم...

 

یک ساعتی گذشت و به عادت گرسنگی شبانگاهی در خواب٬ کلوچه خانم بیدار شد. از زور خواب چشماشو نمی تونست باز نگه داره ولی نگه داشت... فسقلی هم دلش هوای بابایی کرده بود... فسقلی هم چلوندن و بوییدن و بازی و بوسیدن های بابایی را می خواست... برنامه هر شب شروع شد... از رفتن پای قاب عکس های دیوار گرفته تا بوپ بازی (توپ بازی سابق) و سر زدن به یکی یکی عروسکا و دوستای یلدا٬ بولوم بولو !! آقا خرسی٬ عسلی٬ هایدی٬ کبج و اردکه و خلاصه داستان شد همون داستان ریخت و پاش هر شب بابایی و دلبرک... کمی میوه به خصوص لیمو شیرین و بعد تصمیم به لالا... البته تصمیم به لالا یکطرفه بود و خانم خانوما اصلا چنین تصمیمی نداشتند حتی خاموش شدن چراغ ها و تظاهر به خوابیدن مامان و بابا هم باعث نمیشد تا دلبرک از تصمیمش برای بیدار بودن بگذره... البته کاری هم به ما نداشت. اون نور کم چراغ خواب در کنار تلفن کافی بود تا ایشون به چندتا تماس مهم برسه و بعدش هم سعی کنه ساعت بابایی را جوری تنظیم کنه که حتما صبح خواب بمونه... آخرش بعد از کمی صبر و تحمل و کمی بالا پایین پریدن و البته مقداری جیغ و داد بالاخره همه خوابیدیم ولی راستش حقیقتا اون بغض اول هم شیرین بود...

خدایا در پناه خودت قرارش بده و قرارمون بده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

باز هم حالی غریب باز هم استرسي ناشناخته براي تجربه اي كه تنها يكبار اتفاق خواهد افتاد. در هياهو پياده رو بعد از پياده شدن از قطار مترو گويي سرگيجه داشتم و چيزي نمي ديدم و نمي شنيدم... هر چند لحظه يكبار به خودم ميومدم و از حالتم خندم ميگرفت ولي لبخند بر لب هنوز ننشسته بود كه باز در مرور لحظات آتي غرق مي شدم. كهن مرد بي نظيري قرار بود در جشن ترتيب يافته دوستان و همكاران مجموعه اش با فرا رسيدن ايام بازنشستگي از كار رسمي خداحافظي كنه...

هنوز شاید یک ماهی تا روز خاتمه کار مونده باشه... کار در محلی که بیست سال تمام پدرم در آن فعال بوده... از رنگ مشکی مو و سینه ستبر تا درد زانو و ریز شدن چشم ها... بیست سال آخر در اینجا و مابقی که حتی خیلی بیش از سال های مصوب بازنشستگی است در نقاطی دیگر از این دیار و همگی خدمت و خدمت و باز هم خدمت...

 

نمی تونستم عکس و فیلم بگیرم دستام می لرزید... بغض بابا و اشک همکارانش... همگی مثل اولادش بودن... خدایا این همه حرمت جای شکر داره... پیرمرد کارگری با گریه می گفت خدا از بزرگی کمت نکنه... دوستی دیگر مردی قوی هیکل و بلند قامت مثل یک بچه کوچیک گریه می کرد... اون یکی می گفت انشاالله سایه ات همیشه بر سرمون باشه و یکی از پشت میزد روی شانه ام که به خودت ببال...

خدایا عمر با عزتش را طولانی کن

دسته ای گل٬ شاهنامه و یک لوح یاد بود... بر روی لوح نوشته بودند:

[ ...خاطره هامون به جا می مونه... ]

و داخل شاهنامه هم با خطی زیبا براش نوشته بودند:

به خدا توکل می کنیم

زندگي را در انديشيدن كار

و

انديشيدن كوشش و تلاش را،

در كنار تو تجربه كرديم.

ارج مي نهيم يك عمر تلاشت را.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوست دارم چشمامو ببندم و روزی را تجسم کنم که مهربون بابا ایرج من٬ در حالی که به عنوان بزرگ جمع مشغول امضا سند ازدواج دخترکم هست دست دیگرش را در دستانم قرار داده تا دنیای بی کران اعتقاد و انرژی نابش وجودم را فرا گیرد... برق ناب مرواریدهای غلتان بر گونه های یلدایم در آن لحظه را هم دوست دارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |