شب يلدا ، شب چله، آغاز چله (چهله) بزرگ
شب زايش خورشيد و آغاز سال نو ميترايي
مبارك ![]()


اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.
شب يلدا ، شب چله، آغاز چله (چهله) بزرگ
شب زايش خورشيد و آغاز سال نو ميترايي
مبارك ![]()






پ.ن: یکصدوبیستمین مطلب پست شده بابای فرداست. این همزمانی با آرزوی ۱۲۰ ساله شدن دلبرکم را به فال نیک می گیرم
خدایا خودت محافظ و نگهدارش باش ![]()
از روزی که برای اولین بار در مانیتور سونوگرافی٬ اون نیم رخ زیباشو دیدم٬ دماغ کوچولو و لب های نازش را دیدم٬ دست و پایی را که با شیطنت جلو دوربین تکون میداد و دلبری می کرد را دیدم٬ فکر کنم تغییرات در من آغاز شد... وقتی هنوز به دنیا نیومده بود یکبار هم در خواب دیدمش و از همون جا عاشقش شدم... تنها نكته مبهم شكل هم بازی جدیدم بود، جدا از آرزوی سلامتی برای مامان فردا و دختركم یه فكر دیگه هم اون روزها توی سرم داشتم كه همبازی و فرشته كوچولوی من چه شكلیه...
.
.
.
سلام به همه دوستان عزیز...
ممنونم از لطف، انرژی و مهربونی های همتون ....
تا چند دقیقه دیگه با توکل به خدای مهربون، با قلبی پر امید، با دلی شاد و پر انرژی، با همراهی دعای دوستانی بی نظیر... بعد بوییدن گل های نرگس و رد شدن از زیر قرآن و آیینه، برای آخرین بار دونفری از درب خونه میریم بیرون...
میریم به استقبال میوه بهشتیمون... فکر کنم خوب خوب رسیده باشه و خدا دیگه نمی خواد پیش خودش نگهش داره و قراره تا ابد جای اون هدیه الهی گوشه دو تا دل عاشق باشه. الهی به امید خودت...
.
.
.
مرور این روزهای گذشته و وصف فردا و فرداهای آتی همچو عطر جاودانه نرگس وجودم را به تسخیر ترنم خود در آورده... فردایی که نارنج عزیز هم به زیبایی و استادی تمام آنرا برایم تجسم نمود:
منتظر روزی باشین که یلدا بالای سن با قد بلند و رعنا برقصه. سخنرانی کنه. رو کارنامه اش بنویس !she is a pleasure to have in class and to teach to
يا با دوستاش رانندگی کنه. همونقدر که دوستش دارين همون اندازه هم نگرانشين. تا بره و بياد. وقتی بهش می گين که نگرانين بهتون اعتراض می کنه و می گه شما ها بزرگش کردین و خيالتون بايد راحت باشه. راحتی؟
باز می ره اون بالا. افتخار پشت افتخار. بين همه می درخشه. اون بالا ست. براش دست می زنن. دوستاش جيغ می زننو هورا می کشن. شماها اين پايين ديگه چيزی نمی شنوين. فقط زار می زنين. حتی چشماتون از تو لنز دوربين چيزی رو نمی بينه. که ازش فیلم و عکس بگیرین. از بس پر اشکه. می خواین برين موفقيت هارو با هم جشن بگيرين. به هوای سال های دور. می بينين که از قبل با دوستا برنامه اش رو چيدن. می مونين. براشون دست تکون می دين.
از پیچ کوچه می گذرن. می رن. می مونيم. دست تکون می ديم. برای يلدا. برای ياسمينا. که می رن. اشکمونم می ياد همونطور. بعد می شينيم تا ده و نيم که بياد. خسته استو می ره تو اتاقش می خوابه. ما بازم می ريم پتوشونو صاف می کنیم. بوسشون می کنيم. می فهمن. روشونو می کنن به ديوار. و ما می ريم آلبوم بچه گياشون رو برای بار دو هزار و سی صد و چهل و هفتم ورق می زنيم.
یلدای بابا تولدت مبارک![]()

تا درب خونه باز شد دیدم یلدا و مامانی هیجان زده و خوشحال٬ پیروز و شادمان بالا و پایین می پرن که ما بردیم و ما بردیم... هنوز شوکه بودم و گیج که چه خبر شده... دسته ای گل نرگس جلوی چشمام قرار گرفت... درسته فصل نرگس های رویایی شروع شده و من غافل از همه جا (هرچند می گل و گل چه عزیز سعی کرده بودن یادم بندازن) و تنها سعی کردم با تمام وجودم لذت عطر جاودانه نرگسی را که کلوچه خانم برای بابایی خریده بود ببرم...
دلبرک از بین ریموت کنترل های روی میز که یواش یواش تعدادشون خیلی بیشتر از وسایل برقی هم شده٬ ریموت مربوط به دستگاه "سی دی" را کشون کشون میاره و با هزار و یک ناز و ادای دلبرانه به مامانی میگه که دلم "چرا و برنامه رنگین کمون" می خواد. این موقع ها فقط شاید یه گاز از لپش کارساز باشه و شدت حس قلبی کمی فروکش کنه...
دیدیم توی اتاقش و پای تخت مشغوله و البته کمی دلخور و سعی در کاری داره که زورش بهش نمی رسه... "نی نی" که یک عروسک کوچولو واقعا "نی نی" گونه است لای نرده های تخت گیر کرده بود و دلبرک نمی تونست درش بیاره... نیروهای امداد و نجات رسیدن و دل "نی نی" و یلدا خانم را شاد شاد کردن... طنازکم بیشتر کارهایی را که مامان فردا با خودش کرده برای این "نی نی" اجرا میکنه... میگیم یلدایی به "نی نی" غذا بده٬ با یک قاشق شروع میکنه به غذا دادن... میگیم "نی نی" را بوس کن٬ جوری میبوسه که دلمون ضعف میره و از همه مهم تر میگیم یلدایی "نی نی" لالا بکنه... لالا "نی نی" ناز... باورم نمیشه که با چه حسی و با چه عشق و نیرویی "نی نی" را به خودش میچسبونه و براش چیزی شبیه به لالایی میخونه... صداش را نازک میکنه و همونجوری که "نی نی" را به خودش چسبونده٬ حس مادرانه ای به جنس کودکانه را با معصومیت تمام نشان میده...
خدایا سپاس از آذر و همه زیبایی هایش![]()