تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

بعد از یه جمعه کاری که از صبح تا شب خونه نبودی بیشتر از هر چیزی نگاه کردن به کلوچه ای می چسبه که خودش مشغول بازی خوردن گوشت قل قلی هاست...

روی تکیه گاه صندلی غذاش عکس یه جوجک کارتونیست٬ بدون اینکه تا به حال ما به این عکس کارتونی روی صندلی شخصیتی تعریف شده داده باشیم٬ دلبرک خودش گویا با اون دوست شده بود و هر یک لقمه غذا را اول میاورد جلو دهان خودش بعد فقط ادا خوردن در میاورد و میچرخید رو به تکیه گاه تا جوجک اون گوشت قل قلی را بخوره... برق چشمای مهربون مامان فردا دیدنی بود وقتی بعد از یک ربع که گذشت اومد و دید هیچی از قل قلی ها نمونده... حالا یلدا اونا رو خورده بود یا جوجک خدا میدونه...

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

الو سلام. كاريت نداشتم فقط خواستم بگم كه يلدا خودش بدون اينكه جايي را بگيره وايساد... خب خداحافظ!! ميگم چرا اذيت مي كني، خداحافظ چيه چه جوري؟ كي!! كجا... آخه فداهشم بشم من... بده باهاش حرف بزنم...

 

سه روز قبل از يازده ماهگي يلداي من ايستاد. خود خودش و تنهايي ولي يه خورده حس مي كنه هنوز زوده. يا شايد ما بايد بيشتر نازشون را بكشيم... كلوچه ايستاد تا بهمون هشدار بده كه بيشتر از لحظات ني ني بودن لذت ببرين... داره بهمون خبر نزديك بودن تولد را ميده، خبر پايان ماهگردهاي رنگ و وارنگ را...

 

اين روزا هوايي شدم٬ تا يه فرصت كوچولو گير ميارم ميرم سراغ عكس ها و پست ها و كامنت هاي آبان  و آذر پارسال... بغض ميكنم و سكوت ميكنم، مي خندم و باز مي خونم... خداي من، اون ني ني ناز توي پتو سفيد كوچولو كوشش هموني كه صداي گريه هاي نصفه شبش شبيه به "ِاي نَه" بود... همون كه حتما بايد رو كف دست بابايي مي خوابيد و يه دنيا شعر خود ساخته بابايي آرومش مي كرد... دلبرك حالا يازده ماهه شده. خداي من، فقط ازت مي خوام كه هميشه دوستش داشته باشي و به يادش باشي...

 

نارنج عزیز ميگه [رفتم سراغ عکسا. زدم زیر یه چیزی که مخلوط خنده و گریه بود. دیدم پاهاش چه کوچولو بودن.] آره منم اين روزا هوايي شدم... تصوير اون سكوت و بي خبري پشت درب اتاق عمل روزي چند بار از جلوي چشمام رد ميشه... تصوير اون روزا كه سر كار بودم و دلم براي اتاقش هم تنگ ميشد. اون روزي كه "يواش يواش" را مي نوشتم واقعا انتظار داشتم يواش يواش و آروم آروم اتفاق بيافته... [يواش يواش توی خونه دارم حس می كنم كه يكی ديگه هم حضور داره ، يه كسی حضور داره كه من ديوونشم ، يكی حضور داره كه می تونم همه وجودم را براش بدم ... توی خونه همش منتظرم ، منتظرم تا يه كوچولوی ناز و توپولی ، چهار دست و پا از اتاق خواب بياد بيرون ، منتظرم تا بغلش كنم بوش كنم و باهاش حرف بزنم ...] يازده ماه گذشت... چقدر زود...

خدايا سرعتش ديگه برام مهم نيست، دركش را بهم بده... درك يلدا... درك بابابابا گفتن و درك اون ذوق كردناش را...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

امروز دوازدهمین روز آبانماه بود٬ همان ماهی که تا قبل از آبان ۸۴ معنی خاصی برایم نداشت ولی انتظار و انگیزه آن روزها به آبانِ ذهنم رنگ یشمی "بابای فردا" را بخشید... در این روز با توضیح عکس وبلاگ سخنم را آغاز کردم و هیچگاه هیجان و شوق دیدن اولین کامنت را فراموش نمی کنم... غروب این اولین روز با یادداشتی کوچک "مهربون مامان فردا" را هم در جریان راه اندازی چنین فضای خاطره انگیزی قراردادم و بلافاصله برای خرید از خانه خارج شدم٬ حس خاصی بود شروع کاری که هیچ سابقه ای در آن نداری... شروع پدر شدن و ثبت خاطرات شیرین آن و سخن دل بی هیچ حاشیه و تزئینی...

راه یکساله ام را عاشقانه دوست دارم... امروز آن انگیزه ای که مرا "بابای فردا" ساخت٬ وروجکی شیرین و خوشمزه شده همان کلوچه لذیذم که حالا تقریبا مجال ثبت خاطرات را در خانه به بابایی نمی دهد مگر آنکه همچو الان ترانه های مشهور و عروسکی برنامه رنگین کمان را برایش بگذارم... دلبرکم چنان شوقی در من بوجود آورد که دست به قلم بردم٬ کاری که باور و تجسمش برایم محال بود... تشویق شدم و انرژی گرفتم... هدفم نوشتن به هر قیمتی نبوده و نیست. من آمده ام تا دلنامه ای داشته باشم با رنگ و لعاب یلدا... یکسالی است که آمده ام و تا روزی که بتوانم با دید باز پیرامونم را بنگرم و توان ثبتش را نیز داشته باشم خواهم بود... "بابای فردا" با همین نام و هویت و نوع عشق باقی خواهد ماند چرا که تک تک اجزای این هویت را دوست دارم... درب سرای "بابای فردا" همواره باز خواهد بود چرا که آن حجم انرژی و دوستی خالص و ناب را دوست دارم و شاید بیش از حد تصور به آن عادت کرده ام... سرای "بابای فردا" دفترچه و وبلاگی است که در آن هدفم تنها صادق بودن است٬ هم با خودم و هم با دیگران و شاید آلبومی هم باشد که تا یکی دو سال دیگر در چیدن عکس هایش٬ کلوچه خانم هم همراه بابایی شود...

"بابای فردا" سعی میکنه دنیای مخفی ذهن و دل یک بابا را با پس زدن آن حجاب اخم ظاهری نشون بده و سعی میکنه کلوچه عزیزش بدونه که عاشقشه... امروز و فردا و تا ابد...

 

 

 

پ.ن: صفا و دوستی و انرژی این سرزمین مجازی به حدی پیش رفته که زودتر از خودم٬ یکسالگی "بابای فردا" توسط اروند عزیزم همان دردانه وبلاگستان٬ مهندس درویش عزیز همان مشوقی که الگویم بوده و هست و به راستی بهترین بابای دنیاست و نیز فرداد دولتشاهی عزیز دوستی که بیش از حد به من لطف دارد٬ مورد اشاره قرار گرفت... یک دنیا سپاسگزارم 

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دخترکم یلدای بابا٬ امروز صبح که بیدار شدم دیدم باز پتویت را کنار زدی شاید این هم راه و رسمی دیگر برای دلبری است... اینکه صبح ها توی دل بابایی را خالی کنی که نکنه کلوچه خانم سرما بخوره... عزیزکم نگرانی حق منه٬ من باید نگران زیباترین گل زندگیم باشم من باید بترسم از اون نامهربونی های دور و بر جامعه٬ من مسئول گلم هستم... ولی راستش خیلی هم نباید فکر کنم که این منم که باید همه این نگرانی ها را داشته باشم... دلبرکم امروز صبح که از خونه اومدم بیرون شکوه آسمان سرمستم کرد آن همه پاکی٬ وسعت٬ طراوت و زیبایی آن همه رنگ و نور... همه و همه در آسمان یک شهر... بی هیچ منتی و با جلال هرچه تمام تر تقدیم همه دلهایمان شده... آن نور و پاکی صبح امروز آرامش دلم را بازگرداند... مهربان خدایی داریم که جای هیچ دغدغه فکری برایمان باقی نخواهد گذاشت.

فردای تو بی شک روشن و امید بخش خواهد بود. تو پاکی تو نابی تو معصومی و از آنچنان جایگاهی آمده ای که چنگال هیچ ببری نمی تواند به تو نزدیک شود. عزیزکم٬ بر خدایمان توکل می کنیم. به آن آسمان هزار رنگ و افق های ناب خیره می شویم. دلبرکم٬ در سرزمین آدم زمینی ها تنها نیستی مهربون مامان بی نظیرت و من با همه توان و با جذب هزاران انرژی خدایی دوش به دوشت خواهیم بود. دلبر بابا٬ حرف دلت را همیشه در خلوت به مامانی بگو... بگو و مطمئن باش اون سنگ صبور میتونه همچون فانوسی زیبا راه را برایت روشن کنه... طنازکم٬ وجودت و حضورت را دوست دارم. گرمای عشق و حس بابایی بودنت را دیوانه وار دوست دارم. دوستت دارم و دوستت خواهم ماند. یلدای من٬ روی بابایی هم حساب کن که هدفم روشن و طریقت را یافته ام. دستان گرمت را خواهم گرفت و گام به گام با زمزمه زيباترين سروده‌ي عالم[۱] پیش خواهیم رفت...

یلدای گلم٬ تو عزیزمی تو شیرین و دلبرمی بابایی نگرانت نیست دیگه... بدون که تو دنیا اگه یه وقتی دلت گرفت یه وقتی حس کردی که کاشکی یه چیزی بود یه کسی بود یه جایی بود تا بشه اونجا سبک شد٬ تو به جای یکی دو جایگاه داری... نازدارکم٬ دل و قلب و وجودمون خالصانه مال توست می تونیم سه تایی چشمامون را ببندیم و راحتِ راحت با هم حرف بزنیم. حتی می تونین بعضی حرف ها را دخترانه و مادرانه پیش خودتون نگه دارین و بابایی را بازی ندین... ولی مهم اینه که بدونیم باهمیم٬ تا ابد و برای همیشه... مهم اینه که به قدرت بی کران آسمان ها و زمین به قدرت بی کران هستی و به قدرت بی کران همه وجودمون اعتماد و اعتقاد داشته باشیم و بهش توکل کنیم و تا می تونیم دستان هم را محکم تر بگیریم و بفشاریم...

یلدای من دوستت دارم و آسمانی بودنت را با تمام وجود جذب کرده ام... گلگون بمان٬ نورانی و طلایی و آبی و پاک همچو آسمان زیبای صبح امروز بمان و به فرداهای روشن و زیبای زندگانی سلام کن...

 

 

 

 

[۱] "زیباترین سروده عالم" بر گرفته از متنی زیبا در ستايش عاشقانه‌ترين آبشار ايران است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

پست قبلی شاید به نوعی روایت قصه خیانت بود... قصه دروغ و قصه تلخ بعضی زندگی های به ظاهر گرم... دوست ندارم وادی نگارش و نوشتارم از راه قبلی منحرف بشه... دلم میخواد این صفحات برای یلدایم باقی بمونه ولی راستش یه وقتا آدم دیگه کم میاره و شاید یلدا هم باید تلخی های پیرامون را بهتر بشناسه... آدم چیزهایی میبینه و میشنوه که شاید از باورش به دور باشه... یه وقتا آنچنان زوال آدمی را می بینیم که از خودمون هم بدمون میاد... یه وقتا می بینیم طرف لیاقت آدم خطاب شدن را نداره و برای همین بهشون میگیم حیوون ٬ ولی راستش اگه درست بیاندیشیم٬ هر حیوونی به اشرف مخلوقاتی این چنین شرف داره... امروز ذهنم درگیرتر از لحظه ایست که پست قبلی را می نوشتم... امروز تکه فیلم هایی به دستم رسید که حسابی روحیه ام را به هم ریخته... بی شرافت ترین موجودات را یه وقتا در پیرامونمون می بینیم... باز هم قصه تلخ خیانت ولی اینبار از نوعی دیگر... اینبار قصه دروغ همسران به هم نیست این قصه خیانت به یک دختر شاید عاشق پیشه است... قصه تلخی که با چند لحظه دیدنش حسابی به هم ریختم و داغون شدم...

حدود یک ماهی میشه که اون سریال هرشبه تلویزیون که کلی هم مشتری داشت تموم شده... سریالی که حتی روی ترافیک شهر شلوغمون هم اثر گذاشته بود و نزدیک به هشتاد شب با همه بازیگرانش آشنا شده بودیم... هنرپیشه های ریز و درشت٬ جوان و میانسال همه و همه مهمان خانه های ما بودند... تب و تاب اون سریال دیگه خوابیده و از بحث محافل خارج شده تا امروز که اون تکه فیلم لعنتی به دستم رسید... تصاویری که به ناجوانمردی هرچه تمام تر از یکی از دختران نقش آفرین این سریال گرفته شده و در سطح جامعه بیمار ما توزیع شده... خودم هم عضوی از این جامعه اسلامی بیمار شده هستم و به شدت ناراحت که چرا (حتی برای لحظاتی) چنین تصاویری را دیدم... قصه خیانت به دختری که شاید در به در یافتن عشق و محبت است و در این راه دریغ هم نمی کند اما غافل از آن دوربین دزدکی آن پسره رذل که با افتخار مشغول ثبت خصوصی ترین حریم هاست...

دو سال قبل سفری یکماهه به آلمان داشتم میهمان عمو٬ پسر عمو و مادر آلمانی اش... خانواده ای که به جز عمویم هیچکدام تا به حال ایران را ندیده اند... فارسی زبان اول داخل خانه بود. زن عموی آلمانی به گفته خودش برای اینکه پسرش هویت اصلیش را بشناسد مدرک فارسی گرفته بود و در خانه ای که کاملا ایرانی آرایش شده بود پسرشان را پرورش می دادند. پسر عموی ۲۴ ساله من ایرانی بود پاک بود و معصوم... در غرب متولد شده زندگی غربی را دیده آزادی رابطه ها را دیده و محدودیت های زورکی را تجربه نکرده تنها حریم و هویت و اصول انسانیت را با تمام وجود آموخته و درک کرده بود... یک ماه در جمعشان بودم با دوستان فرنگیشان آشنا شدم جوانان آن دیار را دیدم و تفریحاتشان را شناختم... نسل همسن پسر عمویم٬ بچه های غربی که ما نگران تهاجم فرهنگی آنها به ایران اسلامی هستیم٬ ارزش های انسانیت را در والاترین حد آن می شناختند... مطمئنم و ایمان دارم که اگر در نسل جوان آن دیار تحقیق کنیم شاید سال ها با چنین ناجوانمردی روبرو نشویم... رخدادهایی که امروزه در جامعه ایران به حدی دیده و شنیده می شود که تا حدی ذهن ها هم عادت کرده اند و گویا ناپاکی و زشتی چنین قصه هایی تکراری و خسته کننده شده... جوانی که امروز در این تکه فیلم دیدم بی شک بیمار است و متاسفانه با غرور به دوربین نگاه می کرد و افسوس بر آن دختر بیچاره... برای نسل جوانان امروز نگرانم چرا که چنین صحنه هایی در جامعه ما به شدت زیاد شده و جامعه تحت فیلتر و کنترل ایرانی هم هیجان زده این چنین ناهنجاری هایی را تکثیر و منتشر می کنند.

برای فردای یلدا و یلداهای ایرانی نگرانم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

برام حرفای جدیدی بود یا شاید سال ها بود چنین حرفایی را نشنیده بودم. برام از تفریحات سالم!! مجردی و مخفی حرف می زد. وسط حرفاش یه جاهایی جوری گیج می شدم که برای چند لحظه صداش را نمی شنیدم. از خونه ای که به همراه دوستی دیگر برای خودشون سالهاست اجاره کرده اند می گفت٬ از زمان دانشجویی تا حالا... از زمان مجرد بودن تا حالا که هر دو متاهل شده اند... حرفاش عجیب بود اصلا با تیپ و ظاهرش و تجسمی که من از او داشتم جور در نمی آمد...

همکاری غیر مستقیم دارم. ارتباط کاری طولانی است ولی هیچگاه به دوستی کشیده نشد تا اخیرا که ماموریت های مشترک کاری باعث شده زمان هایی را با هم باشیم و صحبت به کوچه پس کوچه های راز و رمز درونی هم کشیده شود. پنجشنبه هفته قبل پیش از ظهر بعد از پایان جلسه کاری از من پرسید که برنامه ام چیست٬ گفتم که کوه کار در اداره روی میزم جمع شده و باید برگردم که سر صحبت باز شد و قصه اون خونه مخفی سعادت آباد را برام گفت...

قصه خانه ای که در زمان دانشجویی برای دو دانشجوی ساکن تهران اجاره شده بوده و سالها بعد از پایان آن ایام همچنان این خانه محل خلوت آن دو دانشجو دیروز است و محلی برای فراموش کردن همه تاهل ها و تعهد ها... به قول خودش محلی است برای با خود بودن و هزاران توجیه در خصوص نیاز بشریت به صرف وقت برای خودش... از ارتباط گرم و صمیمی با دوست و معشوقه دوران تجرد برایم تعریف کرد و از رفت و آمد با او که همچنان بر عشق خود استوار بوده و ازدواج هم نکرده... برایم از پارتی های خصوصی تعریف کرد و رفت آمدهایی که جدای از زندگی مشترک هر فردی باید داشته باشد تا معنی زندگی واقعی را بفهمد...

گیج شده بودم برای من هضم این شنیده ها سخت و باور نکردنی است. کاری ندارم که من امروزی ترم یا او ولی آنچه باور داشته و دارم و با آن شکل گرفته ام با شنیده های روز پنجشنبه کاملا متفاوت بود... توصیف خونه مخفی وقتی به مراحل تکمیلی رسید بهم گفت که "خوب نظرت چیه باز هم امروز می خواهی به کار فکر کنی یا اینکه بریم کمی به خودمون فکر کنیم..." کمی سکوت کردم و در جوابش گفتم که همسرت می دونه؟! چقدر سوالم احمقانه بود و شاید در پاسخم تنها پوزخندی زد و قصه ازدواج و علاقه و احترامی که برای همسرش قائله را آغاز کرد... از پاک بودن و ایمانی که به همسرش داره تعریف کرد و از اینکه به هیچ وجه مزاحم زندگی خصوصی هم نیستند!! و حتی او هم به راحتی به همسرش اجازه سفر دوستانه به دوبی و دیگر نقاط را می دهد!! و باز من٬ عامیانه پرسیدم هیچ چیز برای همیشه مخفی نمی ماند و در صورت برملا شدن.. حرفم را قطع کرد و پاسخ کوتاهش "دفتر کار" بود.

.

.

.

 به اداره رسیدم هر چند که او همچنان متعجب رد این دعوت بود. حرفاش توی ذهنم می چرخید و در این چرخش نظمی وجود نداشت تمام آن جملات و شنیده ها از سویی به سوی دیگر می رفتند و به درب و پنجره های درون ذهنم بر می خوردند... نیاز هر فرد به داشتن یک خلوت خصوصی. دوستی با معشوقه دوران تجرد و تعریف از رویایی بودن آن عشق. احترام زن و شوهر به زندگی خصوصی هم. دفتر کار. پارتی و شب به خانه نیامدن به بهانه ماموریت شهرستان همگی سخنانی بود که در ذهنم می چرخید و در هر چرخش به بخشی از ذهنم برخورد می کرد... خودم را با کار مشغول کردم هرچند که خیلی گیج بودم... توی زندگی داشتن تجربه را دوست دارم٬ تجربیات جدید را هم دوست دارم و عاشقانه به دست آوردنشان را نیز تعقیب می کنم... برای من تجربه جدید ازدواج بود زندگی مشترک و مسئولیت بود برایم تجربه شیرین تولد بود٬ تولد کلوچه ای شیرین... عاشق تجربه و با خود بودنم. من عاشق یه وقتا تنها بودنم تا در سکوتم به زندگیم بهتر بیاندیشم تا عکس های یلدایم را بهتر ببویم تا مروری کنم بر تاریخ های ارزنده نزدیک و برنامه ریزی برای لذت بردن از زندگی... خصوصی من یلداست خصوصی من لیلاست و خصوصی من زندگی کوچک و گرمی است که با پدر بزرگ و مادر بزرگ های یلدا رنگ و بوی دیگری می یابد. انرژی را در خانه ای مخفی جستجو نخواهم کرد. راهم را گم نکرده ام٬ منبع انرژی حدود یکسالی است که در خانه متولد شده. روز و شب آن عشق کوچکم را می بینم و می بویم و می بوسم و خدایم را شاکرم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

 

 

 كلوچه اهل عبادت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دالي بازي بين مبل ها

 

 

  

 

 

 

 عاشق اين مدليشم

 

 

 

 

 

 

 

 

 بدون شرح

 

 

 

  

 

 

 

 

 بعد از حمله اي موفق

 

 

  

 

 

 

 

 فداهشم بشم من

 

 

 

 

 

 

 

 

يه دوست ، يه فرشته 

 

  

 

 

 

 

 

 عاشقشممممم

 

 

  

 

 

 

 

 بعد از يه عالمه لازانيا

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 يه آسمون انرژي

 

 

 

 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |