

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.
تازگی ها موقع برگشت از خونه پدر بزرگا و مادر بزرگای مهربونش وقتی میبینه مامان و بابا عازم شدن بی تاب میشه که بیاد بغلمون٬ همون حس دلهره کودکانه و ترس از اینکه اگه مامان و بابا نباشن چی میشه... میاد توی بغل من و میچسبه بهم و حاضر نیست ازم جدا بشه... در تمام مراحل خداحافظی که به سبک ایرانی نزدیک به سی تا چهل دقیقه هم طول میکشه با منه و توی ماشین طبق معمول سر جای خودش و یا تو دل مامانی به هر حال در صندلی عقب... اما تازگی ها به روال فوق بخشی دیگه هم اضافه شده و اینکه به محض بسته شدن درب ماشین و حس جدایی از مهربون ترین مو سفید های دور و برمون٬ دلبرک میزنه زیر گریه اونم چه گریه ای٬ سوزناکِ سوزناک و با چشمای نازش به هممون التماس میکنه که از هم جدا نشیم و باز هم با همدیگه باشیم... حیف که نمیشه و مطمئنا یلدای منم به زودی قاعده زندگی آدم بزرگ ها را بهتر میشناسه...
تازگی ها وقتی این گریه دلتنگی را می بینم میرم به خاطرات بچگی های خودم به یاد اون عشق شب موندن خونه مادر بزرگ٬ برامون قصه میگفت... نمکی هفت درو بستی نمکی... یادش بخیر... یادمه یه وقتا که "مامان روحی" و "حاجی بابا" پیشمون میامدن منو خواهرم تا بو میبردیم که میخوان برن یواشکی میرفتیم و کفش و کیف و وسایلشون را قایم میکردیم... یاد اون روزا بخیر
من و خواهرم می موندیم خونه مادر بزرگ ولی راستش به حس الان خودم که نگاه میکنم می بینم طاقت دوری کلوچه خانم را حتی برای یک شب هم ندارم... نمی دونم سال های بعد چطوری باشم ولی تجسم امروزم بهم میگه که شاید خیلی خودخواهانه لذت یک شب تنها با نوه بودن را ازشون دریغ کنم و یا اینکه خودم را نیز تحمیل کنم و دسته جمعی بمونیم...
باید بشینم و ببینم فرداهای احساسمون چه خوابی برامون دیده ![]()
پ.ن: عکس هم به روی چشم ولی دفعه بعد...
قصه هاي نه ماهگي شيرينه، سبزه، لذيذه، لطيفه و دلبرانه است. قصه هاي نه ماهگي مخملي و رويايي است... رويايي؟! ولي نه حقيقي و جذابه... قصه هاي نه ماهگي كلوچه خانم طناز من روي بطن راستم و روي دهليز چپ قلبم حك شده...
دلبرك تا ديشب ديگه منو نبوسيده بود و فقط همون سه بار قبلي بود بماند كه مامان و خاله را بي نصيب نميذاره... البته بيشتر از همه آدماي دنيا دوست داره يك فرشته ناز و كوچولو را ببوسه كه كسي نيست جز خودش... يلدا خانم كافيه توي آينه و يا مانيتور كامپيوتر خودشون را ببينن و بعد از چند بار "يَه يَ" گفتن و يا "يَيااا " گفتن يك بوس آبدار ناز خودشونو مهمون ميكنن... ديشب درست در لحظه اي كه عكس خودش را بر روي صفحه مانيتور بوسيد منم سو استفاده كردم و صورتم را آوردم جلو و با حسرت گفتم يه بوس هم به بابايي ميدي؟! خدا را شكر كه ازم دريغ نكرد...
تا به حال و بعد از تولد يلدايم به كسي حسادت نكرده بودم خوب البته دليلي هم براي حسادت وجود نداشت، وقتي مي ديدم در هر شرايطي آغوش مرا به همه عزيزان دور و بر ترجيح ميده نه تنها حسادت معنايي نداشت تازه غرور هم وجودم را فرا مي گرفت، تا ديشب... وقتي از اداره رسيدم به خونه پدر بزرگ و مادر بزرگ با هيجان رفتم تا كلوچه خانم را از بغل پدر بزرگ بگيرم و بچسبونمش به قلبم... نگاهي بهم كرد و چشماش برق زد و صورتش را برگردوند... خواستم بغلش كنم كه ديدم به همون روشي كه چنگ ميزد به لباس منو و بغل هيچ كسي نمي رفت حالا چنگ زده به لباس پدر بزرگ و نمياد پيشم... ميگم پدر سوخته اينطوريه؟!؟! يه كم حسوديم شد ولي خوب شايد بقيه هم بايد يه وقتا مغرور بشن ديگه، اين هم بالاخره بخشي از رنگارنگ زيباي نه ماهگي است.
يك دندون و نصفي، ركورد صعود به يك و نيم پله و حذف تمام خورده ريزهاي ميز وسط اتاق نيز داره به هلوي نه ماهه ما طعم لذيذ شكوفا شدن را بيشتر مي بخشه...
رقص دستاي ناز و ايجاد ريتمي ظريف با تق تق زبون و كمي هم طوطي شدن در تكرار بعضي كلمات مثل "گل" "يلدا" و غيره هم به رويايمان رنگ زيباي حقيقت بخشيده...
خداي من، يلدايم را دوست دارم... نه ماه نزد خودت نگهش داشتي و حالا نه ماه از زماني كه به ما اعتماد كردي و پرورشش را به ما سپردي مي گذرد... خدايا طريقت تربيت را نشانمان بده تا قدر اين ميوه معصوم بهشتي را در حد شان و مقامش بدانيم... خدايا يلدايم را سعادتمند و خوشبخت كن... خداي من سپاس از آن بوسه لطيف يلدايم...
برای هضم صدای طلوع دریا رفتیم برای لمس بوی غروب دریا برای لذت بردن از میوه بهشتی در گستره آبی پاک دریا برای نگاه به خروش به هیجان و سرزندگیش برای زندگی رفتیم برای با هم بودن و جذب انرژی برای آرامش و فرار از روزمرگی و دغدغه های شهر شلوغ... چند روز بیشتر نبود ولی چسبید٬ خیلی خیلی زیاد...

دلبرک کیف کرده بود و دریا را دوست داشت. آب بازی به این بزرگی و زیبایی براش تازگی داشت.
خزر زیبا پذیرای کلوچه ما بود پذیرای یلدا ٬ یلدایی که حتی شوری آب دریا را هم دوست داشت.
سفر خوبی بود به خصوص که از آخرین سفر خیلی می گذشت از وقتی یلدای من در راه آمدن به سرزمین آدم زمینی ها بود سفر نرفته بودیم٬ از نوروز ۸۴
ماهی کوچولوی ما تو این سفر بیشتر از همیشه بابایی شده بود. حس کرده بود این روزا با هر روز فرق داره می دید که مثل روزای عادی نیست٬ می دید هر چقدر هم دیر از خواب پاشه باز هم بابایی کنارشه... توی این سفر یه جوری توی بغلم می چسبید که باز هم اون حس غرور شکرانه میامد سراغم... خدایا شکر

توی این سفر مامان و بابا هم بودن برای اونها هم یک تنوع بود یک تغییر ذائقه و لذت بردن از گل های دور و بر ٬ گل های کاغذی و گل های خوشمزه وجودیمون
پیش از سفر شک داشتم از اومدنشون و شاید اون ته دلم یه سفر سه نفره کوچیک می خواست. سفری که بیشتر رفع خستگی باشه برای "مامان فردا" که تو ایام کسالت مامانم سنگ تموم گذاشته بود. دلم می خواست خودمون باشیم بی هیچ آشنایی... ولی "مهربون مامان فردا" جور دیگه ای فکر می کرد و می گفت زمان برای اون سفر خیلی داریم و الآن باید به فکر بقیه هم باشیم... باهاشون مطرح کردیم و اونها هم مشتاق بودن... راستش فکر می کنم همسرم خیلی بهتر از من پدر و مادرم را میشناسه...
این هم چند تا عکس از ماهی کوچولوی دلبر و ناز من که بعد از یه شنا و آب بازی حسابی داره به ساحل بر می گرده تا بشینه و کمی هم برنزه بشه...




صبح روز آخر سفر ساعت ۵ صبح پاشدم و تنها رفتم کنار دریا٬ تجربه خاصی بود سکوت و تنهایی و تلاطم آب... هوا خنکِ خنک بود. دریا از وسط روز خروشان تر و خورشید از همیشه نزدیک تر... در طول ساحل دو ساعت و نیم خودم بودم و خودم. گه گاه بوی دود آتیش با بوی دریا مخلوط میشد و به سکوتم عطر می بخشید. شاید این هم یه جور شارژ شدن باشه... من یه وقتا به غار خلوت تنهایی نیاز دارم تا بتونم بهتر و بیشتر خودم باشم و ارزش اون ارزشمندای دور و برم را بدونم...
فردا به امید خدای مهربون یلدای من قراره دریا را ببینه... دریای زیبای شمال٬ دریای خزر... شاید یلدا هنوز از این دیدار بو نبرده باشه ولی من و "مامان فردا" خیلی هیجان داریم... خیلی خیلی زیاد... دلمون می خواد خوش بگذره کیف کنیم و بتونیم لذت تمام لحظاتش را ببریم. خودم خیلی کوچیک بودم که شب دریا را دیدم و توی این سفر می تونم اون عظمت پاک را در سکوت شب حس کنم...
خدایا به امید خودت...
چند روز پیش یک سبد هلو ٬ یک سبد شکوفه سیب و یک دنیا شیرینی و لذت و عشق داشتیم:

هرچند که کلوچه خانم از محیط تنگش خیلی هم خوشحال نبود و دلش جایی به وسعت دریا می خواست...

خدایا لذت دقایق را بیشتر و بیشتر بهم یاد بده حتی اگه همه چیز طبق برنامه و باب میلم پیش نره. دلم می خواد صدای طلوع دریا را با تمام وجودم بشنوم و حس کنم...