تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

یكی دو باری همسرم خودش رفته بود و من نرفته بودم. نمی دونم چرا ولی حس می كردم محیط خیلی مردونه نباشه و من نباید برم. میامد با هیجان برام تعریف می كرد ولی چون خودم تجربه نكرده بودم تحت تاثیر اون حس عمیق قرار نمی گرفتم. با وجود هیجان خیلی زیاد اون روزا ولی راستش هنوز خیلی درك نكرده بودم عمق عشق و زیبایی ماجرای بابا شدن را...

ماجرای یكسال پیشه كه بابا شدنم را می دونستم ولی هنوز مجنون نشده بودم تا اینكه بعد از چند باری كه همسرم به تنهایی برای سونوگرافی رفته بود، قرار شد من هم برم. روز 26 مرداد 84 مصادف با ششمین سالگرد عقدمون با هم دیگه رفتیم. یك مركز خصوصی سونوگرافی در خیابان پاسداران كه خانم دكتری فوق العاده مهربون و خوش برخورد قرار بود دلبرك را نشونمون بده. تا اون روز تجسم خاصی از دیدن چند تا تصویر محو و مبهم سیاه و سفید در مانیتور سونوگرافی نداشتم و فكر نمی كردم حس خاصی بهم دست بده. اما تنها چند دقیقه زمان كافی بود تا اوج بگیرم، فاصله ام از سطح زمین بالاتر بره، بال در بیارم و خلاصه مجنون دلبركی بشم كه ضرباهنگ صدای قلبش و طنین زندگیش همه اتاق را پر كرده بود. دلبركی كه تا اون روز نمی دونستیم دختر یا پسره. دلبركی كه همون روز شد یلدای دلم. صدایی كه از ضربان قلبش شنیدم بر تمام وجودم نقش بسته و مرور خاطره آن روز را عاشقانه دوست دارم.

راستش دلم دختر می خواست. "مامان فردا"  هم این موضوع را می دونست ولی بین همه دور و بری هامون باوری شكل گرفته بود كه همه بصورت خیلی مطمئن می گفتن ما صاحب پسر خواهیم شد و شاید تنها كسی كه ایمان داشت فرشته كوچولو دختر خواهد بود، من بودم. بعد از شنیدن اون طنین جاودانه، خانم دكتر مشغول هزارجور محاسبه علمی و سنجش وزن و تناسب اندام نی نی نازمون شد و ضمن تایید نرمال بودن و سلامتی كامل بررسی جنسیت را انجام داد كه معلوم شد بابایی درست به دلش افتاده بوده...

اون روز دلم می خواست فریاد بزنم، جیغ بزنم و به همه دنیا بگم چه حالی دارم. چنان با هیجان و تلفنی برای مامان و بابا تمام تجربه اون روزم را می گفتم كه شوكه شده بودن و تا حالا چنین حسی از من ندیده بودن. همسرم باورش نمی شد و بهم می گفت كه خیلی خوب شد اومدی و گویا تازه معنی بابا شدن را فهمیده بودم...

امروز یكسال تمام از جنون عاشقانه من میگذره... دوستش دارم، عاشقشم و دیوونشم.

تكه فیلم نیم رخ و صدای قلب كلوچه خانم را تا حالا بارها و بارها دیده ام. با دیدنش سوار ابرها میشم. میرم اون بالا بالاها و فاصله ام تا خدایم خیلی كم میشه...

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

۱- تکه فیلم های فوق مربوط به هفتمین ماه قبل از تولد بوده و از اولین دیدار تصویری ندارم.

۲- حجم کارهای اداره خیلی زیاد و فشرده شده. چیزی شبیه به روزهای پایانی سال. غیبتم را در سراهای دوست داشتنیتان ببخشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

21 مرداد هشتمین ماه زندگی ماه كوچولوی زندگیمون تموم شد و یلدا خانم پای بر روزای زیبای نهمین ماه گذاشتند. توی این مدت تجربه های زیادی داشتیم. لذت های شیرینی داشتیم و خاطرات لذیذی بر صفحه ذهنمون حك شد. حس می كنم راه زندگی عوض شده و شاید تازه پیدا شده باشه. خلاصه دو روز مونده به پایان هشتمین ماه، دلبرك گام های رسمی چهار دست و پا را هم برداشت... گامی روبه جلو، گامی با نشاط و شیرین به سوی هزاران هدف در زندگی.

 

 آغازين روز چهار دست و پا رفتن...

 

امروز یكی از ایمیل هایم را خیلی دوست داشتم:

  • اعداد به درد نخور را دور بریز. این شامل سن، وزن و قد میشه. اجازه بده پزشکان برای اونها نگران باشند، برای همین به اونها پول میدی دیگه.

Throw out nonessential numbers. This includes age, weight and height.
Let the doctors worry about them. That is why you pay them.

 

  • فقط با دوستان خوش اخلاق معاشرت کن، غرغروها و بد اخلاق ها نابودت میکنند (ضمناً اگر جز اون غرغروها یا بد اخلاق ها هستی این رو به خاطر بسپار).

Keep only cheerful friends.
The grouches pull you down. (keep this In mind if you are one of those grouches;)

 

  • شروع به یادگرفتن کن. کامپیوتر، هنر، باغبانی... هرچیزی که دوست داری،  هرکاری که اجازه نده مغزت بیکار بمونه. "مغز بیکار کارگاه شیطانه"، و نام شیطان آینه: آلزایمر!

Keep learning:
Learn more about the computer, crafts, gardening,
whatever. Never let the brain get idle.
"An idle mind is the devil's workshop."
And the devil's name is Alzheimer's!

 

  • از چیزهای کوچک و ساده لذت ببر.

Enjoy the simple things.

                                                                                                                                

  • بیشتر مواقع بخند، بلند و طولانی. آنقدر بخند که احتیاج به نفس تازه داشته باشی. و اگر دوستی داری که تورو میخندونه بیشتر وقت خودت را با او بگذرون.

Laugh often, long and loud. Laugh until you gasp for breath.
And if you have a friend who makes you laugh, spend lots and Lots of time with

HIM / HER .

 

  • اشک و غصه هم پیش میاد؛ یه کم گریه زاری کن، یه کم غصه بخور و تحمل کن و بعد حرکت کن... تنها کسی که تمام عمر با تو خواهد بود، خودت هستی. تا زنده ای زندگی کن.

The tears happen:
Endure, grieve, and move on. The only person who is with us our entire life, is ourselves. LIVE while you are alive.

 

  • دور و برت رو پر کن از هرچیزی که دوست داری، فامیل، حیوانات خانگی، هدایا و یادگاری ها، موسیقی، گل و گیاه، سرگرمی ها، هرچیزی که خودت دوستش داری. خونه تو پناهگاه توست.

Surround yourself with what you love:
Whether it's family, pets, keepsakes, music, plants, hobbies, whatever.
Your home is your refuge.

 

  • قدر سلامتی خودتو بدون: اگر خوبه، نگهش دار و مواظب باش، اگر استوار نیست، بهترش کن، اگر هم بدتر از اونی است که خودت بتونی کاری بکنی، خوب کمک بگیر.

Cherish your health:
If it is good, preserve it.
If it is unstable, improve it.
If it is beyond what you can improve, get help.

 

  • به جاهای نادرست و پر گناه نرو برو به خرید، حتی مسافرت به یه شهر و یا یک کشور دیگه اما نه به جائی که پراز گناه و خطاست.

Don't take guilt trips.
Take a trip to the mall, even to the next county, to a foreign country, but NOT to where the guilt is.

 

  • در هر موقعیتی عشق خودت رو به کسانی که دوستشون داری بیان کن و بگو.

Tell the people you love that you love them, at every opportunity.

 

 

 

و البته توی این مدت تجربه خاصی هم داشتیم تجربه شناخت بیشتر هم دیگه، تجربه ای كه بهای آن در یكی دور روز خیلی سخت بود. از هم دلخور شدیم همدیگر را ناراحت كردیم و اوضاع چنان شد كه نگران جمع و جور شدنش بودم. در اوج دلخوری، ذهنم درگیر بود كه سر انجام این رخداد چی میشه و از پایانش ترس داشتم. روز دوم از محل كارم برای ماموریت چند ساعته باید به جایی می رفتم، نگهبان اداره تا منو دید پاكت كوچكی بهم داد كه اسمم روش بود و گفت امروز برات آوردن. ظاهرش شبیه به كارت های دعوت به سمینار و یا تبریك اعیاد مختلف كه از طرف پیمانكاران فرستاده میشه بود برای همین از اداره كه بیرون رفتم بازش نكردم ولی یهو یه حس خاص كنجكاوم كرد... كارت را باز كردم و دیدم آنچه را باور نمی كردم... "مهربون مامان فردا" در روزی كه گیج دلخوری ها بودم و توان تصمیم و رفع كدورت را نداشتم، برام یک كارت فرستاده بود و به سادگی تمام حرفهایش را زده بود. ساده و مهربان... آنچنان نرم و لطیف بود و چنان بر دلم نشست كه همزمان با خواندن و دوباره خواندن آن در حالی كه در پیاده رو، در لابلای هیاهوی مردم، خلوتی شیرین یافته بودم بهش زنگ زدم، بغضم را فرو دادم و با تمام وجود حرف هایی كه برایم نوشته بود را لمس نمودم... از هم عذر خواستیم... دلم سبك و شاد شد... بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. باری كه برای پایین گذاشتنش راهی بلد نبودم و اون كارت زیبا بهترین و مهربانانه ترین راه بود. باز هم حس كردم پشتوانه قوی و محكمی در زندگی دارم. كسی كه در اوج ناراحتی و گیج بودن و گم كردن راه حل ها، می تواند بهترین راه را آغاز كند...

 

در هر موقعیتی عشق خودت رو به کسانی که دوستشون داری بیان کن و بگو.

 Tell the people you love that you love them, at every opportunity.

 

 

 

پ.ن: درست چند دقیقه بعد از پست این مطلب همسرم باهام تماس گرفت٬ بهم خبری داد که با شنیدنش بی تاب خونه رفتن هستم... خبر صدایی ظریف... صدایی به ظرافت دندون کوچولوهای یلدای من که با قاشق برخورد کرده و مامانی صداشونو شنیده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دلبرک حسابی شجاع و شیر دل شده:

  • بعد از حدود یک ماهی که توی حموم بدون جوجه های زرد و کوچولوش رفته بود٬ هفته پیش با دیدن اونها  می خواسته همون طوری لخت و خیس از حموم فرار کنه.
  • چند تا ماهی چشم قلمبه با نمک برای استخر بادیش داره که با دیدنشون می خواست قید همه چیز و آب تنی و استخر را بزنه و فقط فرار.
  • مهم تر از قصه ماهیا٬ اتفاقی است که با خود استخر بادی افتاد و از دیدن خالی و بدون آب استخرش باز هم فرار...
  • ولی مهم ترین نشونه شجاعت کلوچه خانم٬ دو شب پیش بود که سر راه خونه اومدن براش شش رنگ مختلف بادکنک خریدم و با هیجان اومدم خونه تا باد کنیم و بازی کنیم٬ اما بعد از باد کردن بادکنک ها و تبدیل اون اجسام کوچیک رنگی به توپ های بزرگ بادی خوشگل کلوچه خانم پشتش را به بابایی کرد و چهار دست و پا فرار را بر قرار ترجیح داد. از اون شب به رسم اهلی کردن روباه شازده کوچولو داریم روزی چند سانت به بادکنک ها نزدیک میشیم تا بلکه بعد از دوره ای سعی و تلاش٬ شجاع و السلطنه از مواضع خودشون پایین بیان.
  • توی خونه بابا اینها و در بین اسباب بازی ها یک گوریل داره که راستش منم تا یه حدودی ازش می ترسم اما دلبرک یکی از محبوب ترین اسباب بازی هاش همونه و اینجا دیگه اون شجاعت واقعی را نشون میده. فکر کنم بچه ها با پدیده های جدید و چیزهایی که یک مدتی از جلو چشمشون دور بوده خوب کنار نمیان و حتی یک گوریل ترسناک را با دیدن طولانی مدت دوست خواهند داشت.

 دلبرکم، عزیزکم، دخترکم، نازنازکم فردا هشت ماهش تموم میشه...

 هلوی طناز من...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

هوا گرم بود ٬ شیشه های ماشین پایین و هیاهوی شهر مثل همیشه ولی نه به شلوغی این روزا... خاطره سال ۷۸ توی ماشین همراه بابا و مامان به سمت خونه مادر بزرگم. اون شب مهمونی بود و خیلی از دور و بری های فامیل بودن و ما هم در راه رفتن... تو حال و هوای خودم بودم که یهو بابام بدون هیچ مقدمه ای آینه وسط ماشین را به طرف من که عقب نشسته بودم تنظیم کرد٬ از کارش تعجب کردم نگاهی بهم کرد و گفت: "بابا٬ امشب مطرح کنیم؟!؟!" منظورش را نفهمیدم. گفتم یعنی چی و چیو مطرح کنیم...

داشتم شوکه می شدم بدون هیچ پیش زمینه قبلی بدون هیچ اشاره و آمادگی و حتی بدون یکی دو اشاره کوچک قبلی٬ بابام دست گذاشته بود روی نام تنها گزینه ذهنم تنها دختری که در مجموعه آن همه دختر آشنا و دوست و فامیل٬ برای من یک گزینه بود. دست گذاشت روی نام دختری که امروز همسرم و همون مهربون مامان فردای عزیز منه... بابام در حالی که چشماش از اون برق های خاص  میزد برقی که بیشتر تو چشمای آدم کوچیکا و توی چشمای معصوم بچه ها میشه دید٬ موضوعی را باهام مطرح کرد که ناخودآگاه با شنیدنش به نفس نفس افتادم٬ دهنم خشک و صورتم سرخ شده بود و در هر یک ثانیه میلیاردها فکر و سخن و جواب از ذهنم می گذشت. در اون لحظات شوکه بودم که در بین این همه گزینه های دور و نزدیک چی شده و چطوری شده که دقیقا دست روی نام کسی گذاشته شد که تنها رویای ذهن من بود... و البته هیچوقت این معما برام روشن نشد و تنها به حس قوی وجودی مادر و پدر و فکر خوانی اونها بیشتر و بیشتر ایمان آوردم...

یه خورده به لکنت افتادم و نمی دونستم چی بگم و مثل همه آدم ها شروع به مخالفت و اعلام این که من اصلا سنم در حد این صحبت ها نیست و تا حالا به موضوع به این بزرگی فکر نکردم و... خلاصه واکنشم همون چیزی بود که شاید هر جوانی در اون لحظه از خودش بروز می داد... مامان هم وارد بحث شد و به دلایل پیشنهادشون اشاره کرد و توضیح سن و اینکه میشه تا مدتی ازدواج نکرد و... خلاصه از اون روز این پیشنهاد به موضوع اول خونه تبدیل شده بود...

یواش یواش یخ منم آب شد. از شناخت مامان بابا نسبت به خودم و اینکه چنین پیشنهادی بهم داده بودن خوشحال و سر مست بودم. پیشنهادی که شاید فقط یکی دو دوست صمیمی قبلا از راز دلم خبر داشتن...

چند هفته ای تلفن های فامیلی٬ صحبت با مادر بزرگ٬ با خاله کوچیکه خاله بزرگه و خلاصه سوژه جدید فامیل شده بودم تا سیزدهمین روز مرداد ۷۸ که با دسته ای گل و شیرینی با لباس تقریبا رسمی٬ زنگ در خونشون را به صدا درآوردیم. خانه ای که بارها و بارها اونجا رفته بودم ولی اینبار خیلی فرق داشت جوری که از هیجان و استرس به نفس نفس افتاده بودم...

عصر اون روز گرم تابستونی صحبت های رسمی بزرگ ترها همزمان با سنگینی بار نگاهشون بر روی ما انجام شد. جو محیط جوری بود که دائما ملائک رد میشدن و در این میان شوخی های شوهر خواهرم جو را عوض می کرد تا اینکه در لحظاتی که صدای اذان هم به گوش میرسید قرار های نهایی گذاشته شد. دو هفته بعد ما به عقد هم در آمدیم. امروز خاطره آن ایام٬ دست اندازهای سال اول و دوم٬ شیرینی سال های بعد و کل قصه این هفت سال٬ با تولد دخترکم رنگ و لعاب دیگری گرفته... عشقی که در این هفت سال روز به روز شکل گرفت و بیشتر شد٬ همگی با هنرمندی خدای مهربون به زیبایی هرچه تمام تر و به طرزی استادانه در وجود میوه ای بهشتی تجلی پیدا کرد و با تولد یلدایم جدا از حس درونی این عشق٬ موفق به دیدن و بوسیدن و بغل کردن و چلوندن آن هم شدم... طعم این میوه ناب الهی بی نظیره...

از روزی که بابا شدم حس می کردم به اوج تکامل رسیدم و از طرفی وقتی یاد برق چشمای بابام توی آینه وسط ماشین میافتم و حس روزها و هفته های بعدش٬ می فهمم که این تکامل حالا حالا ادامه داره و ایام بی نظیری میتونه در انتظارم باشه... ایامی به جاودانگی یلدا و فردای یلدا...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

امروز هفتم مرداد ماهه...

یکی از کامنت هایی که اخیرا داشتم خیلی خاص و ویژه بود... گویا آشنا بود و امید از اون کامنت به دل می نشست:  [سلام دوست عزیز. فقط میخواستم بهت بگم که ، نوشی و جوجه ها حالشون خوبه. گفتم که نگران نباشی.] امیدوارم و مطمئنم...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

"مامان فردا" بهم زنگ زده و میگه ما الآن داریم با کلوچه خانم آب بازی می کنیم٬ کار خاصی باهات نداشتم فقط خواستم بدونی که ما داریم خیلی کیف می کنیم... رفتم خونه دیدم که بعله دلبرک مایو به تن رفته بوده توی اون حوض رنگ وارنگ بادی که داییش براش خریده و داشته از خنکای گرمای تابستون لذت میبرده... خیلی از خاطرات کودکیمون مال همین سه ماه گرمه شاید برای همینه که اون خاطرات هم یه گرمای خاصی دارن...

 فرشته كوچولوي من...

شك دارم كه الآن كلوچه شده يا هلو!؟

تابستون گرمای دلچسبی داره گرمایی به خنکای آبتنی٬ گرمایی به خنکای یه لیوان شربت آبلیمو کم شیرینی٬ گرمایی به لذت یه برش هندونه سرخ و زبر که کسی هم کاریت نداشته باشه و راحتِ راحت بخوریش...  تابستون گرم و پر خاطره است یادش بخیر بعد تموم شدنش باید می نوشتیم که "تابستان را چگونه گذراندیم"...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

وقتی حس خودم را بهش می بینم و همینطور حس شدید تر اونو به خودم می بینم٬ می فهمم که عاشق هم دیگه ایم... ولی یه سوال همیشه تو ذهنم می چرخه که دخترکم کیو بیشتر از من دوست داره؟! به خصوص اون وقتایی که بهم می چسبه و حاضر نیست بغل کسی دیگه بره٬ همون موقع ها که سرش را روش شانه هام میذاره و آروم میره توی دلم٬ همون موقع ها مرتب از خودم می پرسم که بیشتر از من کیو دوست دارم...

دیشب فهمیدم... حالا دیگه میدونم که یلدای گلم چیو بیشتر دوست داره!!!!!!!!!.....

شلیل

 

بعله كلوچه خانم شليل را از بابايی بيشتر دوست داره و وقتی از سر كار اومدم و مامانی يه شليل شست و داد بهش، ديگه با من كاری نداشت. اصلا نمي خواست بياد بغلم تا من مزاحمش بشم... حتی از اون دلبری های سر روی شونه و بوس کوچولوی رو لپ بابایی و غیره هم خبری نبود كه نبود... اينطوريه ديگه...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

این برای بار سوم بود. دو دفعه قبل هم همین کار را باهام کرده بود. هر دو دفعه پیش٬ خودش خواسته بود و اراده کرده بود ولی این بار بدون تجسم قبلی و همینطور از روی یه حس خاص و بدون پیش بینی عکس العملش ازش خواستم و تو لحظه ای که باورم نمیشد حرفم را گوش بده٬ منو بوسید... فقط مادرم شاهد ماجرا بود و اون هم شوکه شده بود...

دخترکم تا حالا سه بار منو بوسیده و جالب اینکه به جز بابایی تا حالا هیچ کس حتی مامانی را هم بوس نکرده... شاید خودش میدونه که بابایی دیوونه این دلبریاش شده... اولین و دومین بار زمانی حدود دو سه هفته پیش بود در دو شب مختلف و بعد از رسیدن از محل کار به خونه. همون لحظاتی که توی بغلم بود و چسبیده بود بهم و سرش روی گردنم بود٬ یهو سرش را بلند کرد با یه لبخند تغس توی چشمام نگاه کرد و بعد به روشی مبتدی و دلبرانه٬ اون لبای کوچولوی نازش را روی صورتم گذاشت که می تونم بگم از هیجان داشتم بال در میاوردم...

و اما سومین بار یکی دو شب پیش در منزل پدری و در حضور مامانم بود٬ نشسته بود و برای خودش بازی می کرد منم طبق معمول چسبیده بودم بهش و بوسش می کردم و می چلوندمش و خلاصه لذتش را می بردم که یهو بی اختیار و بدون مقدمه گفتم: "بابایی٬ یلدا !! یه بوسی به بابا ندادی ااآ!!!"... در حال بازی خیلی خونسرد سرش را بلند کرد یه نیم نگاه و بعدش به همون روش دوست داشتنی٬ به همون شیرینی و با همون لبای کوچولوش خودش را به صورتم رسوند و لپم را بوس کرد...

آخ که من عاشقشم... عاااااااااااشق

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |