یكی دو باری همسرم خودش رفته بود و من نرفته بودم. نمی دونم چرا ولی حس می كردم محیط خیلی مردونه نباشه و من نباید برم. میامد با هیجان برام تعریف می كرد ولی چون خودم تجربه نكرده بودم تحت تاثیر اون حس عمیق قرار نمی گرفتم. با وجود هیجان خیلی زیاد اون روزا ولی راستش هنوز خیلی درك نكرده بودم عمق عشق و زیبایی ماجرای بابا شدن را...
ماجرای یكسال پیشه كه بابا شدنم را می دونستم ولی هنوز مجنون نشده بودم تا اینكه بعد از چند باری كه همسرم به تنهایی برای سونوگرافی رفته بود، قرار شد من هم برم. روز 26 مرداد 84 مصادف با ششمین سالگرد عقدمون با هم دیگه رفتیم. یك مركز خصوصی سونوگرافی در خیابان پاسداران كه خانم دكتری فوق العاده مهربون و خوش برخورد قرار بود دلبرك را نشونمون بده. تا اون روز تجسم خاصی از دیدن چند تا تصویر محو و مبهم سیاه و سفید در مانیتور سونوگرافی نداشتم و فكر نمی كردم حس خاصی بهم دست بده. اما تنها چند دقیقه زمان كافی بود تا اوج بگیرم، فاصله ام از سطح زمین بالاتر بره، بال در بیارم و خلاصه مجنون دلبركی بشم كه ضرباهنگ صدای قلبش و طنین زندگیش همه اتاق را پر كرده بود. دلبركی كه تا اون روز نمی دونستیم دختر یا پسره. دلبركی كه همون روز شد یلدای دلم. صدایی كه از ضربان قلبش شنیدم بر تمام وجودم نقش بسته و مرور خاطره آن روز را عاشقانه دوست دارم.
راستش دلم دختر می خواست. "مامان فردا" هم این موضوع را می دونست ولی بین همه دور و بری هامون باوری شكل گرفته بود كه همه بصورت خیلی مطمئن می گفتن ما صاحب پسر خواهیم شد و شاید تنها كسی كه ایمان داشت فرشته كوچولو دختر خواهد بود، من بودم. بعد از شنیدن اون طنین جاودانه، خانم دكتر مشغول هزارجور محاسبه علمی و سنجش وزن و تناسب اندام نی نی نازمون شد و ضمن تایید نرمال بودن و سلامتی كامل بررسی جنسیت را انجام داد كه معلوم شد بابایی درست به دلش افتاده بوده...
اون روز دلم می خواست فریاد بزنم، جیغ بزنم و به همه دنیا بگم چه حالی دارم. چنان با هیجان و تلفنی برای مامان و بابا تمام تجربه اون روزم را می گفتم كه شوكه شده بودن و تا حالا چنین حسی از من ندیده بودن. همسرم باورش نمی شد و بهم می گفت كه خیلی خوب شد اومدی و گویا تازه معنی بابا شدن را فهمیده بودم...
امروز یكسال تمام از جنون عاشقانه من میگذره... دوستش دارم، عاشقشم و دیوونشم.
تكه فیلم نیم رخ و صدای قلب كلوچه خانم را تا حالا بارها و بارها دیده ام. با دیدنش سوار ابرها میشم. میرم اون بالا بالاها و فاصله ام تا خدایم خیلی كم میشه...
پی نوشت:
۱- تکه فیلم های فوق مربوط به هفتمین ماه قبل از تولد بوده و از اولین دیدار تصویری ندارم.
۲- حجم کارهای اداره خیلی زیاد و فشرده شده. چیزی شبیه به روزهای پایانی سال. غیبتم را در سراهای دوست داشتنیتان ببخشید.










