
او یک سمبل بود کسی که نوشته های نابش آدمو می برد به کوچه پس کوچه های خاطرات٬ به صفحات مختلف زندگی٬ به کنار جوجه ها٬ اونم چه جوجه های عزيزی ناشا و آلوشا... اون روزا که حس کرده بودم در شرف رخدادی به بزرگی و شیرینی بابا شدن هستم٬ همون روزا که گشت زنی توی وب داشت برام جهت دار میشد٬ همون روزا که شیرینی خاطرات مادرها و پدرها برام لذیذ بود٬ درست در همون روزا نوشی یک سمبل بود... نوشی از زندگی می نوشت و چنان تصویر می کرد که محال بود کسی بتونه بر ابر سفید خاطراتش سوار نشه و سفر نکنه... همان ابر خاطراتی که به تیرگی به نامهربونی و به ظلم کشیده شد... از هفتم مرداد ۱۳۸۴ دیگه نوشی ننوشت. خودش گفته بود که "اگه بچه ها رو پيدا كنم دو هفته ميرم به جايی كه نشونه ای از تمدن نباشه" و خدا کنه هنوز بچه ها باهاش باشن.
روز شنبه 26 شهريور 1384 یکی از دوستان عزیز وبلاگستان پرسید راستی کسی از نوشی و جوجه هاش خبر نداره؟! و هیچکس خبر نداشت تا اوایل آبان ماه که باز هم با دلتنگی های گیج منگولی عزیز قرار شد همه صداش کنن٬ براش دعا کنن و ازش بخوان که با قدرت حضور داشته باشه و امروز یکسال شده که نوشی در وبلاگستان نیست...

اما مطمئنم حضور داره. مطمئنم و باور دارم که نوشی حضور داره چرا که اون قلب های سرخ کوچولوی وبلاگش در حرکتند... چرا که اون شمارنده پایین وبلاگ هر روز داره تعداد مخاطبین را نشون میده ٬ مخاطبینی که از مرز ۵۵۰ هزار نفر هم عبور کرده و لیست لینک ها نیز همچنان پویا است...
درسته مطمئنم نوشی حضور داره...
شاید میخواد نشونه ای از تمدن در پیرامونش نباشه٬ شاید داره انرژی کسب میکنه و سکوت بهترین مرهم دلش باشه و شاید برای بچه ها هم این سکوت بهتر باشه.
نوشی عزیز شاید در این سرزمین مجازی نو پا باشم ولی مدت ها مسافر قصه هایت بودم٬ قصه هایی به روشنایی روز و گرمی آفتاب٬ قصه های زیبای ناشا و آلوشا...







