تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

او یک سمبل بود کسی که نوشته های نابش آدمو می برد به کوچه پس کوچه های خاطرات٬ به صفحات مختلف زندگی٬ به کنار جوجه ها٬ اونم چه جوجه های عزيزی ناشا و آلوشا... اون روزا که حس کرده بودم در شرف رخدادی به بزرگی و شیرینی بابا شدن هستم٬ همون روزا که گشت زنی توی وب داشت برام جهت دار میشد٬ همون روزا که شیرینی خاطرات مادرها و پدرها برام لذیذ بود٬ درست در همون روزا نوشی یک سمبل بود... نوشی از زندگی می نوشت و چنان تصویر می کرد که محال بود کسی بتونه بر ابر سفید خاطراتش سوار نشه و سفر نکنه... همان ابر خاطراتی که به تیرگی به نامهربونی و به ظلم کشیده شد... از هفتم مرداد ۱۳۸۴ دیگه نوشی ننوشت. خودش گفته بود که "اگه بچه ها رو پيدا كنم دو هفته ميرم به جايی كه نشونه ای از تمدن نباشه" و خدا کنه هنوز بچه ها باهاش باشن.

 

روز شنبه 26 شهريور 1384 یکی از دوستان عزیز وبلاگستان پرسید راستی کسی از نوشی و جوجه هاش خبر نداره؟! و هیچکس خبر نداشت تا اوایل آبان ماه که باز هم با دلتنگی های گیج منگولی عزیز قرار شد همه صداش کنن٬ براش دعا کنن و ازش بخوان که با قدرت حضور داشته باشه و امروز یکسال شده که نوشی در وبلاگستان نیست...

 

اما مطمئنم حضور داره. مطمئنم و باور دارم که نوشی حضور داره چرا که اون قلب های سرخ کوچولوی وبلاگش در حرکتند... چرا که اون شمارنده پایین وبلاگ هر روز داره تعداد مخاطبین را نشون میده ٬ مخاطبینی که از مرز ۵۵۰ هزار نفر هم عبور کرده و لیست لینک ها نیز همچنان پویا است...

درسته مطمئنم نوشی حضور داره...

           

شاید میخواد نشونه ای از تمدن در پیرامونش نباشه٬ شاید داره انرژی کسب میکنه و سکوت بهترین مرهم دلش باشه و شاید برای بچه ها هم این سکوت بهتر باشه.

  

نوشی عزیز شاید در این سرزمین مجازی نو پا باشم ولی مدت ها مسافر قصه هایت بودم٬ قصه هایی به روشنایی روز و گرمی آفتاب٬ قصه های زیبای ناشا و آلوشا...

 

 

و امروز در ایام یکساله شدن غیبتت و کمرنگ شدن حضورت تنها خواستم سلام کنم ...
.
.
.
نوشی عزیز سلام
ناشا و آلوشا عزیز سلام
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

 امروز روز توست٬ روز مادر٬ روز زن ایرانی٬ روز فرشته٬ روز مهربانی٬ روز عشق٬ روز محبت٬ روز ایثار٬ روز ایستادگی٬ روز ایمان٬ روز بهشت٬ روز نور٬ روز پاکی٬ روز قداست٬ روز گذشت٬ روز زیبایی٬ روز دوستی و به راستی امروز یگانه روز مهربون مامان فردا است... اولین روز مادر برای تو ٬ برای تو عزیزترینم که وجودت را خالصانه برای کلوچه عزیزمون٬ برای زندگی زیبامون و برای من صرف می کنی... 

يلدا كلوچه...

 روزت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

یه چند دقیقه پیش دیده بودمش٬ بعد از استرس و هیجان بعد از تجسم هزارتا تصویر مختلف٬ بعد از دعا بعد از دلهره بعد از توسل و توکل به ذات مقدس الهی... یه چند دقیقه پیش بود که دیده بودمش و باور آنچه می دیدم سخت بود... شیرین بود و دلربا٬ معصوم بود و مهربون... به راستی او یلدای من بود و من بابای دخترکی شده بودم که امروز هفتمین ماه زندگیش را پشت سر گذاشت. یلدایم هفت ماهه شد بزرگ شده٬ میشینه و می خنده٬ گریه می کنه و خواسته ای را طلب می کنه... هفت ماه از آن روز رویایی گذشت. دلبرک روز به روز بیشتر و بهتر راه دل را پیدا کرده. دلبرک همه وجودم را تصاحب کرده. روز اول کلوچه بود و حالا طعم آسمانی این کلوچه را عاشقانه دوست دارم. در تک تک سلول هایم آن را حس می کنم و نیازمند وجودش هستم.

خدایا هفت ماه است که مقامی آسمانی به من هدیه کردی و در آغاز راه قرارم دادی. راه را برایم روشن کن تا بتوانم فرشته ات را آسمانی پرورش دهم. خدایا معرفت را در وجودم و سعادت را در زندگیم فزونی ببخش. خدایا دلبرکم دست در دست من و مهربان مادر عزیزش گام بر می دارد٬ توان شناخت راه را به ما عنایت کن و سنگ ریزه های موجود را از جلوی پای کوچکش بردار که تحمل دیدن سختیش را ندارم. راه را به گونه ای برایم روشن فرما که در هر لحظه نیاز٬ بتوانم در آغوشم قرارش دهم. خدایا به کرامت عدد هفت و در هفتمین ماهگرد یلدای ناز قسمت می دهم که عاقبت به خیر و خوشبخت باشد.

   


دوست عزیز "مامان تنها" درست میگی مغرورم ، درست میگی با تجسم مهربونی خدا در حقم مغرور میشم. به داده و نداده اش راضیم. شعار نمیدم و نمی خوام ادعای الکی داشته باشم جز آنچه هستم. در ایامی که حال مادرم در بدترین شرایط بود و حتی هیچ راهی برای علم هم باقی نمانده بود باز تنها راهمان توکل بر ذات مقدس الهی بود و وقتی آن راه رفته به نتیجه معجزه آسایی رسید باز هم مغرور شدم... دوست عزیز مطمئن باش آنچنان که تجسم کرده ای در زمان تقسیم خوشبختی در صف مقربین و نورچشمی ها نبودم و مطمئن باش برای پروردگار ، من و تو با هم فرقی نداریم... دنیای ما میتونه ایده آل باشه و میتونه سخت تر از جهنم باشه در این میان کاری که از دستم بر می آید شکر است و شکر است و باز هم شکر است...

همواره کوشیده ام گستره بالهایم را آنقدر باز کنم که در حد توان و داشته هایم باشد هیچگاه بلند پرواز نبودم و برای لذت بردن از زندگانی، سعی می کنم روزی هزاران بار تمام داشته هایم را بشمرم و شکر کنم برای داشتنشان...
دوست عزیز من نازپرورده و لوس درگاه کبریایی نیستم که یاد آدمهایی مثل شما نباشم بلکه من جزیی از اجتماع هستم کسی مثل تو و شاید در زمان هایی با شرایطی بسیار سخت تر از آنچه تا به حال تجربه داشتی... شاید اگر مرا از نزدیک بشناسی بر این میزان غرور و شکر گزاریم تعجب کنی و در پیرامونم نکته ای برای مغرور شدن نیابی ولی من مغرورم... به خاطر زنده بودنم٬ به خاطر سلامتی٬ به خاطر داشتن هدیه معصومی از جانب خدایم٬ به خاطر داشتن همسری که روز به روز با عقل و خرد سعی می کنیم بیش از قبل همدیگر را بشناسیم و به خاطر حس نور الهی در زندگیم، مغرورم...
آنچه را در زندگی طلب می کنم برایش سعی خواهم کرد. ارزش گل های پیرامونم را می دانم و بر ارزش و توان انسانیت اعتقاد دارم. مطمئنم با یک یا علی گفتن و توکل بر قدرت احدیت می توان در زندگی به نیکی گام برداشت. دست انداز ، بن بست و پیچ و خم اگر در زندگی هایمان نبود در کوتاه ترین زمان ممکن به پوچی می رسیدیم.

دوست عزیز کلام آخر را در جواب کامنت پر از غم تو عزیز نشناخته می گویم و اینکه باور داشته باش خداوندگار صدای بعضی از آدم ها را بیش از بقیه دوست دارد... باور داشته باش اگر سختی را در زندگی حس کردی آن ایامی بوده که بر شانه های پروردگار نشسته بودی و طی طریق می کردی و اگر او تو را در به دوش نمی برد چه بسا ایام سخت بیش از قبل تلخ و پیچیده هم می شد. دوست عزیز مطمئن باش خداوند صدایت و نجوای دعایت را دوست دارد. دعا کن و توکل داشته باش٬ ایمان داشته باش که ایام سختی و تلخی در گذر است و سعی کن با لمس و جذب آن نعمت هایی که داری٬ با شمارش روزانه آنها و با اعتماد به قدرت بی نظیر وجودت٬ ضمن لذت بردن از زندگی بکوشی که چرخ گردون را بر میل و اراده خودت بچرخانی و سپس مغرور شو که اشرف مخلوقاتی...

از حضور گرمت و اعلام نظرت و اینکه نظر را بدون کلیشه و تعارف های روزمره بیان کردی ممنونم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

منم قبول دارم خوشگله ولی خوب بابایی اینقدر ژست و قیافه گرفتن که نداره... دخترکم گذرنامه گرفته و با گذرنامه جدیدش به همه جا سر میزنه حالا اونجا مجاز باشه یا ممنوع هم کاری نداره... همین که حس کرده وقتی اون گذرنامه جدید روی سرشه من دیگه از خود بیخود میشم و مامانی هم ضعف میکنه٬ پس یعنی درب همه جا بازه و راه عبور مهیا...

 ورود به اماكن ممنوعه...

حق نداريم ضعف كنيم !؟!؟

یه وقتا آدما زندگیشون را پر دست انداز می کنن٬ یه وقتا یادشون میره که باید از همه چیز به بیشترین شکل ممکن لذت ببرن و یه وقتا یادشون میره که زنده هستن برای زیستن و با هم بودن و لذت بردن از لحظات با هم بودن. یه وقتا آدما در به در به دنبال خوشبختی میگردن٬ اینقدر از جون مایه میذارن و عاقبت خوشبختی را نمی یابن و افسوس از زمانی که از دست رفته که چقدر میشد در اون لحظات از وجود هم دیگه لذت برد و خوشبخت بود. وقتی توی بچگی با کشف یه سری اسباب بازی در اون کمد اتاق خواب طبقه بالای خونه٬ به مادرم ضمنی گله کردم که چرا این ها را بهم نداده و برای چی مخفیشون کرده؟! بهم گفت که اگه همه اینها را داشتی دیگه چیزی خوشحالت نمی کرد و حالا با دریافت هر یکیشون تا مدت ها قدرش را می دونی و ازش لذت می بری... بهم گفت که همه اون ها مال توست و به کسی غیر تو تعلق نداره ولی سعی کن از تک تکشون در زمان خودش لذت ببری... شاید اون روز درست معنی حرفاشو نفهمیدم ولی بعد ها یاد گرفتم از کوچکترین و شاید ساده ترین چیزها هم لذت ببرم و چرا که نه...

وقتی کلاه کوچولو جدید دخترکم را همسرم خرید٬ وقتی اولین بار اون کلاه را روی سر یلدای نازم دیدم و وقتی ژستش را با این کلاه کوچولوی ساده می بینم٬ انگار توی دلم قند آب میشه و با تمام وجود لذت می برم از زندگی...

آره ميشه با تمام وجود از زندگي لذت برد...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

حیفم اومد ننویسم ٬ حیفم اومد اون چیزایی را که نارنج برام نوشته بود ننویسم٬ نه اونا کامنت نبودن... نارنج توی پست قبلی برام کامنت نذاشته بود بلکه منو نشونده بود پشت فرمونِ یه ماشین زمان٬ ماشین زمانی که منو از امروز برد به فردا برد به سه سالگی به ده سالگی به هجده و ۲۴ سالگی... چشمام برق زد و قند تو دلم آب شد... چشمام خیره موند و توی دلم خالی شد... وای خدایا تجسم یلدای نازم اون بالا٬ بالای سن٬ قرارش با دوستهاش و بعدشم دراز کشیدن تو تختش که تازه پشتشم کرده به منو خودشو به خواب زده...

اینا عطر بهار نارنج بودن که توی کامنت دونی من ثبت شد...

.

.

.

 حضور محترم جناب بابای فردا!

حواسم هست به اینهمه محبت و لطفی که به من دارین. قدرشم می دونم. اینهمه مامان و بابا تو این فضا واسه بچه های عزیزشون می نویسن اما این شمایین و مامان فردا و یلداتون که منو یاد اون موقع های یاسمینای کوچولوم می اندازین و باباش. وقتی که از قربون صدقه رفتنتون وقت خونه رسیدن حرف می زنین و بغل کردنش منو یاد زمستون هفتاد و یک می اندازین. روزایی که همه اش به امید چرخیدن کلید تو در و باز شدنش می گذشتن تا عروسک کوچولوی تر تمیزی خودشو پرت کنه تو بغل باباش. فیلمای اون روزا و سالها رو اینجا تو این سیستم نه می تونیم ببینیم نه فرصتی شده که تبدیل کنیم. حرفای شما انگار اون فیلما رو جلوم می ذارن. مرحله به مرحله عکسای یلدای شما رو دنبال می کنم و تو این هل هل زندگی و قل قل اتفاقای تازه هر روزه انگار عکسای یاسمینا و البرز خودمو می بینم. انگار یه بار دیگه از بیرون وایسادم دارم بزرگ شدنشونو تماشا می کنم. یه جوری این آلبالو رو ازش حرف می زنین که من آلبالوی خودمو مزه مزه می کردم. حالا که اون سالا گذشتنو رفتن. خوندن این حرفا و یادآوریشون طعم گس جوونی و عاشقی و بی خیالی و خواب های سنگین و روروک و شیشه شیر و قطره آهن و چسب پمپرز و تو تن آدم بیدار می کنه.

حواسم به مامان فردا هم خیلی هست.
فردا پس فردا یلدا هر چی داره از همین روزاست که از مامانش گرفته.
حتی اگه هزار بار در روز خودشو واسه شما لوس کنه.
به خاطر همه این خوشه های انگوری که مامانش دونه دونه با وسواس تو دهنش می ذارن.

منتظر روزی باشین که یلدا بالای سن با قد بلند و رعنا برقصه. سخنرانی کنه. رو کارنامه اش بنویس        !she is a pleasure to have in class and to teach to
يا با دوستاش رانندگی کنه. همونقدر که دوستش دارين همون اندازه هم نگرانشين. تا بره و بياد. وقتی بهش می گين که نگرانين بهتون اعتراض می کنه و می گه شما ها بزرگش کردین و خيالتون بايد راحت باشه. راحتی؟

باز می ره اون بالا. افتخار پشت افتخار. بين همه می درخشه. اون بالا ست. براش دست می زنن. دوستاش جيغ می زننو هورا می کشن. شماها اين پايين ديگه چيزی نمی شنوين. فقط زار می زنين. حتی چشماتون از تو لنز دوربين چيزی رو نمی بينه. که ازش فیلم و عکس بگیرین. از بس پر اشکه. می خواین برين موفقيت هارو با هم جشن بگيرين. به هوای سال های دور. می بينين که از قبل با دوستا برنامه اش رو چيدن. می مونين. براشون دست تکون می دين.

از پیچ کوچه می گذرن. می رن. می مونيم. دست تکون می ديم. برای يلدا. برای ياسمينا. که می رن. اشکمونم می ياد همونطور. بعد می شينيم تا ده و نيم که بياد. خسته استو می ره تو اتاقش می خوابه. ما بازم می ريم پتوشونو صاف می کنیم. بوسشون می کنيم. می فهمن. روشونو می کنن به ديوار. و ما می ريم آلبوم بچه گياشون رو برای بار دو هزار و سی صد و چهل و هفتم ورق می زنيم.

.

.

.

وای خدایا چقدر من این وصف و سفرم به فردای یلدایم را دوست داشتم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیشب سر راه خونه رفتن یه کیسه دُردی خریدم. بعضی خوراکی ها همیشه خاطراتی شیرین و مثبت را تداعی میکنن٬ بعضی خوراکی ها خوش شانس تر از بعضی خوراکی های دیگه هستن و فکر نمی کنم که آدم با یادآوری اسمشون و یا خوردنشون یاد خاطره ای بد بیوفته. حس می کنم خرید دُردی دیشب باعث شد تا خاطرات منم همچون نارنج بشه، رنگ پیدا کنه و طعم پیدا کنه... 

دُردی همون گردو تازه خودمونه همون که توی این فصل فراوونه ٬ همون که فکر نمی کنم کسی تا به حال ازش خاطره ای بد داشته باشه٬ از اون خوراکی های خوش شانسه که آدم با خوردنش یاد خاطرات شیرین میافته٬ یاد دربند و درکه یاد فرحزاد و شمال٬ یاد پیاده روهای پهن اون خیابون بزرگه شهرمون... باخوردنش یاد نور چراغ زنبوری دست فروش ها میافتم همون دست فروش هایی که همه نهی میکنن ازشون دُردی نخریم و میگن هزار و یک آلودگی داره... ولی مگه میشه توی این فصل گردو تازه نخورد مگه میشه آدم با دیدن یه گردو سفید و خوشمزه بتونه مقاومت کنه... من حتی اگه موفق به کنترل خودم هم بشم راستش به خاطر سروش عزیزم هم که شده باید یه دل سیر دُردی بخورم...

اون موقع ها که سروش و یاسمن ایران بودن و اون موقع هایی که شیرینی کلمات خود ساخته سروشم باعث میشد روی ابرها پرواز کنم همون موقع ها که منو بوآااددی صدا می کرد درست توی همون ایام به گردو هم میگفت دُردی... این کلمات توی دلم حک شده٬ تو ذهنم نقش بسته و به خاطراتم رنگ و طعمی خاص داده... خاطره هایی که نمیشه فراموششون کرد و خوراکی هایی که نمیشه نخوردشون و راستی که چقدر خوراکی های خوش شانس را دوست دارم...

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

یه حس خاصی بهم میگه... بهم میگه من خوشبختم٬ بهم میگه تو خوشبختی... یه حس خاصی بهم میگه عاشق ترم از قبل و همون حس بهم میگه عشق تو هم بی نظیرتر  شده٬ یه حس خاصی داره چشمامو مرطوب می کنه همون حسی که قبلا به این شکل نداشتم و حالا تمام وجودم در تسخیرشه... یه حسی دارم که نمیشه بیانش کرد ولی وجود داره یه حسی که خیلی شیرینه به شیرینی لذیذ ترین کلوچه عالم... همون حسی که صبح ها باعث میشه ضربان قلبم تندتر بزنه همون که باعث شده کلماتی را به زبون بیارم که تا حالا فکر نمی کردم روزی بلد باشم و بگم... همون حسی که گرمه و لطیفه٬ خوشبو و معصومه... یه حس خاصی بهم میگه این یعنی خدا٬ خدا یعنی همه چیز٬ نور انرژی عشق و هستی... یه حسی دارم که بلنده به بلندای شب یلدا ٬ وسیعه به وسعت مهربونی تو و زیباست به زیبایی گل نرگس... راستی یاد گل نرگس بخیر چقدر دلم برای عطر جاودانه اش تنگ شده٬ یادته صبح ۲۱ آذر قبل از بیرون رفتن از خونه بعد بوسیدن قرآن و توکل به اون خدای بزرگ٬ ریه هامون را از عطرش پر کردیم ٬ پُرِ پُر جوری که تا بعد از اومدن یلدای ناز هم عطرش در وجودمون حس می شد...

آره خوشبختم ٬ معلومه که خوشبختم ٬ مگه از دنیا چی می خوام ٬ نور عشق مهربونی و صفا ٬ خوب همه این ها را که دوبله هم دارم... با وجود تو و با وجود یلدایم باید بی انصاف باشم که بازم چیزی طلب کنم... راستی یادته همش از هم می پرسیدیم که چه شکلیه؟!   من که تجسم اون روزا یادم نیست ولی اینو خوب میدونم که به جز دلبر امروز نمی تونم تجسم دیگه ای برای یلدایم داشته باشم... به جز گرمای دستای کوچولوش و به جز باور مهربونی چشماش٬ نمی تونم چیز دیگه ای را تجسم کنم... تجسم اون روز و امروز و فردایم همین یلدای نازه همین دردونه من و همین عشق وجودمون... همین یلدایی که حسی خاص بهم میده حس بی نظیر بابا بودن... حس درک و حس عشق و حس شکر...

 يه حس شيرين به شيريني

.

.

.

خدای من سپاس...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

هوا این روزا خیلی گرمه به گرمای تابستون اون روزا٬ روزای بچگی روزای قلهک٬ روزای دوچرخه سواری و آویزون شدن به نرده تراس برای کندن شاتوت از درخت خونه همسایه... تابستون ها یا مشغول بازی های مشترک با خواهرم بودم و یا ساعت ها برای خودم با چیزهای ساده سرگرم بودم... یا داشتیم با پشتی و بالش خونه درست می کردیم و یا من به سراغ مجموعه ابزارها و وسایل بابا رفته بودم... یا یه وقتا چند ساعت روی پشت بوم برای خودم تو حال خودم مشغول بودم... بهم خیلی خوش میگذشت و شاید از همون موقع ها عاشق یه وقتا تنها بودن شدم... اون روزا از "پلی استیشن" و "گیم نت" و "بازی های کامپیوتری" خبری نبود ولی شور بچگی خیلی گرم تر از گرمای تیر ماه بود...  یادش بخیر اون روزا...

سال های بعد از اون سال های اول٬ بیشتر می رفتیم شمال٬ می رفتیم به یه روستای زیبا ٬ اونجا دیگه گرماش تنوع بیشتری داشت٬ توی خونه تو جنگل کنار رودخونه با بچه های خون گرمش٬ ماهیگیری و هزار و یک خاطره... ولی باز یه وقت ها هم سکوت را دوست داشتم٬ ساعت ها تنها توی حیاط بودن و با ساده ترین چیزا سرگرم شدن و لذت بردن... لذت بردن از گٍل بازی از شن بازی و ساختن خونه های چوبی که سقفش اونقدر بلند باشه تا بتونم توش مهمون هم دعوت کنم...

این روزا هوا خیلی گرم شده٬ درسته که تو این تابستون هنوز شاتوت نخوردم ولی لذیذتر از هر میوه ای توی این فصل٬ امسال یه هلو داشتم یه دلبرک نازی که فقط خدا میدونه چقدر دوسش دارم و باورم نمیشه که با یه چشم به هم زدن شاهد بازی های گرم و تابستونیش خواهم بود... خودم هنوز تو حال اون روزام ولی بابا شدم٬ بابای یلدا٬ بابایی که حاضره پا به پای دخترکش بازی کنه٬ گِل بازی شن بازی و آب بازی...

 

خدایا یلدایم را تا ابد در پناه خودت قرار بده...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |