همیشه سعی کردم برای همه آرزوهای خوب بکنم و حالا می خوام دستم را به سمتتون دراز کنم و بگم برام٬ برامون و برای سلامتی مادر عزیزم دعا کنید...
طاقت نیاوردم سکوت کنم در تلخ ترین روزهای تجربه شده زندگیم... خیلی وقت ها برام آرزو کردید که انشاالله پدر و مادرم صحیح و سلامت باشن و با مهربونی خاص دوستان بی نظیر این سرزمین آشنا هستم و حالا دلم ازتون یه دنیا انرژی می خواد...
التماس دعا...
پ ن: جمعه ۱۵ اردیبهشت سالروز تولد مادر عزیزمه و از خداوندگار قادر متعال می خوام صدامون را بشنوه و برای اولین بار مادر عزیزم در روز تولدش بهمون هدیه سلامتی و برخاستنش از ICU را بده...
بامداد شنبه 16 اردیبهشت 85
می دونم دوستان عزیز وبلاگی میان اینجا... خواهش می کنم به همون چند خط بالا بسنده کنین و از دعا غافل نشین. می خوام برای سبک شدن دلم توی سکوت شب یه چند خطی بنویسم و نمی خوام کسی با خوندنش ناراحت بشه...
قصه مامان عزیزم، قصه مامان فرح، قصه یه هفته تلخ، قصه بی خبری و دعا، قصه سخت ترین روزهای زندگیم...
خدایا دارم خفه می شم و به خاطر روحیه دادن به بابای عزیزم که همچون شمعی داره آب میشه، مجبورم خودخوری کنم. خدایا به خاطر یلدای نازم و همسر عزیزم مجبورم دلقک بازی در بیارم... خدایا به داد دلمون برس...
دکتر می ترسید عمل کنه، می گفت وضعیت ریه ها با هزارجور سابقه مریضی و آسم اصلا مناسب عمل نیست. دو سه روز سعی کرد خونریزی داخلی تحال را با استراحت و دارو مداوا کنه. دو روز بود که نشونه ای از خونریزی نبود و می گفت اگه تا 5 روز این روند ادامه داشته باشه دیگه خیالمون راحته و عمل منتفی شده...
یهو همه چیز به هم ریخت... دو ساعت قبلش دکتر گفته بود اوضاع خیلی خوبه و حالا توی چشمای ما نگاه می کرد و می گفت از این عمل می ترسم و فقط دعا کنین... مامانم نفس نفس می زد و می گفت "پسرم من طاقت همه چیز را دارم، نگران من نباش که فقط طاقت دیدن اشک های تو را ندارم" ، عمل خوب تموم شد. همه شاد بودیم... بچه ها رفتن شیرینی خریدن... توی بیمارستان ولوله ای به پا بود... ساعت 10 شب اومدیم خونه و هنوز وارد خونه نشده بودیم که زنگ زدن و خبر دادن که بی تاب منه و جوری سراغم را میگیره که کادر پرستاری ICU هم دنبالم می گردن تا بذارن برم پیشش... رفتم و تا حدود 1 بامداد پیشش بودم... مامانی عزیزم خوب بود. از عمل می پرسید و از همه عزیزانی که اومده بودن. با هم گپ زدیم. خاطره اون لحظات و اون یکی دو ساعت روی دلم حک شده... می گفت "این پرستارها بلد نبودن زاویه خوابیدنم را درست کنن برای همین گفتم تو بیایی..."، دروغ می گفت و دلش هوامو کرده بود... تر و خشکش کردم، بادش زدم و بوسیدمش ، تشنه بود و لباش و مرطوب کردم... آخ خدا که چه لحظاتی بود... خدایا تازه اونجا فهمیدم که چقدر دوسش دارم...
فردای عمل ریه ها خسته شدن و شروع کردن به نا مهری... مامانی عزیز من که محور زندگی هممونه رفت زیر دستگاه و حالا همش خوابه، معصوم و آروم... مامان فرح من در عین هوشیاری خوابه و مجبورن بیشتر به خواب فرو ببرنش تا تنفسش با دستگاه به خوبی انجام بشه...
گردنم را کج کردم و توی چشمای پزشک جراح نگاه کردم، می گم دکتر حال مامانم چطوره؟ بهش می گم دکتر متخصص ریه اومد و یه حرفایی زد و به هممون ریخت، توی چشمام نگاه میکنه و با دو دست صورتم را می گیره و میگه "الهی بمیرم برات"...
جمعه تولد مامان عزیزم بود. رفتم و بهش گفتم مامانی عزیزم، دخترت هم داره از کانادا میاد، خوب تو که دلت براش تنگ شده بود دیگه چرا اینطوری خودت را لوس کردی، پاشو دیگه که جای تو اینجا نیست، پاشو که دیگه داغونیم همه... شروع کرد به تکون خوردن و سعی برای حرف زدن... پرستار ICU اومد سراغم و میگه باهاش ارتباط برقرار نکن... آرامش و ریتم نرمالش را به هم می زنی... ولی مگه میشه!
مامانی پاشو دیگه
مامانی عزیزم پاشو و بیا توی خونه که دیگه دارم خفه میشم
مامانی بیا که بابا داره آب میشه. بابا خُرد شده و میگه بال هایم شکسته
مامانی تو را به همه مقدسات عالم قسم می دم که پاشو و بیا
مامانی خودت می دونی که خیلی باهات کار دارم
مامانی جهیزیه یاسمن و یلدا را باید درست کنی
مامانی یه یا علی بگو ، بگو و پا شو بیا ، بیا که فشار دیوارای این خونه داره خفمون میکنه
مامانی تو حق نداری پا نشی ، تو که فقط متعلق به خودت نیستی
خدایا حرف دلم را که می دونی، خدایا شونه هام و قلبم توان این آزمایش را نداره. خدای من به دادمون برس...