تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

دلم براش خیلی تنگ شده٬ خیلی وقته حس می کنم دلم براش تنگ شده٬ هردومون شادیم٬ خوشیم و با نشاط ولی خوب دلتنگی را چه میشه کرد. اون هم سرگرمه٬ اوضاع و احوالش هم بی نظیر و غیر قابل توصیف٬ درست مثل من... دلم برای اون روزهایی که بیشتر میدیدمش و اون هم بیشتر منو می دید تنگ شده٬ حس می کنم یه موقع ها دوست دارم دوتایی پیش هم باشیم. زندگی آدم عوض میشه به قول اون خدابیامرز مهربون حتی گروه خونی آدم هم عوض میشه و با گذر ایام و گذر عمر و وارد شدن به مراحل مختلف زندگی همه چیز تغییر میکنه و حتی آدم در کمال شادی و سرمستی از حال٬ یه وقتا دلش برای خاطرات قبل تنگ میشه٬ برای آدمای اون روزا برای خودش و همه خاطرات...

.

.

.

یه بار دیگه از کلوچه غافل شدیم و ایشون با بهترین زمانبندی و موقعیت سنجی به علایق ممنوعه دست پیدا کردن...

آغاز عمليات سري كلوچه

اواسط پروژه...

زمان دستگيري و لم دادن پيروزمندانه كلوچه خانم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

  • باز هم خوشحالی شکوفا شدن٬ باز هم نگرانی از زود بزرگ شدن٬ باز هم خوشحالی خنده های بیشتر٬ باز هم نگرانی واکسن٬ باز هم خوشحالی ماهی دیگر... چهار ماهگی کلوچه٬ یه کلوچه خوشمزه٬ یه میوه بهشتیِ رسیده و رسیده٬ باز هم نگرانی تب... نگرانی تب و مریض شدن جزیی و مظلوم شدن دلبر ناز٬ باز هم آرزوی شادی و سلامت برای یلدای ناز٬ آرزوی خوشبختی و سعادت...
  • یه کامنت٬ یه کامنت خاص٬ یه کامنت ویژه و ناب٬ یه کامنت که برای اولین بار درج شده٬ یه کامنت پر از عشق و دلتنگی٬ یه کامنت از عمه کلوچه٬ از کسی که عشق در صداش موج میزنه و می دونم اگه دخترکم را ببینه حتما می خورتش٬ یه کامنت که انتظارش را نداری٬ با دیدنش و کشف رمزش حس خاصی بهت دست میده. کامنت ها همه پر احساس و انرژی هستن و بعضی وقت ها بعضی هاشون غیر مترقبه و رویایی...
  • و البته یه کامنت هم بود که تایید نشد. شاید هم بد نبود تایید بشه. یه کامنت پر از حس دموکراسی... یه کامنت با آزادی بیان و البته بعدش با سانسور عدم تایید. کامنتی که طرف "عقده ای" خطابم کرده بود که همه بچه دارن و این کارها را نداره... راستی یعنی میشه آدم کلوچه به این خوشمزگی داشته باشه و به روی خودش نیاره. به روی خودش نیاره و بگه یه چیز عادیه و همه دارن؟! مگه میشه ٬ من نمی تونم باور کنم که کسی نتونه از دلبر وجودش لذت ببره و لذتش را نشون نده ٬ دلم سوخت برای کامنت گذاری که وقتش تلف شد با حضور در این سرا ٬ دلم برای وقتش سوخت و برای زمانی که صرف مرور این صفحه کرده. کاشکی یه روزی بتونم یه صفحه عمومی هم داشته باشم تا بلکه از خجالتش در بیام و چیزی بنویسم که به دردش بخوره... آخه اینجا که قرار نیست من مطالب علمی و اجتماعی بنویسم ٬ اینجا من می خوام همه حرف دلم را بزنم البته اگه بتونم. ولی دوست من٬ این را بدون که با "عقده" چیزی را نمی نویسم و در شرف ۳۰ سالگی تنها با حسی جدید که قبل از این ماه ها تجربه نشده بود می نویسم. می دونم بلد نیستم بنویسم و می دونم که ناراحت شدی که چرا وقتت تلف شد٬ ازت پوزش می خوام ولی باور کن که هدف نوشتنم برای دل تو نبود و برای دل خودم شروع کردم به نوشتن و تنها چیزی که در ابتدا برام قابل تجسم نبود این که دل نامه هایم سبب شود یک دنیا انرژی هم بگیرم یک دنیا دوستی ناشناخته و صمیمی و احساس پاک٬ به راستی تجسمی بر این همه انرژی نداشتم و البته هیچگاه فکر نمی کردم که وقتی از یلدایم می نویسم و فقط برای خودم می نویسم٬ کسی ناراحت شده و "عقده ای" خطابم کند... دوست عزیز در زندگی بلند پرواز نیستم و در حد گستره بالهای خودم به آنچه می خواستم رسیده ام٬ توکلم به خداوندگار یکتا بوده و از داده و نداده اش لذت برده ام. آنچه را در زندگی دوست دارم برای رسیدن و جذبش سعی می کنم و از آن نعمتی که دارم با تمام وجود لذت می برم. دوست عزیز٬ از وجود شیرین ترین کلوچه عالم لذت میبرم و با تمام وجود و عشقم شکر می کنم که چنین موهبتی دارم٬ هر چند این روال به مذاق تو خوش نیاید و وجود فرشته های الهی را در کانون خانه امری عادی و ساده قلمداد کنی...
  • یه مهمونی کوچیک با حضور چند تا مهمون خیلی گرم و صمیمی و دوست داشتنی٬ در منزل پدرم... اولین دیدار من با این عزیزان بود و حدودی شنیده بودم که گویا از هویت "بابای فردا" خبر دارند. اولین بار بود که رو در روی کسانی قرار می گرفتم که من و "بابای فردا" را می شناسند. کمی خجالت و کمی استرس و کنجکاوی نوع برخورد ایشان. می دونستند که در جمع خانواده به جز همسرم کسی از دل نامه های "بابای فردا" خبر ندارد. یه خورده گذشت تا یخمون آب شد و یواش یواش صحبت های وبلاگی و وبگردی به میان آمد. صحبت کلوچه و کشف ارتباطش با یلدا... دوستان بسیار گرم و دوست داشتنی بودند و حیف که به سوی هزاران کیلومتر آن طرف تر رهسپار شدند و رفتند...
  • در هفته قبل برای دومین بار خواب یکی از شیرین ترین دلبرکان وبلاگستان را دیدم... خواب شازده کوچولوی دوست داشتنی را که با چشمان براق و شیرین شیطنت های لطیفش در دل خیلی ها جا باز کرده... در خوابم همان تجسمی را که از این دردانه عزیز و خانواده اش داشتم٬ حس کردم... باز هم دوستش داشتم و خواهم داشت. (لینکی به آدرسش نمی گذارم چرا که شکی وجود ندارد که شیرین ترین دلبر وبلاگستان کیست!)

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

مامان فردا تا به خودش اومده دیده کلوچه خانم در یک اقدام شجاعانه رفتن سر کمد لباس و اون لباس آبیه که مثلا مال تابستون بوده را در آوردند و پوشیدن...

آخه فسقلي كي به تو گفته بشيني ؟!

قضیه داشت بیخ پیدا می کرد و شاید با این روش بازی های دلبرانه چیزی از لباس برای تابستون نمی موند که رسیدم. ميگم بابايي اين لباس بزرگه برات و تازه تو بايد از ماماني اجازه بگيري ، مي پره تو حرفم و ميگه بابايي من دخترم ، لباس لختي دوست دارم... البته کلوچه خوشمزه ما طی این ماجرا برای اولین بار و آخرین بار تا یکی دو ماه بعد با احتیاط کامل و براي چند ثانيه نشستن...

اي فداي اون چشماي شيطونت بشم...

من عاشق شیطنت و برق توی چشماشم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

مهم نیست که اسمش چی باشه. سیزده بدر باشه یا روز طبیعت. مهم اینه که همه باید با هم باشن. خوبیش اینه که مثل لحظه سال تحویل می مونه و همه خانواده دور هم دیگه جمع میشن. مهم نیست که یه چند سالیه سعی دارن اسم اصلیش را عوض کنن٬ باشه اصلا ما هم میگیم روز طبیعت٬ چه فرقی داره... مهم اینه که باید رفت کنار رودخونه و پاها را گذاشت توی آب٬ باید رفت کنار سبزه زار٬ زیر سایه درخت های یه پارک بزرگ٬ باید رفت کوه٬ باید رفت دشت٬ باید یه عالمه کاهو برداشت و برد٬ باید لوبیا پلو پخت و رفت٬ باید آش رشته بار گذاشت٬ باید جوجه کباب درست کرد٬ باید رفت به یه روستای زیبا به عمق جنگل... سیزده بدر باید همه وایسیم و وسطی بازی کنیم٬ آره والیبال هم می چسبه ولی خوب کلوچه ها وسطی را بیشتر دوست دارن...

سیزده بدر باید سبزه گره زد٬ باید هزارتا آرزو کرد٬ باید نشست و امید داشت که حتما اون آرزوهای قشنگمون قبل از سیزده بدر بعدی برآورده بشه. سیزده بدر باید نفس کشید٬ یه نفس عمیق که نه فقط ریه ها بلکه همه وجود پر بشه از اکسیژن٬ سیزده بدر باید همه اون تیرگی ها را به آب سپرد تا بشوره و ببره٬ سیزده بدر باید اون یه ذره زردی های باقی مونده را که آتیش چهارشنبه سوری حریفشون نشده را هم داد به آب پاک تا با مهربونی اون ها را هم بشوره و ببره...

سیزده بدر باید برای اون یه عالمه انرژی سال جدید برنامه ریزی کرد و برای کل سال تقسیمشون کرد. سیزده بدر باید برای طبیعت زیبایی که میزبانمون بوده٬ مهمونای خوبی باشیم. سیزده بدر جلوی درختای بلند٬ جلوی سبزه زار زیبا٬ جلوی اون رودخونه پر آب و جلوی همه جلوه های زیبای خدایی باید رو سفید بشیم و بعدش از طبیعت رویایی بخواهیم تا برامون دعا کنه که اون آرزوی لحظه سبزه گره زدن برآورده بشه.

راستی یعنی ما تونستیم در سیزده بدر امسال همه این کارها را بکنیم٬ راستی آرزویی کردیم؟!  ببینم توی اون طبیعت بی نظیر آیا رو سفید بودیم؟!

 

 

سیزده بدر را دوست دارم

نوروز و چهارشنبه سوری را هم دوست دارم

غنچه و شکوفه و کلوچه را هم دوست دارم... خیلی زیاد٬ یه عالمه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

غنچه نوروزی ، همونی كه با چشمانی براق نظاره گر هفت سین عید است.

 

غنچه نوروزی ، همونی كه چون گلبرگ های نو شكفته ، پاك و دلربا است.

 

 

غنچه نوروزی ، همونی كه به لطافت شكوفه سیبه.

 

 

غنچه نوروزی ، همون لاله توی یه دل پیر و عاشق.

 

غنچه نوروزی ، همونی كه خواب و بیدارش ، مست و هوشیارش ، معشوقِ یه چندتا دل عاشقه.

 

غنچه نوروزی ، همون غنچه سپید و لطیف ، همون كه معصومیتش فقط مثل غنچه نوروزی است.

 

غنچه نوروزی ، همون كه به شكوفا شدن می اندیشه و به فردا نگاه میكنه.

 

 

خدایا، خدای من، غنچه زیبای زندگیم را شكوفا و سعادتمند كن...

آمین

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

آسمون آبيِ آبي بود... هوا تميزِ تميز... ابرها سفيدِ سفيد... نور خورشيد درخشانِ درخشان... كوه ها نزديك تر شده بودند و حال و هواي بهار بعد از يكي دو روز باراني به خوبي در بازار و سر پل تجريش حس مي شد. حال و هواي يه عيد بي نظير ، يه بهار بي نظير و يه كلوچه خوشمزه ، حال و هواي همه زيبايي ها و همه پاكي ها ، اين روزها به خوبي حس ميشه. حال و هواي بابا شدن و عشق و اميد و هزاران رويا...

 یه غنچه ناز بهارییه گنجشک ناز بهارییه ماهی ناز بهارییه آسمون آبی بهارییه دلبرک ناز بهاری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

یازده سال پیش ٬ هشتم فروردین سال هفتاد و چهار ٬ حدود ساعت ۱۰صبح ٬ بیمارستان مهراد تهران٬ برای اولین بار دچار تجربه ای جدید و حسی رویایی شدم... حدود بعد از ظهر بود که تونستم از مدرسه زودتر راهی شده و بعد از خرید یک خرس پاندا که تقریبا چندین برابر "سروش" عزیزم بود به بیمارستان رفتم تا ببینم کدام فرشته زیبایی است که مرا به مقام دایی شدن رسانده. سروش عزیزم پای بر خاک کره خاکی نهاده بود. سروشم همه را عاشق خودش کرده بود و تا به امروز هم جایگاهی بی نظیر در دل و خاطره من و بقیه عزیزانم دارد. مدتی گذشت و من شدم بوآااددی سروش و این دلبرک تمام وجودم را تسخیر کرد. امروز تولد دایی شدن "بابای فردا" و تولد دلبرکی ۱۱ ساله است. دلبرکی که امروز نیم کره آن طرف تر با قد و بالایی بلند ، خیلی بلندتر از پاندای آن روزها ، منتظر تماس و پیام و گپ زدن با ماست.

چهار سال قبل... آغاز مرحله جديد زندگي در كانادا

عزیزکم تولدت مبارک

تابستان 84 - 2005 شهر كلگري

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

یلدای من خیلی بزرگ شده ، نمی دونم تغییر سال اثری داشته ، نمی دونم گذر از سه ماهگی اثر داشته و یا حضور چند روزه من در تعطیلات و توی خونه باعث شده تا بزرگ شدن دختركم به چشمم بیاد...

امروز صدمین روز زندگی لپ لپی بود و هربار كه نگاهش می كردم حس می كردم كلوچه كاملا بزرگ شده و از حالت نوزادی و نی نی بودن خارج شده... خیلی شیرین شده و با چشمهاش حرف میزنه باهامون، برامون آواز می خونه و با سر و صدا و دست و پا زدن دلمون را می بره... ولی 100 روز گذشت، نمی خوام نی نی نازی كه من عاشقانه منتظرش بودم، در یه چشم به هم زدن بزرگ بشه. تا حالا چند بار ترسیدم و امروز هم از سرعت حركت زمان و بزرگ شدنش باز ترسیدم، هرچند كه روز به روز شیرین و خوشمزه تر میشه ولی باز هم ترسیدم.

 

دختركم توی خونه مادربزرگ یه سفره هفت سین برای خود خودش داره و هفت سین كوچولوش هم مثل خودش شیرین و دلبرانه است. ولی از حالا هیجان هفت سین سال دیگه را دارم، هفت سین سال دیگه را باید جز به جز براش توضیح بدیم و تعریف كنیم و ازش كمك بگیریم... برای سال دیگه و سال های بعدش هیجان دارم تا هر سال در كنار شكوفه های زیبای "به ژاپنی" از یلدای نازم عكس بگیرم و با عكس امسال مقایسه كنم. دلم می خواد عكس صدمین روز تولد یلدای ناز در كنار غنچه های ارغوانی را با عكس صدمین سال تولدش مقایسه كنم... ولی دلم نمی خواد ایام زود بگذره و دلم می خواد هر یه ثانیه در كنار دختركم برام به اندازه صدها سال طول بكشه... آره دلم می خواد ایام مزه مزه كردن طعم میوه بهشتی برام ابدی باشه... ابدی و صدها سال...

 

آخ كلوچه من...لپ لپ خانم...

باز هم رفته توي دل... 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

بچگی ها منتظر اومدن عید و اومدن عمو نوروز بودم. هر سال عمو نوروز برامون هدیه ای ناب و غیر منتظره می آورد. یكی دو سالی هم با واسطه مامان و بابا و از قبل، عمو نوروز پیغام می فرستاد و نظرمون را می پرسید. خلاصه همیشه بعد از سال تحویل با هیجان شروع می كردیم به گشتن و جستجوی داخل خونه و همه سوراخ سُمبه را می گشیم تا اینكه هدیه عمو نوروز را پیدا كنیم. كوچیك تر كه بودیم با وجود هیجان از هدیه عمو نوروز، ولی از تجسم حضورش در خونمون و دور از چشم ماها یه خورده می ترسیدیم، خواهرم ترس را حتی نشون هم میداد و من سعی می كردم مخفی كنم اون ترس حس حضور یه غریبه مهربون را... حتی یه بار توی اون خونه قدیمی قلهك و درست در شب عید حس كردم سایه حركت عمو نوروز را هم دیدم و راستی راستی كه از این پیرمرد ناشناس دوست داشتنی ترسیده بودم...

بزرگ تر كه شده بودیم، با یكی دوتا از بچه های فامیل درباره اش حرف می زدیم و دو به شك بودیم كه آیا عمو نوروز حقیقی است یا فقط یه سمبل ساخته رویا هاست و شك داشتیم هدیه های نوروزی دست پخت مامان و بابا است و یا...

 

امسال و در نوروز زیبای زندگیم وجود عمو نوروز را حس كردم، دوباره آمده بود و بعد از چند سالی كه بهم سر نزده بود، ثابت كرد فراموشم نكرده بوده و فقط در تدارك بوده... عمو نوروز هدیه ای برام آورد كه شاید از خودم پیغامش را گرفته بود و فقط زمانی را صرف كرد تا برام سنگ تموم بذاره... عمو نوروز برام هدیه ای آورد كه در دلم جا بشه، چشمم را روشن كنه، گوشم را نوازش بده، روحم را جلا بده و خلاصه با عشقش همه وجودم را تسخیر كنه...

نوروز امسال عمو نوروز برام "یلدا" را آورد و اینقدر از هدیه اخیر هیجان زده بود كه حتی حاضر نشد مخفیش كنه تا بعد از تحویل سال برم و دنبالش بگردم. حتی حاضر نشد تا عید هم صبر كنه و بعد از اینكه دید هدیه آماده است، با هیجان و بدون تلف كردن حتی یك ثانیه اون را فرستاد، عمو نوروز "یلدا" را فرستاد و باز در شب عید هم به خونمون اومد ولی این بار هدیه ای نداشت و فقط اومده بود تا با گرمای عشقی كه از هدیه جاودانه اش در خونه كوچیكمون به وجود اومده، دست های پیرش را گرم كنه و كمی خستگی در كنه.

.

.

.

خدایا خیلی دوستت دارم... خدایا پارسال "یلدا" را از تو خواستم و امسال سعادت "یلدا" را می خواهم.

.

.

.

نوروز آینده و نوروزهای بعدی و تا سالیان سال یلدای من منتظر حضورش خواهد بود. منتظر عمو نوروز پیر و دوست داشتنی...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |