1- بهم ميگه امروز در حين كيك درست كردن يهو به يادت افتادم و دلم برات ضعف رفت... ميگم خوب چرا و چي شد كه يادم افتادي؟ ميگه نميدونم چرا و دلم يهو برات ضعف رفت... ميگم خوب مگه ياد خاطره خاصي افتادي... ميگه خوب دلم ضعف رفت ديگه نمي دونم چرا... و درست در همين لحظه اشك توي چشماش حلقه ميزنه...
خدايا با اومدن دختركم حلقه اتصالمون محكمتر شده و البته اين حلقه جديد و كوچولو كمي هم بين دو حلقه قبلي قرار گرفته... خدايا من عاشق اين حلقه ها و اتصالشون و ارتباطشونم... تازگي ها يه وقت هايي دلم براش تنگ ميشه شايد همون حسي كه اونم امروز دچارش شده بود.
2- كلوچه تازگي ها ماماني شده و يا بايد توي دل "مامان فردا" باشه و يا اينكه ماماني را ببينه... يكي دو شبه كه حتي يه لحظاتي وجود بابايي را هم دوست نداره و فقط و فقط ماماني بايد باشه. مي دونم نبايد اينطوري عادت بكنه كه هم براي خودش سخت خواهد بود و هم براي مهربون مامانش.
3- هر روز صبح هوا تاريكه و من از خونه ميزنم بيرون ولي امروز مي تونستم بيشتر خونه باشم... از سپيده دم كلوچه ناز و شيرينم اومد پيشم خوابيد و با هم خنديديم، نرمش كرديم، لپ لپ بازي كرديم و آغووم آغوووم گفتيم. اينقدر شيطوني كرديم كه ماماني را هم بيدار كرديم... آخرش هم حدود نيم ساعت دير رسيدم...
4- سروشم بهم ميگه: "دايي مي دوني براي وقتي اومديم ايران چه آرزوهايي دارم؟"... ميگم چي دايي، بگو عزيزم... ميگه: "دلم ميخواد يه صندلي بذارم جلوت و روبروي تو بشينم و تو موهامو برام شونه كني مثل اون موقع ها"... بعدش ميگه: "دايي بايد قول بدي اول همه يلدا را بدي بغل من، بهم قول ميدي دايي؟" ، بعد ميگه: "ولي نه من دلم ميخواد قبل از همه خودت را بغل كنم"... آخرش هم ميگه: "دايي دلم از اون دوغ هايي ميخواد كه توي شيشه خودش ميخورديم، توي جاده..." سروشم فقط يازده سالشه ولي يه دنيا مهربوني و صفا داره، سروشم چهارساله كه رفته يه نيم كره اونورتر ولي همه خاطراتش را دوست داره مرور كنه و يادش باشه و نمي خواد گذر زمان خاطره ها را كمرنگ كنه...
5- توي پست قبلي يه لينك گذاشته بودم تا شايد با سر زدن و امضا كردن اون، يكي پيدا بشه و اون امضاها را ببينه و كاري بكنه، كاري كنه كه زندگي درختاي زيباي پارك لويزان همچنان ادامه داشته باشه... خدا كنه يكي پيداش بشه...
هنوزم ميشه به اين لينك سر زد و فرياد زد كه آهاي آدم بزرگا چي كار دارين با درخت هاي ما... خدا خودش اون درخت ها را بهمون هديه داده...
6- شايد ديگه كامنت دوني را ببندم...
آخه من براي دل خودم ميخوام بنويسم...
ولي اگه ببندم اون همه گرما و محبت و انرژي چطوري بهم برسه؟...
اگر هم نبندم كه خوب ميشه مثل پست قبلي...
شايدم ثبت مستقيم كامنت ها را ببندم و تاييديه را فعال كنم...
نمي دونم چي كار كنم...
نيازي نمي بينم كه كيش و آيين و اعتقاداتم را بيان كنم...
فقط مي دونم كه اومدم اينجا كه از دل بنويسم قصه عشق و زندگي را...