دیشب یهو یاد تابستون بچگی هام افتادم. اون موقع ها سه ماه تابستون می رفتیم شمال و اونجا بودیم و حسابی کیف می کردیم... بابام آخر هفته ها میومد و چقدر هیجان داشتیم من و خواهرم برای بعد از ظهر پنجشنبه که بابوچی* میومد. الان دیگه شاید عید به عید بتونیم بریم که اون هم خیلی کم و محدود شده... یادش بخیر یه خونه کوچولو توی یه روستای جنگلی وسط شالیزارهای برنج، که از کنج به کنج فضای اون خونه خاطره دارم و در زمان ساختش پا به پای بابام حضور داشتم.

دیشب توی مسیر خونه وقتی رفتم تا خریدی بکنم ٬ توی اون سرما و برفِ نم نمک دیدم چند نفر آتیش روشن کردن و دورش جمع شدن. اون بوی دود هیزم و سرمای هوا و بخاری که از دهنم میومد منو برد به خاطرات بچگی و راستی که چقدر با صفا بود اون سال ها و اون روستای زیبا... حدود بیست سال پیش هر وقت غروب ها توی کوچه پس کوچه ها و بین خونه ها و کنار رودخونه وسط دِه راه میرفتیم بوی نون تازه از تک تک خونه ها میومد٬ بوی شیرینی های محلی و بعضی جاها بوی شیر داغ که داشتن روی آتیش و وسط حیاط می جوشوندنش... اون وقت ها هیچکدوم خونه ها دیوار نداشتن و فقط با چپَر* از هم جدا میشدن... هوا که گرگ و میش میشد گله های گاو و گوسفند از جنگل بر میگشتن و اگه از یه ارتفاع بالا به دِه نگاه می کردی بی نظیر بود اون صحنه دود و مه و نور آتیش... اردک ها و غاز ها هم از کنار رودخونه٬ دسته به دسته بر میگشتن به خونه هاشون.

اون سر و صدا اون عطر نون تازه و بوی آتیش و بارونی که اکثرا توی همه ماه های سال توی رَزکه* میومد٬ یه دنیا خاطره برام داشته و داره و حیف که دیگه همه جا زندگی ها مدرن شدن... سال های اخیر وقتی میرم اونجا دیگه خبری از خاطرات قدیم و بافت اصیلش نیست. خونه های دو و سه طبقه، دیوار های سیمانی بلند دور حیاط ها و حذف بوی نون و شیر داغ و آتیش در كل روستا... حتی انگار مرغ و خروس ها هم كمتر شدن و خبری از گله هایی كه غروب از جنگل بر میگشت نیست دیگه. شالیزار های برنج تبدیل به خونه های كوچیك و بزرگ داره میشه و جالب اینكه به جای اون سر و صداهای قبلی، تازگی ها صدای كانال های ماهواره ای میاد از خونه ها. بالاخره مردم با صفای این روستای سرسبز هم دوست دارن امروزی بشن دیگه ولی واقعا افسوس كه اون بافت قدیمی دیگه از بین رفته. خدا كنه یلدای من حداقل یه خورده از اصالت قدیمی اونجا را ببینه تا بتونیم توی اون طبیعت و دشت های زیبا با خانم خانم ها بازی كنیم و بدویم و یلدا با دیدن یه بره كوچولو وایسه و بگه آااپوو....
پی نوشت:
* بابوچی: یه وقت ها من و خواهرم به جای "بابا" گفتن از واژه "بابوچی" استفاده می كردیم كه شاید هم برای لوس كردن خودمون و هم برای دلبری پیش بابایی این كار را می كردیم.
* چپر: دیوار های كوتاهی بود كه با سرشاخه های خشك و نازك درختان٬ دور و بر حياط خونه درست میكردن.
* رزكه: اسم همون روستای زیبا در دامنه جنگل های سر سبز شمال، همون جنگل هایی كه الان بیشتر دارن شبیه دشت میشن و یواش یواش از اون درختای كهن دیگه خبری نیست.