تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

خوشگل خانم عاشق حموم کردنه و حتی اگه از یه چیزی خیلی هم دلخور باشه٬ تا ببریمش توی حموم و زیر آب گرم٬ ساکت و آروم میشه و تا وقتی که زیر آب حضور دارن ایشون دیگه اصلا نمیشه صدای این کلوچه خوشمزه را شنید.

كلوچه توي حموم

بعضي ها ميگن هرشب بايد فرشته كوچولو ها را حموم كرد... بعضي ها ميگن هفته اي يك بار تا پوستشون خشك و حساس نشه... بعضي ها ميگن هر شب با آب خالي و هر چند روز يه بار حموم كامل... بعضي ها ميگن....... من و مامان فردا ديديم همه نظرات درسته ولي خوب اختلاف هم وجود داره و خلاصه ما كلوچمون را هر دو شب در ميان ميبريمشون حمام و از اون حمام هاي حسابي كه دلبرك حسابي كيف هم ميكنه و بعدش به يه خواب عميق ميره

آخراي حموم و توي دل ماماني

*** ديروز بالاخره كلوچه خانم براي بابايي هم ايميل زد، قبلا براي خيلي ها ايميل زده بود حتي قبل از به دنيا اومدنش براي مامان بزرگ ٬ بابا بزرگ ، خاله دايي عمه و مهربون مامانش و ديروز بالاخره براي بابايي هم يه ايميل دلبرانه زد و بابايي وقتي سر كار اين ايميل را خوند ، از خود بيخود شده بود. توي اون لحظه باباي فردا دوتا بال بزرگ در آورده بود و دوست داشت فرياد بزنه و با صداي بلند متن اولين ايميل دختركش را براي همه آدم هاي خوب دنيا بخونه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیشب یهو یاد تابستون بچگی هام افتادم. اون موقع ها سه ماه تابستون می رفتیم شمال و اونجا بودیم و حسابی کیف می کردیم... بابام آخر هفته ها میومد و چقدر هیجان داشتیم من و خواهرم برای بعد از ظهر پنجشنبه که بابوچی* میومد. الان دیگه شاید عید به عید بتونیم بریم که اون هم خیلی کم و محدود شده... یادش بخیر یه خونه کوچولو توی یه روستای جنگلی وسط شالیزارهای برنج، که از کنج به کنج فضای اون خونه خاطره دارم و در زمان ساختش پا به پای بابام حضور داشتم.

همون روستاي زيباي وسط ده

دیشب توی مسیر خونه وقتی رفتم تا خریدی بکنم ٬ توی اون سرما و برفِ نم نمک دیدم چند نفر آتیش روشن کردن و دورش جمع شدن. اون بوی دود هیزم و سرمای هوا و بخاری که از دهنم میومد منو برد به خاطرات بچگی و راستی که چقدر با صفا بود اون سال ها و اون روستای زیبا... حدود بیست سال پیش هر وقت غروب ها توی کوچه پس کوچه ها و بین خونه ها و کنار رودخونه وسط دِه راه میرفتیم بوی نون تازه از تک تک خونه ها میومد٬ بوی شیرینی های محلی و بعضی جاها بوی شیر داغ که داشتن روی آتیش و وسط حیاط می جوشوندنش... اون وقت ها هیچکدوم خونه ها دیوار نداشتن و فقط با چپَر* از هم جدا میشدن... هوا که گرگ و میش میشد گله های گاو و گوسفند از جنگل بر میگشتن و اگه از یه ارتفاع بالا به دِه نگاه می کردی بی نظیر بود اون صحنه دود و مه و نور آتیش... اردک ها و غاز ها هم از کنار رودخونه٬ دسته به دسته بر میگشتن به خونه هاشون.

رودخونه كوچيك وسط ده

اون سر و صدا اون عطر نون تازه و بوی آتیش و بارونی که اکثرا توی همه ماه های سال توی رَزکه* میومد٬ یه دنیا خاطره برام داشته و داره و حیف که دیگه همه جا زندگی ها مدرن شدن... سال های اخیر وقتی میرم اونجا دیگه خبری از خاطرات قدیم و بافت اصیلش نیست. خونه های دو و سه طبقه، دیوار های سیمانی بلند دور حیاط ها و حذف بوی نون و شیر داغ و آتیش در كل روستا... حتی انگار مرغ و خروس ها هم كمتر شدن و خبری از گله هایی كه غروب از جنگل بر میگشت نیست دیگه. شالیزار های برنج تبدیل به خونه های كوچیك و بزرگ داره میشه و جالب اینكه به جای اون سر و صداهای قبلی، تازگی ها صدای كانال های ماهواره ای میاد از خونه ها. بالاخره مردم با صفای این روستای سرسبز هم دوست دارن امروزی بشن دیگه ولی واقعا افسوس كه اون بافت قدیمی دیگه از بین رفته. خدا كنه یلدای من حداقل یه خورده از اصالت قدیمی اونجا را ببینه تا بتونیم توی اون طبیعت و دشت های زیبا با خانم خانم ها بازی كنیم و بدویم و یلدا با دیدن یه بره كوچولو وایسه و بگه آااپوو....

  

پی نوشت:

* بابوچی: یه وقت ها من و خواهرم به جای "بابا" گفتن از واژه "بابوچی"  استفاده می كردیم كه شاید هم برای لوس كردن خودمون و هم برای دلبری پیش بابایی این كار را می كردیم.

* چپر: دیوار های كوتاهی بود كه با سرشاخه های خشك و نازك درختان٬ دور و بر حياط خونه درست میكردن.

* رزكه: اسم همون روستای زیبا در دامنه جنگل های سر سبز شمال، همون جنگل هایی كه الان بیشتر دارن شبیه دشت میشن و یواش یواش از اون درختای كهن دیگه خبری نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

یادش بخیر چه هیجان و استرس شیرینی بود، پیش از ساعت شش صبح بیدار شده بودیم، ناخودآگاه و آگاهانه همش دعا میكردیم ولی نگرانی هم داشتیم كه خوب طبیعیه... یادش بخیر رفتیم به استقبالش و با یه دنیا عشق با طنازی و دلربایی، نرم و لطیف اومدش... یادش بخیر ساعت 10:15 روز 21 آذر... درست یه ماه گذشت و اون عسلكی كه من دیوونشم الان یه ماهه شده...

نازدونه دلم و همه عشق وجودم یه ماهه كه داره فقط و فقط دلبری میكنه، انرژی میده و عشق میگیره. چه حس قشنگیه چه دنیای زیباییه چه خدای شاهكاریه... درست وقتی دارم مینویسم صدای مهربون مامان فردا میاد كه داره با كلوچه خوشمزش عشق بازی میكنه و با ریز خنده های دلبرك از خود بیخود میشه دو روزه كه تا مامانی به دختركش می گه "لپ لپ" ، كلوچه می خنده.

یاد تك تك اون لحظات بخیر و حتی یاد اون دوران انتظار هم بخیر ... یادش بخیر كه اون موقع ها به نظر زمان سخت می گذشت ولی حالا میبینم خیلی وقته اون ایام سپری شده.

دختركم یه ماهه شد و نباید بگم امروز تولد یك ماهگی یلداست، بلكه به راستی كه امروز تولد یك ماهگی من و مهربون مامان یلداست...

 این هم چند تا عکس از کلوچه خانم با پسونکشون:

آماده براي رفتن به خونه بابابزرگموهاي تن تني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

وای باورم نمیشه... از سر كار اومدم خونه و خواب بود و بعد از یك ساعت كه می خواست بیدار بشه طبق معمول هر شب خودم رفتم پیشش و بغلش كردم تا با كمی ورزش و چلوندن و خلاصه عشق بازی، كلوچه خانم را سر حال بیارم... مثل دیشب و مثل هر شب باهاش شروع كردم به حرف زدن و باورم نمیشه كه برای اولین بار و هوشیارانه بهم خندید...

یلدای من درست دو شب مونده به یك ماهه شدنش به حرفا و صدام گوش داد و بهم لبخند زد. وای به خدا باورم نمیشه... سریع مامان فردا را صدا كردم و او هم گفت كه امروز چندین بار این صحنه های جاودانه را دیده. آخ كه چه حالیم الان كه درست حدود 3 تا 4 دقیقه از اون لحظه میگذره. یه چند روزی بود كه نگاه هاش معنی پیدا كرده بود و به چشمامون خیره میشد ولی اینكه بشناسه و لبخند بزنه دیگه چیز دیگه ای بود. وای كه چه هدیه نابی داد بهم دختركم.

خدای من لبخندش را همیشگی كن... خدایا دختركم همیشه دلش شاد باشه... خدایا هرچی خوبی سراغ داری براش تدارك ببین... خدایا...

 

كلوچه در خواب 

امشب بعد از توصیه خیلی از دور و بری ها و نظر یكی دوتا پزشك و یه چند تا كتاب به خصوص بنیامین اسپاك و با مطالعه سایت های اینترنی مختلف، بالاخره من كوتاه اومدم راضی شدم برای دلبر بابا پسونك بگیرم كه اولین تجربه كلوچه هم بلافاصله بعد از خندیدنش به بابایی بود و اینقدر با مزه شده بود وقتی با ولع تمام به پسونكش مك میزد. من و مامان فردا هم از طرفی مرده بودیم از خنده و از طرف ديگر دلمون حسابی ضعف رفته بود و اومدم سریع این دو رخداد شیرینمون را ثبت كنم و بعد برم سراغش كه هر دومون دلتنگیم.

 

اولين تجربه پسونك

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

آخ که چقدر دلم برای این خونه مجازی و همسایه های مهربون این سرا تنگ شده. شنیده بودم بعد از به دنیا اومدن فرشته کوچولو ها٬ تمام برنامه های آدم عوض میشه ولی باور نمی کردم... در دو هفته اول بعد از تولد شیرین عسلکم٬ تقریبا توی اداره کار تعطیل بود و من فقط در حس و حال دخترکم... هفته سوم دیگه سعی کردم به کارهای اداری برسم که شبیه به کوهی دست نیافتنی بود و خلاصه از انجام فعالیت های شیرین وبگردی دور شدم و حالا باید سعی کنم برای هفته های بعد برنامه ریزی بهتری داشته باشم.

کلوچه خانم ما هم داره یواش یواش یه تغییراتی می کنه. مثلا بعضی شب ها تا صبح دوست نداره بخوابه و خب تازه دوست داره همه هم بیدار باشن٬ آخه ایشون اصلا تنهایی و تاریکی را دوست ندارن دیگه... دیگه اینکه نگاه های عمیق تر و جذاب تری پیدا کرده٬ وقتی باهاشون حرف میزنیم تقریبا رفلکس نشون میدن. رنگ چشم هاي گرد و قشنگش هم داره تقريبا قهوه اي ميشه و موهاي ناز نازيش هم نسبت به روزهاي قبل كمي روشن شده و خلاصه کلی دلبری...

دیروز فرشته کوچولوی یکی از دوستام بعد از صبر فراوان و در انتظار گذاشتن مامان باباش که از ۸ صبح در بیمارستان بودن بالاخره دکتر عزیزش را مجاب کرد که به روش سزارین و در ساعت ۱۰ شب به دنیا بیاد. جالب اینکه دیروز آخرین تاریخی بود که دکتر برای تولد طبیعی این خانم کوچولو پیش بینی کرده بود ولی گویا تنبل خانم فسقلی خیلی جاشون راحت بود و دوست داشتن با ناز و عشوه گری بیشتری بیان به دنياي آدم بزرگ ها... به علیرضای عزیز و همسر گرامیش تولد این شازده کوچولو و بابا و مامان شدنشون را تبریک می گم... البته هر چند که می دونم جز خوانندگان این سرای مجازی نیستند.

این هم چند تا از عکس های دلبر بابا و همه عشق وجود من و مامان فردا

هفته چهارم

تو دل بابا

شيرين عسل

كپل چه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

فردا درست میشه دو هفته و چقدر زود گذشت این مدت. دو هفته پیش بود که برای اولین بار کلوچه خوشمزمون را دیدم و عاشقش شدم و حالا دیگه دیوونشم. چقدر زمان زود میگذره... اصلا این سرعتش را دوست ندارم، اصلا دلم نمی خواد یه چشم به هم بزنم ببینم دخترکم بزرگ شده، دوست دارم تو هر لحظه بیشتر و بیشتر حسش کنم و اون لحظات شیرین را توی ذهنم تا ابد حک کنم.

 

یازده روز بعد دیدن مامانی و بابایی

 

ولی راستی برای "مامان فردا" ایام چطوری گذشته... طفلکی خیلی خسته است... ولی اون عشق مادری نمیذاره صداش در بیاد، خم به ابرو نمیاره و یه وقت هایی که دورادور نگاش می کنم می بینم که در اوج بی خوابی و خستگی، باز هم داره با مهربونی و عشق، عسلک را تر و خشک میکنه. راستی که مادر، فرشته ایست بی نظیر و خدا تا تونسته بهش عشق داده و نور داده و انرژی. یعنی واقعا من ِ بابا یا هر بابایی می تونیم یه سر سوزن مثل مادر، مثل "مهربون مامان فردا" یا مثل هر مامان دیگه ای عمل کنیم... فکر نکنم.

 

بعد از یه حموم حسابی

 

شب ها تا مطمئن نشه که دخترکمون آروم آروم خوابیده نمی خوابه و درست تا می خوابه اون شیطون بلا پا میشه، انگاری طاقت خوابیدن مامانش را نداره و دوست داره مامانی همش نگاش کنه... دلبرک تا مامانش باهاشه و نگاش میکنه، معصومانه خوابه و آرومه...

 

قبل از رفتن خونه بابابزرگ

.

.

خدایا عاشق عشقی ام که بین مامانی و دلبرکش قرار دادی... خدایا گرمای این عشق همه خونه و همه وجود منم فرا گرفته... خدایا جاودانه کن این عشق رویایی را...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |