



اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.
خدای من سپاس٬ سپاس از زندگی٬ سپاس از عشق٬ سپاس از تولد٬ سپاس از دوستی٬ سپاس از لحظه لحظه ای که برامون خلق می کنی و سپاس از مقام پدر شدن...



باز مرور کردم که [به آرامي آغاز به مردن ميکني]
[ اگر رنگهای متفاوت به تن نکني]
اما به راستی که پوشیدن رنگهای رنگین را تنها و تنها آن خالق بی نظیر پاییز باید به ما بیاموزد.
باز رفتیم وزوا٬ دره ای بی نظیر در شمال دربند... اولین بار بود که کلوچه خانم هم آمدند و اولین بار بود که من پاییز وزوا را تجربه می کردم.
ترکیب برگ و سنگ ٬ ابر و آب ٬ درخت و آن کوهساران بی نظیر بود.
به سادگی و با لذت تشعشعات او را می شد لمس نمود...
نگاهش به آذرماه را دوست داشتم... تعلق خاطر خاصی داشت. تمام مسیر رفت را خودش آمد دست در دست بابا و بابابزرگ. خیلی چسبید... 
حس میکنم او اهل قلم بر دست گرفتن و آذین بندی بوم نقاشی هم هست: 
شاید اگر صدایش هم می کردم٬ نمی شنید او تنها صدای لعاب گونه نجوای رنگ ها را دوست می داشت
بیش از ده عکس از این زاویه گرفتم و باز حس می کنم نه تنها سیر نشده ام٬ حق مطلب را هم ادا نکردم... 
با آرامش تمام بعد از جذب یک دنیا انرژی٬ در حال شنیدن قصه های نرم بابابزرگ در کنار او خوابید...