نصفه های شب بود٬ درست نمی دونم دو و نیم ٬ ۳ شاید هم دیرتر... کلوچه خانم بیدار شده بود و بد خواب. کولر روشن بود ولی انگاری هوا اصلا جریان نداشت. دلبرک هم فقط گریه می کرد و کلافه بود... طبق معمول مهربون مامان فردا مشغول سر و سامان دادن به اوضاع شد و من غرق خواب اما با کمی هوشیاری نسبت به دور و بر... مامانی اَم میخوری؟!... نَع... مامانی می آیی تو دلم بخوابی؟!... نَع... مامانی جاییت درد میکنه؟!... نَع... مامانی برات اَم تو شیشه درست کنم؟!... نَع نَع نَع...
اینطوری که از اوضاع معلوم بود دیگه من هم باید وارد صحنه میشدم تا چند تا پیشنهاد پدرانه مطرح کنم بلکه کارساز بشه... خواب و بیدار پا شدم رفتم برای دلبرک یه لیوان آب خنک آوردم٬ کمی بادش زدم و پرسیدم بابایی می خواهی برات قصه بخونم؟!... گفت نَع... بی توجه به این جواب واضح و روشن دوباره گفتم قصه فلفلی و قلقلی و شیطونک جیغ و داد؟! کمی کوتاه اومد و با یه حالت کلافگی و ناله گفت آاادِده...
قصه مصور بر گرفته از یکی از کتابهای کلوچه خانم شروع شد البته از حفظ و با تجسم تصاویر آن. آخه شاید این قصه را تا حالا بیشتر از دو میلیون بار خونده ام...
یه روز مامان مهربون فلفلی و قلقلی براشون به به درست میکنه... فلفلی و قلقلی و پیشی میان به به میخورن و مامان مهربون بهشون میگه بچه ها هر وقت که غذاهاتون تموم شد برین لالا کنین... به بخش لالا که رسید داشتم از زور خواب بیهوش می شدم... قلقلی و پیشی خمیازه میکشن و آماده میشن که برن بخوابن... اما فلفلی شروع میکنه به جیغ و داد... دستاشو میزنه به کمرشو و میگه من نمی خوام بخوابم... خوابم نمیاد... مامان مهربون فلفلی میاد برای اینکه ببینه چرا فلفلی داره اینهمه جیغ و داد میکنه٬ اول از همه میره Server ها و کامپیوترهای جدید را چک میکنه![]()
![]()
![]()
![]()
وای خدای من!!! چقدر ذهنم درگیر محیط کارمه... یهو خودم با تغییر مسیر قصه و این که مامان مهربون برای بررسی علت جیغ و داد فلفلی رفته بوده اول از همه Server ها را چک کنه از جا پریدم... مامان فردا شوکه و از طرفی در حال خنده بهم میگه چی میگی... مرده بودم از خنده... تو این روزای شلوغ پلوغ کاری حتی توی خواب در نیمه های شب هم گویا اون ته ته ذهنم درگیر کاره... موضوع برام خنده دار بود ولی بیشتر از خنده نگران شدم... زیادی خودم را درگیر کردم... درسته که نصفه شب بود اما مسیر قصه ای آشنا و هزار بار خوانده شده هم به اتاق Server ختم شد... دلبرک از این تغییر و خنده های ما اصلا خوشش نیومد و دوباره بنا کرد به گریه... خوابیدم و همسرم به روش های مادرانه و بدون چک کردن کامپیوترهای جدید راه آروم کردن دوست داشتنی ترین کلوچه عالم را طبق روال هر شب پیش گرفت...





