
آرین کوچولوی عزیز یادت همیشه و همیشه با ما خواهد بود.
خانواده گرامی و عزیز آرین٬ خدای مهربون تاب دوری این فرشته معصوم را نداشت هرچند تحمل این دوری باری سنگین است بر دل شما عزیزان
اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

آرین کوچولوی عزیز یادت همیشه و همیشه با ما خواهد بود.
خانواده گرامی و عزیز آرین٬ خدای مهربون تاب دوری این فرشته معصوم را نداشت هرچند تحمل این دوری باری سنگین است بر دل شما عزیزان
یکشنبه شب با خبری خوشحال کننده آمدم خانه٬ خبری که منتظرش بودیم و می دونستم همسرم نیز هیجان خاصی برای چنین روزی داشت... اما گویی فضای خانه سنگین بود و بار سختی بر دل "مامان فردا" نشسته بود. به خود که آمدم حال و هوای چشمهایش نیز گواه دادند خبری است. امیدوار بودم آن خبری که درباره یکی از پاک ترین فرشته های وبلاگستان شنیده بودم را نخوانده باشد اما خبر همان خبر آرین عزیز بود...
طی این چند روز حال و هوای دلمان رنگ دعا گرفته فکرمان طنین صدای نشنیده آرین کوچولو را دارد و قلبمان فشاری به نزدیکی فشرگی قلب علی و کاملیای عزیز... نوشتن چند خط درباره آسمانی ترین فرشته پیرامونمون خیلی سخته٬ فرشته ای که گویی تنها به نیت دلبری آمده بود ولی وسعت زمین ما برای آن بی کران گستره بالهایش کوچک بود. رسم است می گوییم روحش شاد ولی به راستی او باید برای آدم زمینی ها چنین دعایی کند. هرچند زمان ماموریت آرین کوچولو بسیار کوتاه بود ولی ایمان دارم تمام برنامه الهی تنظیم شده را به نیکی برای پدر و مادر مهربونش اجرا کرده و ایمان دارم از این پس نوری مضاعف در خانه ایشان خواهد تابید... نوری به رنگ و لطافت
روح آرین![]()
اما آرزو می کنم و از خدایم عاجزانه می خواهم که خانواده ای را در چنین آزمایشی قرار ندهد. تصور تحمل سنگینی چنین غمی از محدوده ذهن و دلم خارج است. خدایا آرامش را به دلهایشان باز گردان...
از اهالی وبلاگستان و سرزمین مجازی خواهشی دارم به خصوص از وبلاگ هایی که رنگ و لعاب معصومیت کودکانه دارند٬ بیایید در روز یکشنبه ۲۴ دی ماه همزمان با مراسم سکوت و دعایی که در خانه گرم پدر بزرگ آرین کوچولو برقرار است٬ هر کداممان با اهدای شاخه ای گل از طریق صفحات وبلاگ ضمن ابراز همدردی٬ برای شادی دل آن مادر و پدر دلشکسته دعا کنیم... جایگاه رفیع آرین کوچولو نیازی به دعا ندارد و تنها باید برای آن دل های دلتنگ دعا کنیم...
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد / باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود / ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
آه و فریاد که از دست حسود مه و مهر / در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد / که خود آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساربان بار من افتاده خدارا مددی / که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار / چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ / چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

هیجان خاص و شناخته شده ای داشتم بیست سالم بود و منتظر بودم دعا می کردم و ایمان داشتم که عشقی رویایی متولد خواهد شد. هیجانم برایم آشنا بود چرا که نوروز ۷۴ با تولد سروشم به عرش رسیده بودم و حالا می دونستم دختر کوچولوی مهربون و ملوسک نازی قراره بیاد پیشمون. دهم دیماه ۷۵یاسمن عزیز من به دنیا اومد. منتظرش بودیم و هنوز نیومده عاشقش شدیم. با ظرافت و معصومیتی خاص تو دل هممون جا باز کرد. نشسته بود کنج دلم و حس دایی بودنم را تکمیل و رنگی دخترانه به این حس داده بود.

یاسی عزیزم خیلی خیلی مهربونه٬ صداش بهم آرامش میده و هنوز دلم میخواد پای تلفن باهاش بچگونه حرف بزنم اون هم حسابی بلده توی دلم دلبری کنه. وقتی تازگی ها چیزی ازش میپرسم و با شیرینی بهم میگه "من نبَدودَم" همون موقع هایی که خودش را برای دایی لوس میکنه دلم میخواد گازش بگیرم و مثل زمانی که ایران بودن جوری بچلونمش تا صدای همه استخوناش در بیاد.

دلبرک روحیه خاصی داره تقریبا مستقل و به راحتی می تونه با خودش کنار بیاد خودش را سرگرم کنه و یه نقاشی بکشه که همه شاخ در بیارن میتونه از چند تا چیز میز ساده برای خودش کاردستی درست کنه و باز هم همه شاخ در بیارن. یاسمن عزیزکم به خوبی میتونه روی پای خودش بایسته. دختر تولدی من خیلی هم اهل نشستن توی خونه و دل بستن به برنامه های طراحی شده مامان و بابا نیست میره پیش دوستاش و خودش هزارتا برنامه میچینه...

کوچولوی من دیگه بزرگ شده خانم شده و با ژست و افه های تینیجری عکس میگیره. دیشب بهم میگه دایی من دیگه دو رقمی شدم دیگه یک رقمی نیستم... ۱۰ سالم شده... آخ که چقدر دوست داشتم پیش هم بودیم چقدر دلم براشون تنگ شده و خدا میدونه که روزی چند تا برنامه تو ذهنم میچینم برای عید و نوروز که میان پیشمون. اصلا دوست ندارم این بار هم ایام زود بگذره دوست ندارم خسته کار باشم و بهشون نرسم دلم میخواد همش با هم باشیم بگردیم و بازی کنیم. شمال بریم کوه بریم ٬ جنگل بریم و هزار و یک خاطره توی ذهنمون ثبت کنیم. خوب می دونم که یاسی و سروش هم برای اومدن به ایران هیجان دارن برای دیدن یلدای من٬ برای تکرار خاطره ها و برای با هم بودن. شاید سروشم منتظر تکرار بعضی خاطرات سنتی هم باشه ولی می دونم که یاسمن دلبرک دلش فقط شور و شادی میخواد... بپریم بالا و پایین و کیف کنیم از با هم بودن.
خانم کوچولوی من٬ دوسِت دارم و عاشقتم دلم برای بغل کردنت داره پر میزنه...
یاسمن مهربونم تولدت مبارک ![]()
خوب گویا منم دعوت شدم و قرار شده پنج نکته از خودم بگم البته در خرداد ماه سعی کرده بودم خیلی خیلی بیشتر از پنج نکته شناخته شده و یافته در شخصیتم را بیان کنم ولی نفس بازی شب یلدا برایم جالب بود و فکر می کنم تا این لحظه از طرف پرستو عزیز و عسل بانو برای بازی دعوت شده باشم...
۱- من ۳۰ ساله هستم و در بخش توسعه و نگهداری شبکه کامپیوتری یکی از سازمان ها و ادارات مملکتم کار می کنم.
۲- مهمترین خصلتم درونگرایی و یه وقت ها عاشق تنهایی و رفتن به عمق غار خلوت تنهایی است.
۳- زود رنج و از طرفی دارای حس شدید عذاب وجدان با قابلیت تغییر فوق العاده سریع در نوع برخورد (خصلت خردادی)
۴- اهل چیپس و پفک و آجیل و بستنی و شکلات و نوشابه و کالباس و پیتزا و خلاصه همه تنقلات چاق کننده عالم.
۵- فراری از رفت و آمدهای ناشناخته و جدید به خصوص زود فامیل شدن ها و دوستی های یک شبه.
اعتراف میکنم نوشتن این پنج مورد از بین اون هزارلای شناخته شده و ناشناخته شخصیتم خیلی سخت بود. و شاید سخت تر از اون دعوت کردن پنج نفر دیگه به این بازی باشه:
اروند عزیزم٬ فرداد دولتشاهی٬ کامران عطاران٬ مامان مهربون آوین کوچولو و مامان مهربون ریحانه و مونای عزیز را به بازی شب یلدا در سرزمین مجازی دعوت می کنم.