تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

شب يلدا ، شب چله، آغاز چله (چهله) بزرگ

شب زايش خورشيد و آغاز سال نو ميترايي

 مبارك

  

 یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

سرمست عطر جاودانه نرگس هاي تولدي

 

 

 

 

 

پ.ن: یکصدوبیستمین مطلب پست شده بابای فرداست. این همزمانی با آرزوی ۱۲۰ ساله شدن دلبرکم را به فال نیک می گیرم خدایا خودت محافظ و نگهدارش باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

از روزی که برای اولین بار در مانیتور سونوگرافی٬ اون نیم رخ زیباشو دیدم٬ دماغ کوچولو و لب های نازش را دیدم٬ دست و پایی را که با شیطنت جلو دوربین تکون میداد و دلبری می کرد را دیدم٬ فکر کنم تغییرات در من آغاز شد... وقتی هنوز به دنیا نیومده بود یکبار هم در خواب دیدمش و از همون جا عاشقش شدم... تنها نكته مبهم شكل هم بازی جدیدم بود، جدا از آرزوی سلامتی برای مامان فردا و دختركم یه فكر دیگه هم اون روزها توی سرم داشتم كه همبازی و فرشته كوچولوی من چه شكلیه...

.

.

.

...[و حالا٬ دختر بابا٬ عزیز دلم و دلبند وجودم همون میوه کوچولوی بهشتی زندگیم٬ همون که در وجود یکی از پاک ترین و مقدس ترین و معصوم ترین مادران عالم پرورش پیدا کرده٬ فقط و فقط یک روز تا اومدنش مونده و دیگه دلم داره از جایش در میاد. طاقت صبر کردن برام خیلی سخت شده. خدای من سپاس٬ سپاس از زندگی٬ سپاس از عشق٬ سپاس از تولد٬ سپاس از دوستی٬ سپاس از لحظه لحظه ای که برامون خلق می کنی و سپاس از مقام پدر شدن...]

 

سلام به همه دوستان عزیز...
ممنونم از لطف، انرژی و مهربونی های همتون ....
تا چند دقیقه دیگه با توکل به خدای مهربون، با قلبی پر امید، با دلی شاد و پر انرژی، با همراهی دعای دوستانی بی نظیر... بعد بوییدن گل های نرگس و رد شدن از زیر قرآن و آیینه، برای آخرین بار دونفری از درب خونه میریم بیرون...
میریم به استقبال میوه بهشتیمون... فکر کنم خوب خوب رسیده باشه و خدا دیگه نمی خواد پیش خودش نگهش داره و قراره تا ابد جای اون هدیه الهی گوشه دو تا دل عاشق باشه. الهی به امید خودت...

.

.

.

۲۱ آذر٬ صبح... استرس... ضربان شدید قلب... مخفی کردن هیجان در پشت پرده لودگی ها برای القا آرامش به مهربون مامانی که به لحظه آغاز رسیده بود به لحظه مادر شدن و به لحظه ناب دیدار یلدا. ساعت ۱۰ صبح... تلاطم... دعا... بی تابی... راه پله بیمارستان... اتاق سبز رنگ... بی خبری بی خبری و باز هم بی خبری... هر ثانیه هزار سال بود... خدایا فقط سلامتی خدایا به داد دلم برس خدایا چی بگم بهت که خودت بهتر از من می دونی چی می خوام... ساعت ۱۰:۱۵ زیباترین صبح... درب باز شد... دو پرستار با یک تخت کوچیک... جلوشون ظاهر شدیم... چشمام تار می دید... نی نی منو نشونم ندادن و گفتن باید برای اولین نگاه خوشگل و تمیزش کنیم... قلبم داشت از توی سینه در میومد... همسرم کو... حالش خوبه... خانم٬ تو رو خدا بگین٬ همه چیز خوب بود... فقط بابای بچه بیاد توی اتاق... آخی آخی بابایی... صدای گریه یلدا قطع شد... صدایم را می شناخت... کوچولو بود ظریف بود برق بال هاش را هم می دیدم... بابام گریه می کرد... مامانم بغلم کرده بود... خدای من... این دختر ناز منه... بابا شدم به همین نرمی و سادگی... خدایا شکر
 
هنوز کامل به هوش نیومده بود ولی می دونست که باید نگران باشه می دونست رخدادی آسمانی را رنگ و لعاب بخشیده... بی جون و خسته بود ولی غلیان حس مادری همه چیز را کنار میزد... کوشش دخترم کو... پس چرا نمیارینش پیشم... سالمه... تو را خدا بهم جواب بدین... خوشگله... اگه سالمه پس بیارینش دیگه... تو رو خدا... تو اوج درد میوه کوچولوی بهشتی را آوردن پیش خالص ترین مهربونی های عالم... جووونم کلوچه من... و از همونجا یلدای ما شد کلوچه خوشمزه و ابدی زندگیمون...
 
یکسال از تولد دلبری که ناشناخته ترین حس و حال آسمانی را در تک تک سلول های وجودم تزریق کرده گذشت. یکسال زیبا یکسال مالامال خاطره٬ خاطره آاااغوم گفتن٬ بی خوابی٬ قهقهه های چهار ماهگی و قل خوردن های ۵ ماهگی... خاطره آب بازی توی دریا... خاطره بابا و دد گفتن و اون فقط دو سه بار بوسیدن بابایی... خاطره عشق به شلیل و خاطره رقص و غذا دادنش به جوجک... کلوچه من حالا دیگه آماده تولد شده... حال و هوای این روزای خونه را کاملا حس کرده و گویی می دونه همه چیز مال اوست...
 
 

مرور این روزهای گذشته و وصف فردا و فرداهای آتی همچو عطر جاودانه نرگس وجودم را به تسخیر ترنم خود در آورده... فردایی که نارنج عزیز هم به زیبایی و استادی تمام آنرا برایم تجسم نمود:

منتظر روزی باشین که یلدا بالای سن با قد بلند و رعنا برقصه. سخنرانی کنه. رو کارنامه اش بنویس        !she is a pleasure to have in class and to teach to
يا با دوستاش رانندگی کنه. همونقدر که دوستش دارين همون اندازه هم نگرانشين. تا بره و بياد. وقتی بهش می گين که نگرانين بهتون اعتراض می کنه و می گه شما ها بزرگش کردین و خيالتون بايد راحت باشه. راحتی؟

باز می ره اون بالا. افتخار پشت افتخار. بين همه می درخشه. اون بالا ست. براش دست می زنن. دوستاش جيغ می زننو هورا می کشن. شماها اين پايين ديگه چيزی نمی شنوين. فقط زار می زنين. حتی چشماتون از تو لنز دوربين چيزی رو نمی بينه. که ازش فیلم و عکس بگیرین. از بس پر اشکه. می خواین برين موفقيت هارو با هم جشن بگيرين. به هوای سال های دور. می بينين که از قبل با دوستا برنامه اش رو چيدن. می مونين. براشون دست تکون می دين.

از پیچ کوچه می گذرن. می رن. می مونيم. دست تکون می ديم. برای يلدا. برای ياسمينا. که می رن. اشکمونم می ياد همونطور. بعد می شينيم تا ده و نيم که بياد. خسته استو می ره تو اتاقش می خوابه. ما بازم می ريم پتوشونو صاف می کنیم. بوسشون می کنيم. می فهمن. روشونو می کنن به ديوار. و ما می ريم آلبوم بچه گياشون رو برای بار دو هزار و سی صد و چهل و هفتم ورق می زنيم.

 

 

 

 

یلدای بابا تولدت مبارک

 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

1    2

3    4

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

123456

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

تا درب خونه باز شد دیدم یلدا و مامانی هیجان زده و خوشحال٬ پیروز و شادمان بالا و پایین می پرن که ما بردیم و ما بردیم... هنوز شوکه بودم و گیج که چه خبر شده... دسته ای گل نرگس جلوی چشمام قرار گرفت... درسته فصل نرگس های رویایی شروع شده و من غافل از همه جا (هرچند می گل و گل چه عزیز سعی کرده بودن یادم بندازن) و تنها سعی کردم با تمام وجودم لذت عطر جاودانه نرگسی را که کلوچه خانم برای بابایی خریده بود ببرم...

دلبرک از بین ریموت کنترل های روی میز که یواش یواش تعدادشون خیلی بیشتر از وسایل برقی هم شده٬ ریموت مربوط به دستگاه "سی دی" را کشون کشون میاره و با هزار و یک ناز و ادای دلبرانه به مامانی میگه که دلم "چرا و برنامه رنگین کمون" می خواد. این موقع ها فقط شاید یه گاز از لپش کارساز باشه و شدت حس قلبی کمی فروکش کنه...

دیدیم توی اتاقش و پای تخت مشغوله و البته کمی دلخور و سعی در کاری داره که زورش بهش نمی رسه... "نی نی" که یک عروسک کوچولو واقعا "نی نی" گونه است لای نرده های تخت گیر کرده بود و دلبرک نمی تونست درش بیاره... نیروهای امداد و نجات رسیدن و دل "نی نی" و یلدا خانم را شاد شاد کردن... طنازکم بیشتر کارهایی را که مامان فردا با خودش کرده برای این "نی نی" اجرا میکنه... میگیم یلدایی به "نی نی" غذا بده٬ با یک قاشق شروع میکنه به غذا دادن... میگیم "نی نی" را بوس کن٬ جوری میبوسه که دلمون ضعف میره و از همه مهم تر میگیم یلدایی "نی نی" لالا بکنه... لالا "نی نی" ناز... باورم نمیشه که با چه حسی و با چه عشق و نیرویی "نی نی" را به خودش میچسبونه و براش چیزی شبیه به لالایی میخونه... صداش را نازک میکنه و همونجوری که "نی نی" را به خودش چسبونده٬ حس مادرانه ای به جنس کودکانه را با معصومیت تمام نشان میده...

 

خدایا سپاس از آذر و همه زیبایی هایش

  

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |