برام حرفای جدیدی بود یا شاید سال ها بود چنین حرفایی را نشنیده بودم. برام از تفریحات سالم!! مجردی و مخفی حرف می زد. وسط حرفاش یه جاهایی جوری گیج می شدم که برای چند لحظه صداش را نمی شنیدم. از خونه ای که به همراه دوستی دیگر برای خودشون سالهاست اجاره کرده اند می گفت٬ از زمان دانشجویی تا حالا... از زمان مجرد بودن تا حالا که هر دو متاهل شده اند... حرفاش عجیب بود اصلا با تیپ و ظاهرش و تجسمی که من از او داشتم جور در نمی آمد...
همکاری غیر مستقیم دارم. ارتباط کاری طولانی است ولی هیچگاه به دوستی کشیده نشد تا اخیرا که ماموریت های مشترک کاری باعث شده زمان هایی را با هم باشیم و صحبت به کوچه پس کوچه های راز و رمز درونی هم کشیده شود. پنجشنبه هفته قبل پیش از ظهر بعد از پایان جلسه کاری از من پرسید که برنامه ام چیست٬ گفتم که کوه کار در اداره روی میزم جمع شده و باید برگردم که سر صحبت باز شد و قصه اون خونه مخفی سعادت آباد را برام گفت...
قصه خانه ای که در زمان دانشجویی برای دو دانشجوی ساکن تهران اجاره شده بوده و سالها بعد از پایان آن ایام همچنان این خانه محل خلوت آن دو دانشجو دیروز است و محلی برای فراموش کردن همه تاهل ها و تعهد ها... به قول خودش محلی است برای با خود بودن و هزاران توجیه در خصوص نیاز بشریت به صرف وقت برای خودش... از ارتباط گرم و صمیمی با دوست و معشوقه دوران تجرد برایم تعریف کرد و از رفت و آمد با او که همچنان بر عشق خود استوار بوده و ازدواج هم نکرده... برایم از پارتی های خصوصی تعریف کرد و رفت آمدهایی که جدای از زندگی مشترک هر فردی باید داشته باشد تا معنی زندگی واقعی را بفهمد...
گیج شده بودم برای من هضم این شنیده ها سخت و باور نکردنی است. کاری ندارم که من امروزی ترم یا او ولی آنچه باور داشته و دارم و با آن شکل گرفته ام با شنیده های روز پنجشنبه کاملا متفاوت بود... توصیف خونه مخفی وقتی به مراحل تکمیلی رسید بهم گفت که "خوب نظرت چیه باز هم امروز می خواهی به کار فکر کنی یا اینکه بریم کمی به خودمون فکر کنیم..." کمی سکوت کردم و در جوابش گفتم که همسرت می دونه؟! چقدر سوالم احمقانه بود و شاید در پاسخم تنها پوزخندی زد و قصه ازدواج و علاقه و احترامی که برای همسرش قائله را آغاز کرد... از پاک بودن و ایمانی که به همسرش داره تعریف کرد و از اینکه به هیچ وجه مزاحم زندگی خصوصی هم نیستند!! و حتی او هم به راحتی به همسرش اجازه سفر دوستانه به دوبی و دیگر نقاط را می دهد!! و باز من٬ عامیانه پرسیدم هیچ چیز برای همیشه مخفی نمی ماند و در صورت برملا شدن.. حرفم را قطع کرد و پاسخ کوتاهش "دفتر کار" بود.
.
.
.
به اداره رسیدم هر چند که او همچنان متعجب رد این دعوت بود. حرفاش توی ذهنم می چرخید و در این چرخش نظمی وجود نداشت تمام آن جملات و شنیده ها از سویی به سوی دیگر می رفتند و به درب و پنجره های درون ذهنم بر می خوردند... نیاز هر فرد به داشتن یک خلوت خصوصی. دوستی با معشوقه دوران تجرد و تعریف از رویایی بودن آن عشق. احترام زن و شوهر به زندگی خصوصی هم. دفتر کار. پارتی و شب به خانه نیامدن به بهانه ماموریت شهرستان همگی سخنانی بود که در ذهنم می چرخید و در هر چرخش به بخشی از ذهنم برخورد می کرد... خودم را با کار مشغول کردم هرچند که خیلی گیج بودم... توی زندگی داشتن تجربه را دوست دارم٬ تجربیات جدید را هم دوست دارم و عاشقانه به دست آوردنشان را نیز تعقیب می کنم... برای من تجربه جدید ازدواج بود زندگی مشترک و مسئولیت بود برایم تجربه شیرین تولد بود٬ تولد کلوچه ای شیرین... عاشق تجربه و با خود بودنم. من عاشق یه وقتا تنها بودنم تا در سکوتم به زندگیم بهتر بیاندیشم تا عکس های یلدایم را بهتر ببویم تا مروری کنم بر تاریخ های ارزنده نزدیک و برنامه ریزی برای لذت بردن از زندگی... خصوصی من یلداست خصوصی من لیلاست و خصوصی من زندگی کوچک و گرمی است که با پدر بزرگ و مادر بزرگ های یلدا رنگ و بوی دیگری می یابد. انرژی را در خانه ای مخفی جستجو نخواهم کرد. راهم را گم نکرده ام٬ منبع انرژی حدود یکسالی است که در خانه متولد شده. روز و شب آن عشق کوچکم را می بینم و می بویم و می بوسم و خدایم را شاکرم...