تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

این چند روز حال مادرم خیلی بهتر شده و توی خونه داره تجدید قوا میکنه. این چند روز همسرم خیلی خسته شده ولی خیلی بزرگ و مهربونه ٬ حتی نمیذاره از چشماش خستگی را بخونم... این چند روز "مهربون مامان فردا" همه بار مسئولیت میزبانی خونه بابا اینها را داره به دوش میکشه و خم به ابرو نیاورده. این چند روز با خواهر عزیزم بودیم و لحظه به لحظه سبک بال تر می شدیم٬ خدا را شکر که با آرامش و دلی شاد رهسپار شد و رفت. این چند روز حس می کنم خیلی چیزا عوض شده٬ در روحیه مادرم تغییرات بزرگی را می بینم و مهمترین آن بخشش است. این چند روز دلخوری ها٬ زخم ها و تیرگی های کهنه و قدیمی جایی در دل مادرم نداشته و همه جا سفید و روشن شده. این چند روز دلم شاد شده ولی دلتنگم ٬ شاید دلتنگی برای دیروز و برای فردا...

این چند روز یلدای من بزرگ شده ٬ میخنده ولی نه از این خنده های معمولی و ساده... کلوچه خانم قهقهه های نازی می زنه...

قهقهه

این چند روز دخترکم تجربه های جدیدی داره٬ نشستن در وان کوچولوی حمام...

با يه ترس و لذت معصومانه ميشينه و آب بازي ميكنه

این چند روز لپ لپ ناز من طعم جدیدی را هم کشف کرده...

مرحله اول تست مزه جديد...

مرحله نهايي چشيدن...

این چند روز بیشتر از همیشه عمرم٬ خانواده ام را دوست دارم و می پرستم. یلدایم را دوست دارم و عاشق برق چشمان کنجکاوش هستم.

 من كه عاشقشم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دلم مسافرت می خواد. دلم گردش می خواد. دلم قدم زدن توی میدون نقش جهان اصفهان را میخواد. دلم سفر به شیراز را میخواد. دلم هوای شمال و راه رفتن توی عمق جنگل را می خواد. دلم سکوت می خواد. دلم آرامش می خواد. دلم می خواد برم کوه. دلم می خواد هیچ صدایی به جز صدای پرنده ها و آب غلتون رودخونه نشنوم. دلم بوی نم شمال بوی برگ درختا بوی مِه بوی نون تافتون داغ می خواد. دلم یه جاده می خواد که طولانی باشه و تموم نشه. دلم آبتنی می خواد. دلم کو کو سبزی سرد می خواد. دلم شن بازی کنار ساحل می خواد. دلم هزار تا چیز می خواد که نمی دونم چیه...

خدایا شکر که حال مامانم رو به بهبودی است. خدایا شکر که اوضاع پیچیده این سه هفته ختم به خیر شد. خدایا باز هم کمکمون کن تا بتونیم این ایام را هم به خوبی سپری کنیم. خدایا به هممون انرژی بیشتر بده تا روال زندگی به حالت عادی برگرده...

بعدش باید یه سفر جور کنیم... مامان فردا خسته است. خودمم خسته ام. دلبرک ناز و عزیزم هم به روزهای آروم و بی استرس نیاز داره. دلم یه مسافرت می خواد به زودی زود انشاالله...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

  1. حال مادر عزيزم رو به بهبودي است. همچنان در ICU تحت نظره ولی به شکر خدا ایام تلخ و وحشتناک روزهای قبل سپری شد.
  2. در این چند روز کلوچه شیرین من ۵ ماهگی را هم سپری کرد. ۵ ماهگی با شیرینی قهقهه های یلدا همراه بود. قهقهه هایی که تقدیم دل نگران عمه و بابابزرگ میشد.
  3. لپ لپ خانم برای اولین بار عمه عزیزش را دید. بدون هیچ نشونه ای از غریبی٬ رفت و توی دل عمه عزیزش جا خوش کرد. یه جوری به خواهرم نگاه میکنه و باهاش ارتباط برقرار کرده که گویی صد ساله همو می شناسن.
  4. علم جدید و رشد کودک و مراحل تغذیه و هزار و یک ماجرای دیگه با فریاد اعلام می کنن که تا ۶ ماهگی هیچ چیزی به جز شیر مادر نباید به دلبرکان داد ولی خود کلوچه با چشماش چیز دیگه ای می گفت و جوری خوراکی ها را تعقیب می کرد که دل همه دور و بری ها ضعف می رفت... خلاصه همزمان با ۵ ماهگی غذای نی نی ناز ما شروع شده... روزی یک وعده از غذای مخصوص خودش و هیجان کپل خانم دیدنیه موقع خوردن...

ببينين دختركم خانوم شده...

 كلوچه خوشمزه من...

هميشه عاشق چال روي دست بچه ها بودم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

لطف الهی بکند کار خویش                  مژده رحمت برساند سروش

یا رب آمین...

اثر نور پروردگاری را بارها در زندگیم دیده بودم... از زمان بچگی٬ پدرم بهم وصیت میکرد و می گفت پسرم فاصله ات را با خدا کم کن... نور خدایی را دیده بودم ولی تا به حال تجربه عینی از معجزه الهی نداشتم... خدای من سپاس که معجزه و رحمت و نور آسمانی را بر خانواده ما ارزانی داشتی. خدای من سپاس که همزمان با سپری شدن سالروز تولد مادر عزیزم٬ تولدی دوباره برای او و برای ما ارزانی داشتی.

 

 

پ.ن.  مادر عزیزم همچنان در بخش ICU بوده ولی با دعای خیر همه دوستان عزیزم و با لطف پروردگار قادر متعال٬ سیر بهبودی را طی میکند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

خدایا بهبودی مادرم را به لطفت می بینم و شکر گذار تولد دوباره این بی نظیرترین مادر عالم هستم. دستگاه های تنفس مصنوعی از صبح روز شنبه خاموش شد و گویا مادر مهربونم حاضر نبود تا دخترک عزیزش بعد از مدت ها با چنین وضعی مامانی را ببینه... توی همون حال بیهوشی و هوشیاری٬ توی همون حال آرامش و روی تخت ICU ٬ با شنیدین صدای خواهرم و با لمس گرمای دستای خواهرم گویا تمام انرژی های عالم به مامانی تزریق میشد و با تمام وجود سعی می کرد واکنش نشون بده... مامانی دوبار چشمش را باز کرد و با شنیدن صدای دخترکش ٬ اشک از گوشه چشماش سرازیر شد... مامانی سعی می کرد دست و پاشو تکون بده تا عزیزکش آروم بشه... پزشک ها هم مخالفتی با برقراری این رابطه و حتی کمی هیجانی شدن مامان نداشتن...

خدایا عظمتت را شکر. بزرگی و شکوهت را شکر. خدایا بهترین و ارزنده ترین هدیه عالم که همان تولد دوباره مادرم بود را در روز تولدش به ما عطا فرمودی... خدای من٬ دلمون را با سلامتی مادرم شاد کن... دلمون را با برخواستنش از بستر بیماری شاد کن و دلمون را با گرمای وجودش شاد کن... خدایا سایه مادر و پدر عزیزم را با سلامتی جاودانه کن برایمان... خدایا عظمتت را شکر.

ممنون و سپاسگذار مهربونی های خالصانه عزیزترین دوستان عالم هستم٬ ممنونم بابت تمام دعاهای گرمتون٬ التماس دعا دارم و دست تمام دوستان عزیز و مهربونم را می بوسم... التماس دعا...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

همیشه سعی کردم برای همه آرزوهای خوب بکنم و حالا می خوام دستم را به سمتتون دراز کنم و بگم برام٬ برامون و برای سلامتی مادر عزیزم دعا کنید...

طاقت نیاوردم سکوت کنم در تلخ ترین روزهای تجربه شده زندگیم... خیلی وقت ها برام آرزو کردید که انشاالله پدر و مادرم صحیح و سلامت باشن و با مهربونی خاص دوستان بی نظیر این سرزمین آشنا هستم و حالا دلم ازتون یه دنیا انرژی می خواد...

التماس دعا...

 

پ ن: جمعه ۱۵ اردیبهشت سالروز تولد مادر عزیزمه و از خداوندگار قادر متعال می خوام صدامون را بشنوه و برای اولین بار مادر عزیزم در روز تولدش بهمون هدیه سلامتی و برخاستنش از ICU را بده...

 

 

 

 

 

 

بامداد شنبه 16 اردیبهشت 85

 

می دونم دوستان عزیز وبلاگی میان اینجا... خواهش می کنم به همون چند خط بالا بسنده کنین و از دعا غافل نشین. می خوام برای سبک شدن دلم توی سکوت شب یه چند خطی بنویسم و نمی خوام کسی با خوندنش ناراحت بشه...

 

 

 

قصه مامان عزیزم، قصه مامان فرح، قصه یه هفته تلخ، قصه بی خبری و دعا، قصه سخت ترین روزهای زندگیم...

خدایا دارم خفه می شم و به خاطر روحیه دادن به بابای عزیزم که همچون شمعی داره آب میشه، مجبورم خودخوری کنم. خدایا به خاطر یلدای نازم و همسر عزیزم مجبورم دلقک بازی در بیارم... خدایا به داد دلمون برس...

 

دکتر می ترسید عمل کنه، می گفت وضعیت ریه ها با هزارجور سابقه مریضی و آسم اصلا مناسب عمل نیست. دو سه روز سعی کرد خونریزی داخلی تحال را با استراحت و دارو مداوا کنه. دو روز بود که نشونه ای از خونریزی نبود و می گفت اگه تا 5 روز این روند ادامه داشته باشه دیگه خیالمون راحته و عمل منتفی شده...

یهو همه چیز به هم ریخت... دو ساعت قبلش دکتر گفته بود اوضاع خیلی خوبه و حالا توی چشمای ما نگاه می کرد و می گفت از این عمل می ترسم و فقط دعا کنین... مامانم نفس نفس می زد و می گفت "پسرم من طاقت همه چیز را دارم، نگران من نباش که فقط طاقت دیدن اشک های تو را ندارم" ، عمل خوب تموم شد. همه شاد بودیم... بچه ها رفتن شیرینی خریدن... توی بیمارستان ولوله ای به پا بود... ساعت 10 شب اومدیم خونه و هنوز وارد خونه نشده بودیم که زنگ زدن و خبر دادن که بی تاب منه و جوری سراغم را میگیره که کادر پرستاری ICU هم دنبالم می گردن تا بذارن برم پیشش... رفتم و تا حدود 1 بامداد پیشش بودم... مامانی عزیزم خوب بود. از عمل می پرسید و از همه عزیزانی که اومده بودن. با هم گپ زدیم. خاطره اون لحظات و اون یکی دو ساعت روی دلم حک شده... می گفت "این پرستارها بلد نبودن زاویه خوابیدنم را درست کنن برای همین گفتم تو بیایی..."، دروغ می گفت و دلش هوامو کرده بود... تر و خشکش کردم، بادش زدم و بوسیدمش ، تشنه بود و لباش و مرطوب کردم... آخ خدا که چه لحظاتی بود... خدایا تازه اونجا فهمیدم که چقدر دوسش دارم...

 

فردای عمل ریه ها خسته شدن و شروع کردن به نا مهری... مامانی عزیز من که محور زندگی هممونه رفت زیر دستگاه و حالا همش خوابه، معصوم و آروم... مامان فرح من در عین هوشیاری خوابه و مجبورن بیشتر به خواب فرو ببرنش تا تنفسش با دستگاه به خوبی انجام بشه...

گردنم را کج کردم و توی چشمای پزشک جراح نگاه کردم، می گم دکتر حال مامانم چطوره؟ بهش می گم دکتر متخصص ریه اومد و یه حرفایی زد و به هممون ریخت، توی چشمام نگاه میکنه و با دو دست صورتم را می گیره و میگه "الهی بمیرم برات"...

جمعه تولد مامان عزیزم بود. رفتم و بهش گفتم مامانی عزیزم، دخترت هم داره از کانادا میاد، خوب تو که دلت براش تنگ شده بود دیگه چرا اینطوری خودت را لوس کردی، پاشو دیگه که جای تو اینجا نیست، پاشو که دیگه داغونیم همه... شروع کرد به تکون خوردن و سعی برای حرف زدن... پرستار ICU اومد سراغم و میگه باهاش ارتباط برقرار نکن... آرامش و ریتم نرمالش را به هم می زنی... ولی مگه میشه!

 

مامانی پاشو دیگه

مامانی عزیزم پاشو و بیا توی خونه که دیگه دارم خفه میشم

مامانی بیا که بابا داره آب میشه. بابا خُرد شده و میگه بال هایم شکسته

مامانی تو را به همه مقدسات عالم قسم می دم که پاشو و بیا

مامانی خودت می دونی که خیلی باهات کار دارم

مامانی جهیزیه یاسمن و یلدا را باید درست کنی

مامانی یه یا علی بگو ، بگو و پا شو بیا ، بیا که فشار دیوارای این خونه داره خفمون میکنه

مامانی تو حق نداری پا نشی ، تو که فقط متعلق به خودت نیستی

 

خدایا حرف دلم را که می دونی، خدایا شونه هام و قلبم توان این آزمایش را نداره. خدای من به دادمون برس...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیروز همون دکتر مهربون و انسانی که به شدت شیفته انسانیتش هستم در جایی با پدر عزیزم گپ میزدند. گپ زدن این دو بزرگوار را همیشه خیلی دوست داشتم چرا که بعضی از شاخه های صحبتشون به عرفانی پاک و حسی الهی می رسه و من در سکوت کامل همیشه تنها سعی کرده ام جذب کنم آنچه را که ایشان را شیفته ساخته.

 

دکتر می گفت: "همیشه از مادرم میخوام برام دعا کنه که اگه یه وقت و یه جایی کاری ناخواسته کردم یا به هر شکلی خطایی ازم سر زده و بی خبرم و باعث آه کسی شده... برام دعا کنه که تنها حریف آه یه دل شکسته فقط و فقط دعای مادر میتونه باشه..."

 

بابای عزیزم در جایی از گپ دلنشین اشاره به کلام "سعدی بزرگ" داشت:        

            من آن مورم كه در پایم بمالند                  نه زنبورم كه از نیشم بنالند

چگونه شكر این نعمت گذارم                    كه زور مردم آزاری ندارم

آخرای دیدار و وقت خداحافظی بود که دکتر حال دخترکم را پرسید و بعد اشاره کرد که برای آنکه یلدای من کوچولوترین کوچولوی پیرامونمون نباشه٬ دکتر فرشته ای ناز و معصوم را از خدای مهربون تحویل گرفته و تنها ۲۱ روز است که به دنیای آدم زمینی ها وارد شده...  بعد از دلبند و پیوند ٬ حالا لبخند به کانون گرم این خانواده عزیز و محترم وارد شده و چقدر نام بچه های این مرد شریف را دوست دارم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

رفته بودیم برای شرکت در یه جشن. جشن فارغ التحصیلی "مامان فردا"... یه چند ماهی از پایان درس ها می گذشت و مراسمی زیبا تدارک دیده شده بود. زیبایی مراسم به جمع شدن همه بر و بچه ها و دوستای دانشگاه به همراه خانواده هاشون در کنار هم بود. دانشجویان دیروز همه لباس های مخصوص پوشیده بودن و هیجان و برق توی چشمای همشون دیدنی بود. هیچ کدامشون هم نمی تونستن ذوق دلشون را مخفی کنن. "مامان فردا" ولی حال ویژه ای داشت. هیجان این جشن و هیجان حضور "لپ لپ" خانم در این مراسم... عکس های این مراسم را خیلی دوست دارم. عکس هایی که کلوچه عزیزم در بغل مهربون مامانش گرفته در حالی که مامانی در رخت فارغ التحصیلی است...

همیشه از استاد پیری شنیده بودم که شاگرداش عاشقشن. مریدشن و دوستش دارن. استادی که شاید بیش از هشت دهه از زندگیش می گذشت. استادی که تمام استادای همون رشته در دانشگاه یه روزی شاگرد خودش بودن... توی مراسم فارغ و التحصیلی وقتی اومد به جایگاه ٬ سالن داشت منفجر می شد. همه از جا بلند شدن و ادای احترام به پیرمردی که بسیار افتاده و خاکی بود. پیرمردی که بسیار مهربانانه سخن می گفت و توصیه های پدرانه ای برای بچه ها داشت... خاطره کودکی و قرار گرفتن در شاخه ای خاص از علم و دانش را صادقانه و بی هیچ شاخ و برگی تعریف کرد... سخنانش بسیار دلنشین بود. همکلاسی های دیروز همگی لوح های یادبود این جشن را دریافت کردند و مراسم به ظاهر تموم شد ولی حضور این استاد پیر باعث شده بود کسی از اونجا دل نکنه. همه می خواستن باهاش عکس بگیرن. بچه ها برای اینکه لوح های تحصیلیشون ارزشی ویژه پیدا کنه در صف بودن تا پیرمرد مهربون براشون امضا کنه. می دونم خستگی این همه سال از وجود او هم بیرون می رفت وقتی حرمت نهادن شاگرداش را میدید. وقتی "مامان فردا" بعد از امضا لوحش به استاد گفت که تازه این لوح ارزشمند شد٬ چشمان پیرمرد برقی زد که به وضوح رفع خستگی این همه سال و احساس رضایت از عمر پر بار را میشد ازش حس کرد. کاشکی قدرشون را تا زنده هستن به درستی بدونیم و صبر نکنیم بعد رفتنشون تازه کشف کنیم که چه گهرهایی بودن...

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

فقط اسب سواري كم بود ديگه...

چهار راه پارك وي، سوپر استار، دوبل برگر، مادر بزرگ، پدر بزرگ، سرسره، ماشين سواري، اسب سواري، عكس، خاطره و خاطره و ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |