يواش يواش دارم صدای پاهای كوچولوش را می شنوم ، هرچند كه خيلي نرم و ظريف و دلبرانه راه ميره. يواش يواش دارم صدای نفس های قشنگش را می شنوم ، هر چند كه خيلی آروم آروم نفس ميكشه.
يواش يواش دارم اون بوی افسانه ای زير گردنش را حس می كنم ، يواش يواش دارم ضربان قلب مهربون كوچيكش را حس می كنم ، يواش يواش دارم نگاه كنجكاو و برق چشم های قشنگش كه نمی دونم چه رنگی هستن را می بينم ، يواش يواش دارم هيجانش براي شير خوردن را می بينم ، يواش يواش دارم معصوميتش توی خواب و می بينم ، يواش يواش دارم صداي " آاااغوووم ، آاااغوووم " گفتن و اولين مقدمات حرف زدنش را می شنوم ...
يواش يواش توی خونه دارم حس می كنم كه يكی ديگه هم حضور داره ، يه كسی حضور داره كه من ديوونشم ، يكی حضور داره كه می تونم همه وجودم را براش بدم ... توی خونه همش منتظرم ، منتظرم تا يه كوچولوی ناز و توپولی ، چهار دست و پا از اتاق خواب بياد بيرون ، منتظرم تا بغلش كنم بوش كنم و باهاش حرف بزنم ...
يواش يواش دارم صدای خنده ها و قهقهه های دختركم ، همون فرشته ای كه خدايم مهربانانه گفته بياد پيشمون را می شنوم ، دلم برای تنها خوابی كه يه بار ازش ديدم تنگ شده ... دوست دارم مثل توی همون خواب بغلش كنم ، و اون دست و پاي كوچولوی توپول و لختش را همزمان با ريز خنده های مهربونش تكون بده.
يواش يواش دارم می رسم به روزی كه هنوز تجسم زيباييش در ذهن و وجودم نمی گنجه. يواش يواش مامان فردا داره آماده ميشه تا عاشقانه و مهربانانه پذيرای هديه و موهبت الهی مون باشه ...
خدای من .. خدای من فقط و فقط سلامتی كامل ازت تمنا دارم...






