تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

يواش يواش دارم صدای پاهای كوچولوش را می شنوم ، هرچند كه خيلي نرم و ظريف و دلبرانه راه ميره. يواش يواش دارم صدای نفس های قشنگش را می شنوم ، هر چند كه خيلی آروم آروم نفس ميكشه.

يواش يواش دارم اون بوی افسانه ای زير گردنش را حس می كنم ، يواش يواش دارم ضربان قلب مهربون كوچيكش را حس می كنم ، يواش يواش دارم نگاه كنجكاو و برق چشم های قشنگش كه نمی دونم چه رنگی هستن را می بينم ، يواش يواش دارم هيجانش براي شير خوردن را می بينم ، يواش يواش دارم معصوميتش توی خواب و می بينم ، يواش يواش دارم صداي " آاااغوووم ، آاااغوووم " گفتن و اولين مقدمات حرف زدنش را می شنوم ...

 يواش يواش توی خونه دارم حس می كنم كه يكی ديگه هم حضور داره ، يه كسی حضور داره كه من ديوونشم ، يكی حضور داره كه می تونم همه وجودم را براش بدم ... توی خونه همش منتظرم ، منتظرم تا يه كوچولوی ناز و توپولی ، چهار دست و پا از اتاق خواب بياد بيرون ، منتظرم تا بغلش كنم بوش كنم و باهاش حرف بزنم ...

يواش يواش دارم صدای خنده ها و قهقهه های دختركم ، همون فرشته ای كه خدايم مهربانانه گفته بياد پيشمون را می شنوم ، دلم برای تنها خوابی كه يه بار ازش ديدم تنگ شده ... دوست دارم مثل توی همون خواب بغلش كنم ، و اون دست و پاي كوچولوی توپول و لختش را همزمان با ريز خنده های مهربونش تكون بده.

يواش يواش دارم می رسم به روزی كه هنوز تجسم زيباييش در ذهن و وجودم نمی گنجه. يواش يواش مامان فردا داره آماده ميشه تا عاشقانه و مهربانانه پذيرای هديه و موهبت الهی مون باشه ...

 

خدای من .. خدای من فقط و فقط سلامتی كامل ازت تمنا دارم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

۱- دنیای شیرین درون خانه و انتظار .... انتظار ورود دخترکم...

زرافه منتظركفش هايي كه عاشقشونم

۲- تکه فيلمي کوتاه تقدیم به همه مامان ٬ باباهای امروز و فردا ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

یادم میاد اولین باری که منو با خودش به محل کارش برد ٬ حدود ۴ ساله بودم. زمان ساخت شهرک اکباتان بود ... حس بزرگ شدن بهم دست داده بود و از اینکه کلاه ایمنی سرم گذاشته بودم و قاطی آدم بزرگ ها در کارگاه ساختمانی راه می رفتم ٬ در پوست خود نمی گنجیدم. یادم میاد از نوع ارتباط آدم های دیگه باهاش احساس غرور می کردم. یادم میاد همه دوسش داشتن و هنوز هم یه جور خاصی دوسش دارن. کلا" هرکسی تا حالا باهاش کار کرده دوسش داره .... اون موقع ها قوی هیکل بود با چشم و ابرو مشکی و چهره ای پر جذبه که تو عمق نگاهش مهربونی موج میزد... آستین لباسش همیشه تا بالای آرنج تا زده بود ٬ کفش های واکس زده براق و قدم های محکم و پر طنینش یادمه. یادم میاد....

دیروز برای یک جلسه کاری و به همراه رئیسم در اداره و نماینده مشاور و پیمانکاری که باهاشون کار میکنیم در دفتر مردی حضور یافتیم که موهای خاکستری رنگش ٬ چین و چروک گوشه چشم هاش ٬ دونه های قهوه ای رنگ روی پوست دستش و قدم های آرومش هنگام راه رفتن همگی حرف های زیادی برای گفتن داشتن. حرف از یه عمر تجربه و کار و خستگی .... اون ها نشانه های گذر زمان بودن تو چهره بابام....

دیروز برای اولین بار بصورت رسمی و کاری مقابل پدر عزیزم و مقابل بهترین بابای دنیا نشسته بودم. در یک طرف میز من و همکارانم و در طرف مقابل ٬ بابام و همکارانش .... همیشه زیاد می رفتم به محل کارش ولی این دفعه با همیشه خیلی فرق داشت ... اینقدر فرق داشت که از یکی دو روز قبل از جلسه٬ هیجان و استرس وجودم را گرفته بود ٬ شبیه بچه ای شده بودم که به شب امتحان نزدیک میشد.

وقتی در طی این جلسه حرف می زدم ٬ خیلی جدی به حرفام گوش میداد و بحث می کرد و نظرش را می گفت و در اون ته ته نگاهش یه برقی می دیدم... اون مهربونی همیشگی عمق نگاهش را می دیدم٬ حس می کردم داره خستگی یه عمر کار کردن و زحمت کشیدن از بدنش بیرون میره و احساس رضایت داره ... خدا کنه اینطوری باشه

بعد از جلسه و پذیرایی مخصوصی که برامون تدارک دیده بود برگشتم به محل کارم ولی هنوز از هیجان این تجربه جدید بیرون نیومدم. اون حس غرور و حس افتخار به پدری بی نظیر تو وجودم موج میزنه. افتخار به مردی که هر کسی باهاش کار کرده دوسش داشته. افتخار به مردی که تمام وجودش را برای خانواده گذاشته و با وجودی که سعی می کنه خستگی یه عمر زحمت کشیدنش را کسی نبینه ٬ ولی دیگه به مرور این خستگی قدیمی خودشو داره نشون میده و بابای عزیزم تازگی ها خیلی آروم شده و تو خودش رفته .... می دونم با وجود دوری دو نوه دیگرش ٬ دخترکم می تونه براش یه محرک ٬ یه انرژی و یه ویتامین قوی باشه....

خدایا ! حالا حالا با مامان بابام کار دارم ٬ سلامت و شاداب برامون نگهشون دار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

تا چند سال قبل پاييز مفهوم خاصي برايم نداشت و شايد تنها سوز و سرماي آن سالها و آغاز فصل مدرسه و درس بود و بس ...

.

.

مهرماه برايم مفهوم پيدا كرد ،  مفهومي به غير از درس و مدرسه ... مهر ماه چهار سال قبل بود كه به واسطه رخدادي مقدس و مفهومي الهي ، من و مامان فردا زندگي مشترك خود را شروع كرديم و امسال در آبان زيبا چشم انتظار فرشته اي كوچك هستيم ، لحظه شماري مي كنيم تا آذر ماه رنگارنگ از راه فرا رسد و دختركم در سرد ترين زمان سال ، گرماي وجود و خانه ما باشد.

بلندترين شب سال 84 برايم زيباترين شب يلدا خواهد بود. در كنار همسرم ، دختركم را بغل مي كنم و خدايم را عاشقانه سپاس خواهم گفت.

 

 

 

طي اين مدت دوستان زيادي از پاييز گفتند و پاييز را دوست داشتند. عكس هاي زير تقديم به همه اين عزيزان ...

 

 (مابقی عکس ها در لینک زیر:)

آبان 1384 - آبعلی

 

سادات محله - آبعلي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

از وقتی که می دونستم دارم بابا میشم ٬ حس خاصی منو به سمت دست نوشته های مادر و پدرانی می برد که لحظه لحظه فرشته هاشونو تصویر میکردن. با اسم "بابای فردا" چند ماهی گشتم ٬ خوندم ٬ شاد شدم ٬ خندیدم ٬ نگران شدم ٬ پیام گذاشتم و خلاصه لذت بردم و زندگی کردم.

کوچولوهای شیرینی را شناختم و بعد از این مدت چقدر همه را دوست دارم ....

یاسمن خانوم کوچولویی که وقتی از مدرسه میاد برای تعریف ماجراهاش نفس کم میاره را دوست میدارم. رز توپولی با اون دوست خیالیش که "تلش هم درت ميکونه" و تکه فیلم رقص و قرر دادنش را دوست میدارم.  اروند عزیز با اون سناریوی خرید دستکش ٬ با تعریفش از بیچاره ٬ با عکس های با مزه اش ٬ با دعاهایی که می کنه و با همه شیرین زبونی هاش و منطق قویش در حل تکالیف را دوست میدارم.  دختر کوچولوی نازی را که مامانش با دیدن نیم رخ زیباش به فکر جهیزیه افتاده و به فکر داماد آینده افتاده را دوست میدارم.   آهو خوشگل و حس لطیفش به بابایی و اون موقع هایی که دست به کمر میزنه و با شجاعت تمام حرف دلش را میزنه ٬ دوست میدارم.   ورونیکا چشم آبی که خیلی شبیه به شازده کوچولوست را دوست میدارم.  ایلیا عزیز که هنوز چند ماهی تا اومدنش مونده و داره مامان باباش را از حالا سرمست میکنه ٬ دوست میدارم.  دیبا خانم با اون "اوکوات" و "ابزه" خوردنش را دوست میدارم.    پبل با اون چشم های نازش و ترسش از آقا گرگه ٬ قصه تعریف کردن و رقصیدنش را دوست میدارم.  منگولک معصوم و نوع تلفظ کلماتش به خصوص تلفظ حرف شینش و "نی نی بوس" سواریش را دوست میدارم.  یاشار کوچولو که با دستای نازش بخش کردن کلمات را داره یاد میگیره دوست میدارم.   شیوا ناز همون آهو کوچولو با اون قور قورک توی دلش را دوست میدارم.  رژینا با نمک و معصومیتش در خواب و کنجکاوی چشماش در بیداری را دوست میدارم.    رز عزیز که نمی دونم در لباس اسکیمو چه شکلی شده بود را دوست میدارم.  امیر علی با لهجه شیرینش با "اسپایکل من" گفتنش و ادب کردن آقا گرگه را دوست میدارم.   نیایش همون نی نی خانومی که با چند قدم راه رفتنش داره منو به رویاهای یکسال و نیم دیگه میبره دوست میدارم.     می گل و گل چه با عکس دخترونه خیلی زیباشون را دوست میدارم.  سینا عزیز و حس باباییش را دوست میدارم.البرزک کوچولو را که منتظر دیدن عکسش هستم دوست میدارم. ارغوان فسقلی با کلاه حصیری و عینک آفتابیش را دوست میدارم. و خیلی دلم برای  ناشا و آلوشا عزیزمون تنگ شده و خدا کنه در آرامش و مهربونی به سر ببرن ...

 

هرچه بیشتر گشت می زدم علاقه ام به نوشتن بیشتر و ترسم از نوشتن نیز بیشتر می شد. در پاسخ به ایمیل های گرم و صمیمی دوستی که علت ننوشتم را جویا شده بود گفتم در خود قابلیت نوشتن نمی بینم و شهامت دست به قلم بردن را پیدا نکرده ام و شاید هم منتظر یه انگیزه قوی، یه انگیزه شیرین و کوچولو بودم..... دوستان و یا همکاران عزیز دیگری هم ٬ گه گاه ثبت خاطرات شیرین و ثبت عکس هایی را که خیلی دوست دارم ٬ در دفترچه ای که مخاطب داشته باشد٬ پیشنهاد کرده بودند ..... در نهایت از هفته قبل سعی کردم احساسات و حرف های دلم را بنویسم و مهربانی دوستان ناشناس سرزمین مجازی برایم غیر قابل باور بود. حس مشترک با آنان که مثل خودم چشم به راهند. پیام های گرم برای "مامان فردا" گویی که سال هاست او را می شناسند. لذت بردن از تلفظ و بیان شیرین فرشته های الهی. رویای بزرگ شدن بچه ها و منطق کلامیشون ... و خلاصه تجربه ای به زیبایی آسمان ها داشتم.

خوشحالم دخترکم ٬ یلدا ٬ مرا با فرشته هایی از سرزمین مجازی آشنا کرد و دوستی با غریبه های دوست چقدر لذت بخش است.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

یه وقتایی نکته ریزی بهمون یاد آوری می کنه که نیاز احساسی دیگران را هم باید برآورده کنیم و حتی در شاد ترین ایام از کسی غافل نشیم ....

با اومدن دخترکم یکی از دوتا پدر بزرگش برای اولین بار به این مقام مهم دست می یابند. پدر همسرم قراره که تجربه اولین نوه را داشته باشند. گه گاه و جدا از دیدار و تماس های عادی خانوادگی ٬ از ایشان ایمیلی هم دریافت می کنم که یا سوال کامپیوتری و اینترنتی است و یا نکته و مطلبی خاص. مدتی است که تمام ایمیل ها را برایم با عنوان سلام بابا و یا بابا کوچولو ارسال می کنند که واقعا" به دلم می نشیند و حس بابا شدنم را بیشتر پرورش می دهد.

تا کنون فکر نمی کنم کسی به ایشان نسبت پدر بزرگ داده باشه. در تمام دور هم بودن ها٬ من و مامان فردا در محوریت این رخداد شیرین هستیم و بقیه هم به نوعی خود را سهیم می دانند ولی شاید تاکنون به فکر هیچکدوممون نرسیده که خود دار ترین و تو دار ترین فرد بینمون هم پر از احساس و منتظر است.

دیروز ایمیلی از ایشان گرفتم و وقتی در آخر ایمیل دیدم که در امضا آخر قبل از نام و فامیلیشون ٬ نوشته اند: [پدر بزرگ] ٬ تازه حس کردم که شاید هممون کوتاهی کردیم. یه ذره دلم سوخت که این بابا بزرگ درونگرا شاید دیگه خسته شده از صبر کردن و اینکه هیچ کسی احساسش را نمی بینه. شاید هم به کسی کاری نداشته باشه و برای دل خودش و برای ارضا حس درونیش دیگه میخواد این لقب را داشته باشه .... ولی فقط ناراحتم که کاشکی قبل از خودش یکی از ماها با این عنوان خطابش می کردیم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

.... وقتی بعد از سلام و احوال پرسی عادی ٬ کمی دقیق تر حال مامان فردا و خودم را پرسید ٬ با کمی شک که آیا خبر بابا شدنم و نزدیک بودن زمان حضور دخترکم را بگم یا نه ٬ خلاصه به او گفتم ...

در محل کارم مردی متین٬ موقر٬ نسبتا" جوان با  چهره ای مردانه و خیلی مصمم در کارهایش شاغل است. ایشان پزشکی محترم بوده و حتی در اولین برخورد در دل مخاطب به راحتی نفوذ می کنند .... وقتی پس از اون شک اولیه گفتم: [دکتر٬ خبر کوچولویی دارم٬ خانواده من به زودی ۳ نفری میشه و من در شرف بابا شدن هستم] دست از کار کشید و اجازه ادامه کارم را بهم نداد ... مدتی که در اتاق کار دکتر بودم موجی از انواع انرژی های مثبت موجود در جهان هستی به من القا شد. به شکلی که بعد از اون مکالمه هرکسی منو می دید ٬ هیجان و فول شارژ شدنم را حس می کرد. حتی با گذشت چند ساعت که به خونه رفتم با آب و تاب خاصی برای مامان فردا تعریف می کردم که دکتر با چه زیبایی ٬ بابا شدن را تشریح می کرد.

دکتر دوست داشتنی به موردی اشاره کرد که قبلا" نمی دونستم. میگفت از نظر علمی تغییرات هورمونی در یک مرد بعد از بابا شدن (البته برای بار اول) ثابت شده و این تغییرات آشکارا در رفتار و زندگی بابای جدید اثر خود را نشون میده. مثلا" بعضی تازه بابا ها کار دوم را رها می کنند ٬ دست از تفریحات دوستانه و غیر خانوادگی بر می دارند ٬ زمان کار و حضور خود در خانه را تغییر می دهند و از کوچکترین زمان برای در خانه بودن استفاده میکنند.

دکتر از پنجره ایمان و اعتقادات قشنگش هم به قضیه پرداخت و من در بیشتر زمان حضورم فقط ساکت بودم و در رویاهایم خودم و همسر مهربونم را در کنار دخترکم حس می کردم. دخترکی که هنوز به دنیا نیومده ٬ هزاران تغییر در ما بوجود آورده.

از روزی که برای اولین بار در مانیتور سونوگرافی ٬ اون نیم رخ زیباشو دیدم ٬ دماغ کوچولو و لب های نازش را دیدم ٬ دست و پایی را که با شیطنت جلو دوربین تکون میداد و دلبری می کرد را دیدم ٬ فکر کنم تغییرات در من آغاز شده .... یه موقع ها فکر می کنم همین روزها مجنون و دیوونه می شم ٬ حس میکنم زمان باقی مونده خیلی خیلی زیاده ولی باز به خودم میام و دعا میکنم که سلامت سلامت و در همون زمان مقرر ٬ بدون هیچ دلشوره ای بیاد پیشمون ....

 

چقدر آدم های مثبت و خوش بیان را دوست دارم .... چقدر دلم برای دخترکم تنگ شده .... و چقدر عطر نرگس هایی را که این دکتر عزیز بهم داد دوست دارم .... آذر ماه فصل نرگس و ماه تولد دخترکم هست.

دوتا سایت زیر را این مرد شریف بهم معرفی کرد و میتونه برای مادر و پدر های جوان یک محل مناسب به منظور یافتن اطلاعاتی از لحظه لحظه شکل گیری تا تولد و حتی بعد از تولد کوچولوشون باشه.

Baby Center  و همچنین Parent Center

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

همیشه گل نرگس را می شناختم ولی از وقتی که در زندگیم تنها نیستم ٬ این گل را می شناسم٬ دوست میدارم و برای عطر الهی و بی نظیر آن احترام قائلم

امسال هم همچون همه پاییز های بعد از ازدواج مترصد خرید اولین شاخه نرگس برای مامان فردا بودم. جمعه شب وقتی در جستجوی نرگس شیراز به یکی از گل فروشی های معتبر شهرمون رفتم از دو چیز خیلی تعجب کردم اول از برخورد نه چندان مطلوب آن گل فروش محترم که گویا فراموش کرده بود شغلش چیست و همه عمرش را در میان آن همه گل زیبا سپری کرده و دوم از سطح اطلاعات حرفه ای شغلش٬ با حالتی تمسخر آمیز بهم گفت: "خیلی زود اومدی ٬ گل نرگس در اسفند ماه به بازار میاد ..." در جواب گفتم که نرگس شهلا نمی خواهم و آن نرگس های کوچک ٬ معطر و زیبا ٬ نرگس شیراز میخواهم که گویا تاکنون در آبان و آذر ماه این گل را ندیده بود !!!

دست از پا درازتر و بدون خرید گلی که همسرم عاشق آن است برگشتم به خانه تا اینکه روز شنبه و در محل کار دسته ای غنچه نرگس از یکی از محترم ترین افراد اداره مان به عنوان هدیه بابا شدن (در آینده ای نزدیک) گرفتم .... واقعا" باورم نمیشد .... بدون اینکه از ماجرای روز قبل خبر داشته باشد .... خدایا بعضی آرزوهای دست نیافتنی ما را چقدر سریع و غیر قابل تصور برامون محقق میکنی....

امیدوارم بوی خوش و مست کننده این گل افسانه ای از عکس زیر به مشام همتون برسه و در این فصل حتما" توی خونتون نرگس را داشته باشین و به یاد من صبح ها بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب آن را ببویید......

نرگس شيراز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیشب در حالی که قدم می زدیم و بلال می خوردیم همه حواسمون به ویترین مغازه ها بود. نگاهی که با همیشه فرق داشت و در خیابونی که میشه اسمش را خیابون بچه ها گذاشت ٬ دیگه همه چیز برامون جذاب بود. ویترین های رنگ وارنگ ٬ وسایل ریزه میزه ٬  لباس های کوچولو ٬ خانواده هایی با یه نوزاد کوچولو و یا خانم های بارداری که به سختی در پیاده رو راه می رفتند .... خدایا همه چیز این کوچولو ها قشنگ و دوست داشتنی است.

سریالی که هر شب ماه رمضون دیده بودیم ٬ دیشب به نقطه آخر رسید و بعد از چندین و چند بار تغییر زمان پخش ٬ بالاخره در ساعت ۹:۱۵ دقیقه شروع شد. پیش بینی همه چیز را به جز اینکه دخترکم ممکنه از بخش هایی از این سریال بترسه٬ کرده بودیم. شاید بزرگ تر ها فکر می کنند فسقلی ها قبل از به دنیا اومدن چیزی نمی بینند و یا نمی شنوند ولی هر لحظه که "مامان فردا" می ترسید ٬ کوچولوی من هم ترسش را نشون میداد. دیگه از این به بعد باید خیلی مراقب همه چیز باشیم...

دیشب برای اولین بار خواب دخترکم را دیدم. فقط چند ثانیه بود ٬ بغلش کرده بودم و با تمام وجودم باهاش حرف میزدم. حس عجیبی داشتم .... توی خواب تا چند کلمه باهاش حرف میزدم و او هم دقیق به چشمام خیره میشد ... یهو می خندید و دست و پاهای کوچولوشو تکون می داد .... خدایا چقدر این کوچولو شیرین بود و چقدر دوستش دارم. همون جا و با همون حس بی نظیر خدایم را به خاطر این هدیه شکر کردم.

طلوع خورشید ۱۴ آبان ۱۳۸۴ - تهران:

طلوع

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

برای من بعضی عکس ها یه دنیا حرف دارن و از دیدنشون اصلا سیر نمی شم . شاید مجهول بودن بخشی از عکس٬ میتونه منو با خودش ببره و شاید عمق تصویر و اینکه بعد زمان هم در عکس دیده میشه.

چند وقت قبل یه عکس مربوط به حدود سال ۱۳۴۰ از یه پیرزن و پیرمرد در حیاط خونشون و جلو ساختمون وسط باغ دیدم ٬ با وجود اینکه اون آدم ها را نمی شناختم ولی تا چند روز با این عکس سرگرم بودم. یه دنیای خاصی داشت و آدم ناخودآگاه به اون زمان ها می رفت.

خلاصه که عکس لوگو را خیلی دوست دارم ٬ از دیدنش تا حالا سیر نشدم و نکته مهم اینکه خودم این عکس را گرفتم .

اولين لوگو وبلاگ باباي فردا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |